تبلیغات
وبكده آریانا - مطالب ابر لطیفه
وبكده آریانا
چه دعایی كنمت بهتر از این كه خدا پنجره باز اتاقت باشد
لطیفه های ملا نصرالدین

مجموعه: مطالب طنز و خنده دار




هرکس از زن خود ناراضی

ملا در بالای منبر گفت : هرکس از زن خود ناراضی است بلند شود.
همه ی مردم بلند شدند جز یک نفر.
ملا به آن مرد گفت : تو از زن خود راضی هستی؟
آن مرد گفت : نه ...
ولی زنم دست و پامو شکسته نمی تونم بلند شم!
 
 
گم شدن خر

یک روز ملانصرالدین خرش را در جنگل گم می کند.
موقع گشتن به دنبال آن یک گورخر پیدا می کند.
به آن می گوید: ای کلک لباس ورزشی پوشیدی تا نشناسمت
 
 
وظیفه و تکلیف

روزی ملانصرالدین بدون دعوت رفت به مجلس جشنی.
یکی گفت: "جناب ملا! شما که دعوت نداشتی چرا آمدی؟"
ملانصرالدین جواب داد: "اگر صاحب خانه تکلیف خودش را نمی‌داند.
من وظیفه‌ی خودم را می‌دانم و هیچ‌وقت از آن غافل نمی‌شوم."
 
علت نا معلوم

ملانصرالدین به یکی از دوستانش گفت: خبر داری فلانی مرده؟
دوستش گفت: "نه! علت مرگش چه بود؟"
ملا گفت: "علت زنده بودن آن بیچاره معلوم نبود چه رسد به علت مرگش!"
 
 
دیرباور

روزی یکی از همسایه‌ها خواست خر ملانصرالدین را امانت بگیرد.
به همین خاطر به در خانه ملا رفت.
ملانصرالدین گفت: "خیلی معذرت می‌خواهم خر ما در خانه نیست".
از بخت بد همان موقع خر بنا کرد به عرعر کردن.
همسایه گفت: "شما که فرمودید خرتان خانه نیست؛
اما صدای عرعرش دارد گوش فلک را کر می‌کند."
ملا عصبانی شد و گفت: "عجب آدم کج خیال و دیرباوری هستی.
حرف من ریش سفید را قبول نداری ولی عرعر خر را قبول داری."
 
 
گریه بر مرده

روزی ملانصرالدین به دنبال جنازه‌ی یکی از ثروتمندان می‌رفت و با صدای بلند گریه می‌کرد. یکی به او دلداری داد و گفت: "این مرحوم چه نسبتی با شما داشت؟"
ملا جواب داد: "هیچ! علت گریه‌ی من هم همین است."
 

کرامت ملا

روزی ملانصرالدین ادعای کرامت کرد.
گفتند "دلیلت چیست؟"
گفت: "می‌توانم بگویم الساعه در ضمیر شما چه می‌گذرد؟"
گفتند: "اگر راست می‌گویی بگو."
گفت: "همه‌ی شما در این فکر هستید که آیا من می‌توانم ادعایم را ثابت کنم یا نه!"


مهمان شدن ملانصرالدین

روزی ملانصرالدین به عده‌ای رسید که مشغول غذا خوردن بودند. رفت جلو و گفت "السلام یا طایفه‌ی بخیلان!"
یکی از آن‌ها گفت: "این چه نسبتی است که به ما می‌دهی؟ خدا گواه است که هیچ‌ یک از ما بخیل نیست."
ملانصرالدین گفت: "اگر خداوند این طور گواهی می‌دهد، از حرفی که زدم توبه می‌کنم، و نشست سر سفره‌ی آن‌ها و شروع کرد به غذا خوردن."
 
 
ما نوح را فرستادیم

روزی ملانصرالدین بالای منبر رفت و یک آیه خواند : " و ما نوح را فرستادیم... " بعد هرچه کرد ادامه آیه را یادش نیامد تا اینکه یکی از حضار گفت : ملا معطلمون نکن.اگه نوح نمی یاد یکی دیگه رو بفرست!!!
 
 
شکایت الاغ

الاغ ملانصرالدین روزی به چراگاه حاکم رفت. حاکم از ملا نزد قاضی شکایت کرد. قاضی ملا را احضار کرد و گفت : ملا ماجرا را توضیح بده. ملا هم گفت : جناب قاضی. فرض کنید شما خر من هستید. من شما را زین می کنم و افسار به شما می بندم و شما حرکت می کنید. بین راه سگها به طرفتان پارس می کنند و شما رَم می کنید و به طرف چراگاه حاکم می روید. حالا انصاف بدید من مقصرم یا شما؟!!!
 
 
خویشاوندی

یک روز ملانصرالدین خرش را به سختی می زد و رهگذری از آنجا می گذشت و پرسید که چرا می زنی گفت ببخشید اگر می دانستم که با شما خویشاوندی دارد این کارو نمیکردم!
 
 
دو تا خر

یه روز ملانصرالدین و دوستش دوتا خر میخرن.
دوست ملا میگه: چه طوری بفهمیم کدوم ماله منه کدوم ماله تو؟
ملا میگه خوب من یه گوش خرم رو میبرم اونی که یه گوش داره مال من اونی هم که دو گوش داره مال تو.!
فرداش میبینن خر ملا گوش اون یکی خره رو از سر حسادت خورده!!!
دوست ملا میگه :حالا چیکار کنیم ملا میگه: من جفت گوش خرمو میبرم!!!
فرداش میبینن بازم قضیه دیروزیه...
دوست ملا میگه :حالا چیکار کنیم ملا میگه: من دم خرمو میبرم!
فرداش بازم قضیه دیروزی میشه..
دوست ملا با عصبانیت میگه: حالا چیکار کنیم ملانصرالدین هم میگه:عیبی نداره خب حالا خر سفیده مال تو خر سیاه مال من
 
 
تجربیات اثبات شده

ملا در اتاقش نشسته بود که مگسی مزاحم استراحتش می شود، مگس را می گیرد و یک بالش را می کند. مگس کمی می پرد دوباره مگس را می گیرد و بال دیگرش را هم می کند. او می گوید: بپر ولی مگس نمی پرد. به خود می گوید: به تجربه ثابت شده است اگر دو بال مگس را بکنید گوش او کر می شود
 
 
 
خواب خوش

شبی ملانصرالدین خواب دید که کسی ? دینار به او می دهد، اما او اصرار می کند که ?? دینار بدهد که عدد تمام باشد. در این وقت، از خواب بیدار شد و چیزی در دستش ندید. پشیمان شد و چشم هایش را بست و گفت: «باشد، همان ? دینار را بده، قبول دارم.»
 

لامپ اضافی خاموش

ملانصرالدین داشت سخنرانی می کرد که : هرکس چند زن داشته باشد به همان تعداد چراغ در بهشت برایش روشن می شود. ناگهان در میان جمعیت ، زن خود را دید. هول کرد و گفت : البته هرگز نشه فراموش لامپ اضافی خاموش.






نوع مطلب : عمومی، طنز (لطیفه)، 
برچسب ها : لطیفه، ملانصرالدین،
لینک های مرتبط : بیتوته،

سه شنبه 29 مرداد 1392 :: نویسنده : کوروش هویدا

كتاب خوب

یه نفر داشت اظهار نظر میکرد: این جلال آل احمد که هی ازش تعریف میکنن، فقط یه کتاب خوب نوشته که اسمش بوف کوره. یکی گفت: بوف کور که مال صادق هدایته! یارو گفت: دیگه بدتر، یه کتاب خوب داره، اونم صادق هدایت براش نوشته!؟

موتوری روكشته

یه گنجشکه با موتور تصادف میکنه از هوش میره ،وقتی به هوش میاد میبینه تو قفسه ،تو سرش میکوبه میگه بیچاره شدم ،موتوری رو کشتم.

رابطه كمبودوازدواج

مردها بر اثر کمبود عاطفه ازدواج میکنند، بر اثر کمبود حوصله طلاق میدهند و بر اثر کمبود حافظه دوباره ازدواج میکنند.

طنزپاره ها:

مکر و حیله زن:

‌‌‌روزی, روزگاری مردی تصمیم گرفت کتابی بنویسد به اسم مکر زن 
زنی از این قضیه باخبر شد و راه افتاد پرسان پرسان خانه آن مرد را پیدا کرد  به بهانه ای رفت تو و پرسید  داری چی می نویسی؟ 
مرد جواب داد  دارم کتابی می نویسم به اسم مکر زنان, تا مردها بخوانند و هیچ وقت فریب آن ها را نخورند  
زن گفت :  ای مرد  تو خودت نمی توانی فریب زن ها را نخوری, آن وقت می خواهی کتاببی بنویسی و به بقیه چیز یاد بدی؟ 
مرد گفت :  من شماها را از خودم بهتر می شناسم و مطمئن باش هیچ وقت فریب تان را نمی خورم  
زن گفت :  عمرت را رو این کار تلف نکن که چیزی عایدت نمی شود  
مرد گفت :  این حرف ها را نمی خواهد به من بزنی؛ چون حنای شما زن ها پیش من یکی رنگ ندارد  
زن گفت :  خلاصه  از من به تو نصیحت؛ می خواهی گوش کن, می خواهی گوش نکن  
مرد گفت :  خیلی ممنون  حالا اگر ریگی به کفش نداری, زود راهت را بگیر و از همان راهی که آمده ای برگرد و بگذار سرم به کارم باشد  معلوم است که شما زن ها چشم ندارید ببینید کسی می خواهد پته تان را بریزد رو آب  
زن گفت :  خیلی خوب  
و برگشت خانه  خط و خال, پولک و زرک و غالیه, حنا, سرمه, وسمه, غازه و سرخاب و سفیداب را بست به کار و خودش را هفت قلم آرایش کرد  رخت های خوبش را هم پوشید و باز رفت سراغ همان مرد و سلام کرد 
مرد جواب سلام زن را داد و تا سرش را از رو کتاب ورداشت دلش شروع کرد به لرزیدن؛ چون دید دختر غریبه ای مثل ماه ایستاده جلوش 
مرد با دستپاچگی پرسید  تو دختر کی هستی؟ 
زن, پشت چشمی نازک کرد و جواب داد  دختر قاضی شهر  
مرد گفت :  عروس شده ای یا نه؟ 
زن گفت :  نه  
مرد گفت :  چطور دختری مثل تو تا حالا مانده تو خانه و شوهر نکرده؟ 
زن جواب داد  از بس که پدرم دوستم دارد, دلش نمی اید شوهرم بدهد  
مرد پرسید  چطور؟ یک کم واضح تر حرف بزن  
زن جواب داد  هر وقت خواستگاری برام می اید, پدرم می گوید دخترم کر و لال و کور است و با این حرف ها آن ها را دست به سر می کند  
مرد گفت :  ای دختر  زن من می شوی؟ 
زن گفت :  من حرفی ندارم؛ اما چه فایده که پدرم قبول نمی کند  
مرد گفت :  دستم به دامنت؛ بگو چه کار کنم که به وصالت برسم؟ 
دختر گفت :  اگر راست می گویی و عاشق من شده ای, برو پیش پدرم خواستگاری, پدرم به تو می گوید دخترم کر و لال است و به درد تو نمی خورد  تو بگو با همه عیب هاش قبول دارم  این طور شاید راضی بشود و من را بدهد به تو  
مرد گفت :  بسیار خوب  
و رفت پیش قاضی  گفت :  ای قاضی  آمده ام دخترت را برای خودم خواستگاری کنم  
قاضی گفت :  خوش آمدی؛ اما دختر من کر و لال و کور است و به درد تو نمی خورد  
مرد گفت :  دخترت را با همه عیب و نقصش قبول دارم  
قاضی گفت :  حالا که خودت می خواهی, مبارک است  
و همه اهالی شهر را جمع کرد  عروسی مفصلی گرفت و دخترش را به عقد آن مرد درآورد 
بعد هم داماد را بردند حمام و از حمام درآوردند و کردند تو حجله و در حجله را بستند رو عروس و داماد 
داماد با یک دنیا شوق و ذوق رفت جلو, روبند عروس را ورداشت و تا چشمش افتاد به روی عروس دو دستی زد تو سر خودش؛ چون دید هر چه قاضی از دخترش گفته بود, درست است 
مرد فهمید آن زن قشنگ فریبش داده؛ ولی جرئت نداشت زیر حرفش بزند و به قاضی بگوید دخترش را نمی خواهد  آخر سر دید راهی براش نمانده, مگر اینکه بگذارد به جای دوری برود که هیچ کس نتواند ردش را پیدا کند 
این طور شد که بی خبر گذاشت از خانه قاضی رفت  پشت به شهر و رو به بیابان رفت و رفت تا رسید به شهری که هیچ تنابنده ای او را نمی شناخت 
مدتی که گذشت دکانی برای خودش دست و پا کرد و شروع کرد به کار و کاسبی 
یک روز دید همان زن قشنگ آمد ب دکانش و سلام کرد  مرد از جا پرید و با داد و فریاد گفت :  ای زن  تو من را از شهر و دیارم آواره کردی, دیگر از جانم چه می خواهی که در غربت هم دست از سرم بر نمی داری؟ 
زن خندید و گفت :  من از تو هیچی نمی خوام؛ فقط آمده ام بپرسم یادت هست گفتی هیچ وقت فریب زن ها را نمی خورم؟ 
مرد گفت :  دیگر چه حقه ای می خواهی سوار کنی؟ تو را به خدا دست از سرم وردار  
زن گفت :  اگر قول می دهی برای زن ها کتاب ننویسی و پاپوش درست نکنی, تو را از این گرفتاری نجات می دهم  
مرد گفت :  کدام کتاب؟ بعد از آن بلایی که سرم آوردی, کتاب نوشتن را بوسیدم و گذاشتم کنار  
زن گفت :  اگر به من گوش کنی, کاری می کنم که قاضی طلاق دخترش را از تو بگیرد  
مرد گفت :  هر چه بگویی مو به مو انجام می دهم  
زن گفت :  اول قول بده که من را به عقد خودت در می آوری  
مرد گفت :  قول می دهم  
زن گفت :  حالا که عقل برگشته به سرت, با یک دسته غربتی راه بیفت سمت شهر خودمان و آن ها را یکراست ببر در خانه قاضی و در بزن  قاضی خودش می اید در را وا می کند و تا چشمش می افتد به تو می پرسد این همه مدت کجا بودی؟ بگو دلم برای قوم و خویشم تنگ شده بود و رفته بودم به دیدن آن ها و چون چند سال بود که از هم دور بودیم, نگذاشتند زود برگردم  حالا هم آمده اند عروسشان را ببینند و مدتی اینجا بمانند  
مرد همین کار را کرد و با یک دسته کولی راه افتاد؛ رفت خانه قاضی و در زد 
قاضی آمد در را وکرد و دید دامادش با سی چهل تا کولی ریز و درشت پشت در است  قاضی از دامادش پرسید  این همه مدت کجا بودی؟ 
مرد جواب داد  ای پدر زن عزیزم  مدتی از قوم و قبیله ام بی خبر بودم, یک دفعه دلم هواشان را کرد و رفتم به دیدنشان  حالا آن ها هم با من آمده اند عروسشان را ببینند و مدتی اینجا بمانند  
بعد شروع کرد به معرفی آن ها و گفت :  این پسرخاله, آن دخترخاله, این پسر عمو, آن دختر عمو, این پسر عمه, آن دختر عمه  
کولی ها دیگر منتظر نماندند و جیغ و ویغ کنان با بار و بساطشان ریختند تو خانه قاضی  یکی می پرسید  جناب قاضی  سگم را کجا ببندم؟ 
یکی می گفت :  جناب قاضی  دستت را بده ماچ کنم که خاله زای ما را به دامادی قبول کردی  
دیگری می گفت :  خرم چی بخورد؟ زبان بسته سه روز تمام بکوب راه آمده و یک شکم سیر نخورده  
یکی می گفت :  اول جلش را وردار, بگذار عرقش خوب خشک بشود  
دیگری می گفت :  بزم را کجا ببندم؟ همین طور که نمی شود ولش کنم تو خانه جناب قاضی  
قاضی دید اگر مردم بفهمند دامادش کولی است, آبروش می ریزد و نمی تواند در آن شهر زندگی کند  این بود که دامادش را کنار کشید و به او گفت :  تا مردم نیامده اند به تماشا و تو شهر انگشت نما نشده ام, دخترم را طلاق بده و قوم و خویش هات را بردار برو  
مرد گفت :  پدر زن عزیزم  من آه در بساط ندارم که با ناله سودا کنم؛ آن وقت مهریه دخترت چه می شود؟ 
قاضی گفت :  کی از تو مهریه خواست؟ 
مرد که از خدا می خواست از شر دختر خلاص شود, حرف قاضی را قبول کرد  دختر را فوری طلاق داد و رفت با همان زنی که فریبش داده بود عروسی کرد.

قصه رمال باشی دروغی:

در زمان قدیم زن و شوهری زندگی می کردند که خیلی فقیر بودند و دو ماهی می شد که زن از بی پولی نرفته بود حمام 
یک روز, زن به شوهرش گفت :   آخر تو چه جور شوهری هستی که نمی توانی ده شاهی بدهی به من برم حمام  
مرد از حرف زنش خجالت کشید و بعد از مدتی این در آن در زدن, به هر جان کندنی بود, ده شاهی جور کرد و داد به او 
زن اسباب حمامش را ورداشت و راه افتاد  به حمام که رسید دید حمام قرق است  از حمامی پرسید  کی حمام را قرق کرده؟ 
حمامی گفت :   زن رمال باشی  
زن گفت :   تو را به خدا بگذار من هم برم لا به لای کنیزها و دده ها بنشینم و حمام کنم  خیلی وقت بود می خواستم بیام حمام و پولی تو دست و بالم نبود  
حمامی دلش به حال زن سوخت و او را راه داد  زن رفت گوشه ای نشست و مشغول شد به شست و شوی خودش  در این حیص بیص دید کنیزها با سلام و صلوات زن بدترکیب و نکره ای را که بلند بلند آروغ می زد, آوردند به حمام 
زن بیچاره تا چشمش افتاد به هیکل نتراشیده زن رمال باشی, سرش را بلند کرد به طرف آسمان و گفت :   خدایا به کرمت شکر  من با این حسن و جمال و قد و قامت دو ماه به دو ماه هم نمی توانم بیایم حمام, آن وقت باید برای این زن بدترکیب حمام را قرق کنند و او با این جاه و جلال و دم و دستگاه به حمام بیاید  
بعد, هر طوری بود خودش را شست و شویی داد  از حمام درآمد و رفت خانه 
شب, وقتی شوهرش آمد خانه, حکایت حمام رفتن زن رمال باشی را تمام و کمال برای او تعریف کرد وآخر سر گفت :   ای مرد  تو هم از فردا باید بری و رمال بشوی  
مرد گفت :   مگر زده به سرت  من که از رمالی چیزی سرم نمی شود  
زن گفت :   خودم کمکت می کنم  الا و للا تو از فردا باید رمال بشوی  
خلاصه  هر چه مرد به زنش گفت :  از عهده این کار بر نمی اید, زن زیر بار نرفت و آخر سر گفت :   یا تخته و رمالی یا طلاق و بیزاری  
مرد هر چه فکر کرد دید زنش را خیلی دوست دارد و چاره ای ندارد که حرفش را قبول کند  این بود که نرم شد و گفت :   ای زن  پدرت خوب  مادرت خوب  مگر به همین سادگی می شود رمال شد  
زن گفت :   آن قدرها هم که تو فکر می کنی مشکل نیست  فردا صبح زود می روی بیل و کلنگ را می فروشی  پولش را می دهی یک تخته رمالی و دو سه تا کتاب کهنه کت و کلفت و می روی می نشینی یک گوشه مشغول رمل انداختن می شوی  هر که آمد گفت :  طالع من را ببین, اول کمی طولش می دهی, بعد می گویی طالع تو در برج عقرب است و عاقبت چنین می شوی و چنان می شوی  
مرد گفت :   آمدیم مشکل یکی و دو تا را شانسی رفع و رجوع کردیم, آخرش چی؟ بالاخره می افتیم تو دردسر  
زن گفت :   آخر هر کاری را فقط خدا می داند  نترس  خدا کریم است  
صبح زود, مرد بیل و کلنگش را ورداشت برد فروخت و با پولشان اسباب رمالی خرید و رفت نشست در مسجد شاه 
چندان طول نکشید که جلودار پادشاه آمد سراغش و گفت :   جناب رمال باشی  شتری که پول های پادشاه بارش بوده گم شده  رمل بنداز ببین کجا رفته  
رمال تو دلش گفت :   خدایا  چه کنم؟ چه نکنم؟ حالا چه خکی بریزم به سرم؟ دیدی این زن سبک سر چطور دستی دستی ما را انداخت تو هچل  
بعد همین طور که مانده بود چه کند, چه نکند, مهره ها را در مشتش چرخاند و آن ها را ول کرد رو تخته  خوب نگاهشان کرد  کمی رفت تو فکر و گفت :   جلودارباشی  برو صد دینار بده نخود و به هر طرف که دلت خواست راه بیفت و بنا کن دانه به دانه نخود ها را ریختن و رفتن  وقتی نخودها تمام شد, سه مرتبه دور خودت بچرخ  به هر طرف که قرار گرفتی از زمین چشم برندار و به این طرف آن طرف نگاه نکن  راست برو تا برسی به شتر گم شده  
جلودار باشی یک شاهی گذاشت کف دست رمال و رفت و هر چه را که گفت : ه بود مو به مو انجام داد و آخر سر رسید به خرابه ای و دید شتر رفته آنجا گرفته خوابیده 
افسار شتر را گرفت  برد به قصر  حکایت گم شدن شتر و رمال را برای پادشاه تعریف کرد  بعد, برگشت پیش رمال و ده اشرفی به او انعام داد 
مرد تا چشمش افتاد به ده اشرفی, از خوشحالی دست و پاش را گم کرد  پیش از غروب بساطش را ورچید توی بازار گشتی زد  هر چه لازم داشت خرید و با دست پر رفت خانه و گفت :   ای زن  حق با تو بود و من تا حالا نمی دانستم رمالی چه دخل و مداخلی دارد  خدا پدرت را بیامرزد که من را از فعلگی و دنبال سه شاهی صنار دویدن راحت کردی  
بعد, نشستند با هم به گپ زدن و گل گفت : ن و گل شنفتن 
فردای آن شب, مرد با شوق و ذوق رفت بساطش را پهن کرد و همین که نشست, چند تا غلام و فراش درباری آمدند به او گفتند :  پاشو راه بیفت که پادشاه تو را می خواهد  
این را که شنید دلش افتاد به تپیدن و رنگ به صورتش نماند  با خودش گفت :   بر پدر زن بد لعنت  دیدی آخر عاقبت ما را به کشتن داد  اگر پادشاه بو ببرد که من بیق بیقم و حتی سواد ندارم, کارم زار است و گوش تا گوش سرم را می برد  
خلاصه  با ترس و لرز اسباب رمالیش را زد زیر بغل و با غلام ها و فراش ها راه افتاد  در راه هزار جور فکر و خیال کرد و از ترس جان به سر شد, تا رسید به حضور پادشاه 
پادشاه نگاهی به قد و بالای او انداخت و پرسید  تو شتر را پیدا کردی, با بار پولی که باش بود؟ 
مرد جواب داد  بله قربان  
پادشاه گفت :   از امروز تو رمال باشی دربار هستی و از ما جیره و مواجب می گیری  برو و کارت را شروع کن  
آن شب, وقتی مرد به خانه اش برگشت, گفت :   ای زن  خانه ات خراب شود که آخر به کشتنم دادی  
زن پرسید  مگر چه شده؟ 
جواب داد  می خواستی چه بشود؟ امروز از دربار آمدند من را بردند به حضور پادشاه و پادشاه رمال باشی دربارم کرد و از صبح تا شب هی خدا خدا کردم چیزی پیش نیاید که بفهمد از رمالی هیچی سرم نمی شود و دارم بزنند  
زن گفت :   ای بابا  بعد از آن همه بدبختی, تازه خدا یادش افتاده به ما وخواسته نانی بندازه تو دامن ما؛ آن وقت تو می خواهی به یک پخ جا خالی کنی  این جور فکرها را از سرت بیرون کن و بی خیال باش  آخرش هم یک طوری می شود  خدا کریم است  
بگذریم  زن آن قدر از این حرف ها خواند به گوش او که مرد دل و جرئتی به هم زد و از آن به بعد مثل درباری های دیگر راست راست می رفت دربار و می آمد خانه 
مدتی گذشت و هیچ اتفاقی نیفتاد, تا یک شب از قضای روزگار چهل دزد خزانه پادشاه را شبانه زدند و بردند  همین که صبح شدم پادشاه رمال باشی را خواست و گفت :   زود دزدها و هر چه را که از خزانه برده اند پیدا کن  
رمال باشی گفت :   حکم حکم پادشاه است  
بعد, آمد خانه به زنش گفت :   روزگارم سیاه شد  
زن پرسید  چی شده؟ 
مرد جواب داد  دیگر می خواستی چی بشود؟ دیشب دزدها خزانه پادشاه را خالی کرده اند و حالا پادشاه دزدها و هر چه را که برده اند از من می خواهد  همین فردا مشتم وا می شود و سرم به باد می رود  
زن گف  فعلاً برو از پادشاه چهل روز مهلت بگیر تا ببینیم بعد چی می شود  
رمال باشی رفت چهل روز مهلت گرفت و برگشت خانه به زنش گفت :   این هم چهل روز مهلت  بعدش چه خکی بریزم به سرم؟ 
زن گفت :   تا چهل روز دیگر کی مرده, کی زنده است؟ حالا پا شو برو بازار چهل تا کله خرما بگیر بیار و هر شب یکی از آن ها را بخور و هسته اش را بنداز تو دله که اقلاً حساب روزها دستمان باشد و بدانیم روز چهلم چه روزی است  
رمال باشی گفت :   بد فکری نیست  
و رفت چهل تا کله خرما خرید و برگشت خانه 
حالا بشنوید از دزدها 
وقتی دزدها شنیدند پادشاه رمالی دارد که از زیر زمین و بالای آسمان خبر می دهد, ترس ورشان داشت  نشستند با هم به گفت :  و گوی که چه کنند و چه نکنند تا از دست چنین رمالی جان سالم به در ببرند  آخر سر قرار گذاشتند هر شب یکی از آن ها برود رو پشت بام خانه رمال باشی سر و گوشی آب بدهد و ببیند رمال باشی چه می کند و براشان چه نقشه ای می کشد 
شب اول, یکی از دزدها خودش را رساند به پشت بام رمال باشی و گوش تیز کرد ببیند رمال باشی چه می کند  در این موقع رمال باشی یکی از خرماها را خورد  هسته اش را ترقی پرت کرد تو دله و بلند گفت :   این یکی از چهل تا  
دزد تا این را شنید, از رو پشت بام پرید پایین  رفت پیش رفقاش و گفت :   هر چه از این رمال باشی گفته اند : , کم گفته اند :  
گفتند :  چطور؟ 
گفت :   تا رسیدم رو پشت بام خانه اش, هنوز خوب جا گیر نشده بودم که بلند گفت :  این یکی از چهل تا  
دزدها خیلی پکر شدند و بیشتر ترس افتاد تو دلشان 
خلاصه  از آن به بعد, هر شب به نوبت رفتند رو پشت بام رمال باشی و رمال باشی شبی یک کله خرما خورد  هسته اش را انداخت تو دله و گفت :   این دو تا از چهل تا  این سه تا از چهل تا  و همین طور شمرد تا رسید به سی و نه 
شب سی و نهم دزدها دور هم جمع شدند و گفتند :  یک شب بیشتر نمانده که رمال باشی ما را بگیرد و کت بسته تحویل بدهد  اگر به زیر زمین یا ته دریا هم بریم فایده ندارد و دست از سر مان بر نمی دارد  خوب است تا کار از کار نگذشته خودمان بریم خدمتش و جای جواهرات خزانه را نشانش بدهیم  این طوری شاید پادشاه از تقصیرمان بگذرد و از این مهلکه جان به در ببریم  
فردای آن روز, دزدها یک شمشیر و یک قرآن ورداشتند رفتند پیش رمال باشی و گفتند :  این شمشیر, این هم قرآن  یا ما را با این شمشیر بکش, یا به این قرآن ببخش  جواهرات خزانه پادشاه هم دست نخورده زیر خک است  
رمال باشی دزدها را کمی نصیحت کرد  بعد جای جواهرات را یاد گرفت و به آن ها گفت :   الان می روم پیش پادشاه ببینم چه کار می توانم براتان بکنم  
و بلند شد, دوان دوان رفت خدمت پادشاه, جای جواهرات را به او گفت :  و برای دزدها طلب شفاعت کرد 
پادشاه که از خوشحالی در پوست خودش نمی گنجید, گفت :   رمال باشی  راستش را بگو چرا برای دزدها طلب بخشش می کنی؟ 
رمال باشی گفت :   قربانت گردم  دزدها وقتی خبردار شدند پیدکردن آن ها و جواهرات را گذاشته ای به عهده من از خیر هر چه برده بودند گذشتند و فرار کردند به مغرب زمین و حالا اگر بخواهی آن ها را برگردانی, دو مقابل خزانه باید خرج قشون کنی  آخرش هم معلوم نیست به نتیجه برسی یا نه  
پادشاه حرف رمال باشی را قبول کرد و عده ای را با شتر و قاطر فرستاد, جواهرات خزانه را تمام و کمال آوردند تحویل خزانه دار دادند و باز به رمال باشی خلعت داد و پول زیادی به او بخشید 
وقتی رمال باشی برگشت خانه به زنش گفت :   امروز پادشاه آن قدر پول بخشید به من که برای هفت پشتمان بس است  حالا بیا فکری بکن که از این مخمصه خلاص بشوم  چون می ترسم آخر گیر بیفتم و جانم را بگذارم رو این کار  
زن فکری کرد و گفت :   این را دیگر راست می گویی  وقتش رسیده خودت را بزنی به دیوانگی تا دست از سرت بردارند  
مرد گفت :   چطور این کار را بکنم؟ 
زن گفت :   فردا صبح, وقتی شاه رفت حمامم هر طور شده خودت را برسان به او  دست و پاش را بگیر و مثل دیوانه ها از خزینه بندازش بیرون و لخت مادرزاد بنا کن به بشکن زدن و قر و قمبیل آمدن  آن وقت دوست و دشمن می گویند رمال باشی پک چل و خل شده؛ پادشاه هم دست از سرت برمی دارد  
مرد گفت :   بد نگفت : ی  
و صبح فردا, همان طور که زنش گفت : ه بود, بعد از اینکه پادشاه رفت حمام, دوان دوان خودش را رساند به آنجا  نگهبان ها را کنار زد و به زور رفت چنگ انداخت موهای پادشاه را گرفت و از خزینه کشیدش بیرون, که یک مرتبه صدایی بلند شد و سقف خزینه رمبید 
پادشاه وقتی دید رمال باشی از مرگ حتمی نجاتش داده, مال بی حساب و کتابی به او بخشید و همه کاره دربارش کرد 
رمال باشی برگشت خانه و ماجرای آن روز را برای زنش تعریف کرد  زن گفت :   یک کار دیگر هم می توانی بکنی  
مرد گفت :   چه کاری؟ 
زن گفت :   یک وقت که همه اعیان و اشراف شهر دور و بر تخت پادشاه حلقه زده اند خودت را برسان به پادشاه و او را از تخت بکش پایین  بعد از این کار, همه می گویند عقل از سرت پریده و دیوانه شده ای  پادشاه هم می گوید رمال دیوانه نمی خواهم و از دربار بیرونت می کند  آن وقت با خیال راحت می رویم گوشه دنجی می نشینیم و خوش و خرم زندگی می کنیم  
رمال باشی حرف زنش را قبول کرد و منتظر فرصت ماند  تا یک روز همه اعیان و اشراف شهر رفتند حضور پادشاه و دست به سینه جلو تختش صف بستند 
رمال باشی دید فرصت از این بهتر دست نمی دهد و از میان جمعیت پرید رو تخت و پادشاه را از آن بالا انداخت پایین, که در همین موقع عقربی قد یک گنجشک از زیر تشکی که پادشاه روش نشسته بود, آمد بیرون  
همه به رمال باشی آفرین گفتند : و از آن به بعد دیگر کسی نبود که به اندازه رمال باشی پیش پادشاه عزیز باشد 
رمال باشی مطلب را با زنش در میان گذاشت و آخر سر گفت :   امروز هم که این جور شد و حالا بیشتر از عاقبت کار می ترسم  
زن, شوهرش را دلداری داد و گفت :   حالا که خدا می خواهد روز به روز کار و بارت بالا بگیرد و اجر و قربت پیش پادشاه بیشتر شود, چرا ما نخواهیم؟ 
رمال باشی گفت :   درست می گویی  باید راضی باشیم به رضای خدا  
از آن به بعد, رمال باشی صبح به صبح می رفت دربار و شب به شب برمی گشت خانه و با زنش به خوبی و خوشی زندگی می کرد  تا روز از روزها که همراه پادشاه رفته بود شکار, پادشاه ملخی را در مشتش گرفت و به او گفت :   بگو ببینم  چی تو مشت من است؟ 
رمال باشی روش را کرد به طرف آسمان و در دل گفت :   خدایا  خودت می دانی که من می خواستم از این کار دست بکشم و تو نگذاشتی  حالا هم راضی ام به رضای تو  
بعد, آهسته گفت :   یک بار جستی ملخو  دوبار جستی ملخو  آخر کف دستی ملخو  
پادشاه گفت :   رمال باشی  داری با خودت چه می گویی؟ بلندتر بگو  
رمال باشی با ترس و لرز بلندتر گفت :   عرض کردم یک بار جستی ملخو  دوبار جستی ملخو  آخر کف دستی ملخو  
پادشاه گفت :   آفرین بر تو  
و دستش را وکرد و ملخ پرید به هوا     
قصه ما به سر رفت 
کلاغه گوزید و در رفت.

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------


یه روز از یکی می پرسن "زن ذلیلی" یعنی چی؟ میگه: همونیه كه تهرانی ها بهش میگن تفاهم

فرق زن گرفتن با سگ نگه داشتن چیه ؟ سگ گند به فرشت می زنه ولی زن به زندگیت

تهرونیه بنگاه معاملات میزنه.خلاصه نشسته بوده تو دفتر خالی، كه میبینه یكی داره میاد داخل. تهرانی خر هم واسه اینكه کلاس بذاره و یارو رو مشتری كنه تلفن رو برمیداره و شروع می کنه به وراجی: ... جون حاجی راه نداره، زیر سیصد میلیون نمیتونم . نه جون تو...پولش....به جان کامبیزم ... من همین .قربون تو... چاكریم....
این مدت اون بابایی كه اومده بود تو هم همینجور داشته بر و بر تهرونی الاغ رو نگاه میكرده. خلاصه تهرونیه گوشی رو میگذاره و میگه: شرمنده... سرم خیلی شلوغه ... فرمایش؟ یارو یكم تهرونیه رو نگاه میكنه، میگه: والله من از مخابرات اومدم خط تلفنتون رو وصل كنم!

ترکی از اهالی اردبیل بر سفره کریم خان نشسته بود و فالوده می خورد.به او گفتند: هر کس فالوده بخورد تا سیر شود می میرد! آقا ترکه به فکر فرو رفت و سپس به مردم گفت وصیت می کنم اگر فوت کردم از خانواده ام نگهداری کنید. و مشغول خوردن بقیه فالوده شد!

شخصی پیش یک اصفهانی رفت و گفت: پولی به من قرض بده و یک ماه هم مهلت می خواهم.اصفهانی گفت: پول نمیدهم اما یک سال به تو مهلت می دهم


مرد اولی: تو که پولداری اگه یه روز بیفتی بمیری ثروتت به کی میرسه ؟
پولداره : خوب معلومه به زنم
مرد اولی: اگه زن نداشتی چی ؟
پولداره : ای آقا اگه زن نداشتم که به این زودیا نمیافتادم بمیرم !





نوع مطلب : طنز (لطیفه)، 
برچسب ها : لطیفه،
لینک های مرتبط :

پنجشنبه 19 بهمن 1391 :: نویسنده : کوروش هویدا


درباره وبلاگ


زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست
هر کسی نغمه خود خواند و از صحنه رود
صــحـنـه پــیــوســتـه بـه جــاســـت
خـرم آن نغـمه کـه مردم بـسـپـارند بـه یـاد

مدیر وبلاگ : کوروش هویدا
نویسندگان
نظرسنجی
نظرشمادرمورداین وبلاگ چیست؟






آمار وبلاگ



  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :