تبلیغات
وبكده آریانا - مطالب ابر زندگینامه
وبكده آریانا
چه دعایی كنمت بهتر از این كه خدا پنجره باز اتاقت باشد
زندگینامه سیدحسن رضیانی پیشکسوت تئاتر و سینما




حسن رضیانی طی دو سال آخر عمر خود از بیماری آلزایمر رنج می برد و از ۳۰ خرداد ۱۳۹۳ به دلیل عفونت ریوی در بخش آی‌سی‌یوی بیمارستان تهران‌پارس بستری بود و سرانجام در صبح روز پنجشنبه، ۶ شهریور ۱۳۹۳، پس از ۷۰ روز بستری به علت ایست قلبی در سن ۸۳ سالگی درگذشت.
سید حسن رضیانی (متولد ۱۳۱۰ در مشهد – ۷ شهریور ۱۳۹۳) از بازیگران پیشکسوت تئاتر و سینمای ایران بود. بیشترِ شهرت وی به دلیل ایفای نقش عین‌الله باقرزاده در مجموعه فیلم‌های صمد به کارگردانی پرویز صیاد است. او در سال های بین 1331 و 1334 در برنامه رادیویی شما و رادیو همکاری داشته است. وی نخستین کار سینمایی خود را در سال 1338 با نقش آفرینی در فیلم فرشته وحشی شروع کرد.
یشتر شهرت این بازیگر به دلیل ایفای نقش عین الله باقرزاده در فیلم صمد از سریال های تلویزیونی پیش از انقلاب است. حسن رضیانی در سال های اخیر در سریال چون عمارت فرنگی، پدرخوانده محمدرضا ورزی نیز به ایفای نقش پرداخته بود.




فیلم‌شناسی :

انتخاب (۱۳۸۳) جدا افتاده (۱۳۸۳) بله برون (۱۳۸۲) سرحد (۱۳۷۵) خارج از محدوده (۱۳۶۶) مدرک جرم (۱۳۶۴) قادر (۱۳۵۵) اسلحه (۱۳۵۴) تیرانداز (۱۳۵۴) دختر نگو، بلا بگو (۱۳۵۴) دفاع از ناموس (۱۳۵۴) صمد خوشبخت می‌شود (۱۳۵۴) فرار از حجله (۱۳۵۴) صمد آرتیست می‌شود (۱۳۵۳) عروس پابرهنه (۱۳۵۳) تنگنا (۱۳۵۲) شرور (۱۳۵۲) صمد به مدرسه می‌رود (۱۳۵۲) عروس و مادر شوهر (۱۳۵۲) غریب (۱۳۵۲) خر دجال (۱۳۵۱) صمد و سامی، لیلا و لی‌لی (۱۳۵۱) فدایی (۱۳۵۱) قایقرانان (۱۳۵۱) کافر (۱۳۵۱) میخک سفید (۱۳۵۱) نواب (۱۳۵۱) دلقک‌ها (۱۳۵۰) صمد و قالیچه حضرت سلیمان (۱۳۵۰) ماه پیشونی (۱۳۵۰) یک چمدان سکس (۱۳۵۰) پنجره (۱۳۴۹) حسن کچل (۱۳۴۹) دو دل و یک دلبر (۱۳۴۸) شهر فرنگ (۱۳۴۶) حاتم طائی (۱۳۴۵) با معرفت‌ها (۱۳۴۲) خانم عوضی گرفتین (۱۳۴۰) گلی در شوره‌زار (۱۳۴۰) افسانه شمال (۱۳۳۸) فرشته وحشی (۱۳۳۸)








نوع مطلب : عمومی، هنری، 
برچسب ها : زندگینامه، حسن رضیانی،
لینک های مرتبط : ساتین،

جمعه 26 دی 1393 :: نویسنده : کوروش هویدا
زندگینامه لورل و هاردی




لورل (آرتور استنلی جفرسون)



لورل که نام اصلی آرتور استنلی جفرسن بود در سال ۱۸۹۰ میلادی در آلورسن بریتانیا به دنیا آمد. پدر او بازیگر بود و استن در نمایشخانه های بریتانیا او را همراهی می کرد. در آنجا بود که مهارت در پانتومیم و دیگر شگردهای نمایشی را آموخت. استن در آمریکا به ایفای نقش در سینما و تئاتر پرداخت و سرانجام با آلیور هاردی همبازی شد که در استودیوی هل روچ مشغول ایفای نقش های کمدی بود. لورل و هاردی در سال ۱۹۲۶ همکاری هنری خود را شروع کردندو به فاصله یک سال ستاره شدند. آنها بعد از چندین فیلم صامت موفقیت خود را در سینمای ناطق افزایش دادند. آنها برای فیلم کوتاه جعبه موسیقی در سال ۱۹۳۲ جایزه اسکار گرفتند. لورل در سال ۱۹۶۱ میلادی یک جایزه اسکار دیگر هم به خاطر خلاقیت پیشگامانه دریافت کرد. وی در سال ۲۲ فوریه ۱۹۶۵ در اثر سکته قلبی درگذشت.


الیور هاردی



الیور نورول هاردی در هجدهم ژانویه ۱۸۹۲ در هارلم در جورجیا آمریکا به دنیا آمد.او در دانشگاه ایالتی جورجیا در رشته حقوق تحصیل می کرد و در فواصل بین درس ها در کنسرواتوی موسیقی آتلانتا آواز می خواند. در خانواده ی او هیچ پس زمینه ی نمایشی مانند لورل وجود نداشت ، اما نمایش در خون او بود. الیور مدتی حقوق خواند و مدتی نیز به طور جدی آواز را دنبال کرد ( او صدای خوبی داشت که بعدها در برخی فیلم ها مورد استفاده قرار گرفت.) تا در سال۱۹۱۰با افتتاح یک سالن تئاتر در میلد گویل جورجیا به سینما علاقه مند شد و سپس با کمپانی لوسین فلوریدا شروع به کار کرد. یکی از نقش های دو نفره ی متعددی که او در آن ظاهر شد سگ خوش شانس بود که نقش کوچکی در مقابل لورل داشت. این ماجرا تقریبا یک دهه قبل از آن بود که این دو دوباره با هم همبازی شوند. او در نقش های چاق بسیاری بازی کرد و در سال 1۱۹۲۶ به استخدام هال روچ در آمد. در فیلم های اولیه اش با نام های نورول هاردی ، بیب هاردی ( لقبش در کودکی ) ، الیور بیب هاردی و الیور نورول هاردی بازی می کرد و پس از پیوستن به روچ نام الیور هاردی برای او تثبیت شد.
شخصیت سینمایی هاردی به قول خودش کمی برآمده از شخصیت واقعی او و کمی نیز متاثر از داستان مصور هلپ فول هنری بود. هاردی از شخصیت خود ، خلق و خوی جنوبی و ویژگی هیکلش را گرفت. درون شخصیت تنومند او قلبی مهربان قرار داشت. دیگر مشهور است که لورل مغر متفکر آثار بود و هاردی پس از بازی معمولا به سراغ گلف می رفت( و البته نصف لورل نیز حقوق می گرفت!)شخصیت ها و روابط سینمایی آن دو در خلال ۲۷ فیلم کوتاه بین ۱۹۲۶ تا ۱۹۲۹ شکل گرفت. بعد از بازی در فیلم سوپ اردک این دو به بهترین جفت کمدین تاریخ سینما تبدیل شدند.بعد از بیش از دو دهه موفقیت آمیز در کنار استن، الیور بدون استن در فیلم های (۱۹۴۹)Riding High و Fighting Kentuckianظاهر شد. الیور هاردی در ۷ آگوست ۱۹۵۷ چشم از جهان فرو بست.




برخی از آثار:

سوپ اردک (Duck Soup)
With Love and Hisses
بابا قندی(Sugar Daddies)
Slipping Wives
چرا دختران ملوانان را دوست دارند (Why Girls Love Sailors)
(Now I'll Tell One)
(Love 'em and Weep)
ملوان، بپا! (Sailors, Beware!)
یکصد سال دوم (The Second Hundred Years )
(Hats Off)
(Do Detectives Think?)
(Putting Pants on Philip)
جنگ قرن (The Battle of the Century)






نوع مطلب : عمومی، هنری، 
برچسب ها : زندگینامه، بازیگران سینما،
لینک های مرتبط : biographicalmemoir،

جمعه 1 آذر 1392 :: نویسنده : کوروش هویدا
زندگینامه :



دکتر سید احمد سیادتی در سال 1313 در خانواده‌ای متدین در شهر سبزوار متولد شد
وی دوران تحصیلات ابتدایی خود را در سبزوار و دبیرستان را در مشهد به پایان رساند.

وی در سال 1332 در کنکور دانشگاه تهران رتبه پنجم را کسب کرد و به تحصیل علم طب پرداخت و پس از شش سال با رتبه اول موفق به اخذ درجه دکتری شد.

دکتر سیادتی که از دانشجویان استاد فقید دکتر محمد قریب بود، شیفته اخلاق و تقوا و شخصیت دکتر قریب شد و همین مسئله او را به رشته اطفال علاقه‌مند کرد و در نتیجه به این رشته روی آورد؛ او از محضر استاد قریب هم علم و هم اخلاق پزشکی را آموخت و در سال 1341 متخصص اطفال شد.

دکتر سیادتی که نمی خواست استاد را ترک کند، ابتدا در بیمارستان هزار تختخوابی و سپس از سال 1347 در مرکز طبی کودکان در بخش عفونی مشغول به کار شد و دانشجویان از درس‌های وی بهره‌مند می‌شدند.

وی از سال 1360 به ریاست بخش عفونی مرکز طبی کودکان منصوب شد.

دکتر سیادتی در سال 1365 به آمریکا رفت و در دانشگاه تگزاس نزد پرفسور فیلیپ برونل به تحقیقات ویروس‌شناسی درمورد سرخک و آبله مرغان و به یادگیری تکنیک‌های آزمایشگاهی مختلف پرداخت.

او در سال 1367 به دریافت درجه استادی دانشگاه تهران نائل شد.

وی با کمک دکتر مرندی وزیر وقت به پایه گذاری 9 رشته فوق تخصصی در رشته بیماری‌های کودکان همت گماشت.

او در سال 1375 در انتخابات نظام پزشکی حداکثر آرا را به خود اختصاص داد و از آن زمان تاکنون به عنوان عضو هیأت مدیره، عضو شورای عالی هیأت بدوی نظام پزشکی تهران بزرگ، منشا خدمات زیادی به پزشکان و افراد جامعه بوده است.

وی از سال 1360 تاکنون عضو دبیر هیأت ممتحنه و ارزشیابی و یا به عبارتی بورد رشته تخصصی کودکان و همچنین رشته فوق تخصصی عفونی کودکان بوده و در سامان دهی امتحانات تخصصی نقش موثری ایفا کرده است.

وی در سالهای اول بعد از انقلاب در مجتمع آموزشی پژوهشی وزارت بهداری مدیر گروه 5 بیمارستان اطفال تهران بود و نگذاشت روند علمی و آموزشی این بیمارستان‌ها که با رفتن اساتید به خارج از کشور دچار کمبود شده بود لطمه ببیند.

وی علاوه بر تدریس، 31 تحقیق در رشته عفونی اطفال انجام داد و به نوشتن و راهنمایی 65 مقاله و رساله پزشکی همت گماشت. این پزشک حاذق 18 کتاب پزشکی را تهیه و یا تالیف کرد.

وی عضو آکادمی اطفال آمریکا به مدت 14 سال و دبیر و عضو هیأت مدیره انجمن پزشکان کودکان ایران، عضو کمیته امتحانات پزشکان خارجی، کمیته 5 نفری بررسی علمی دانش آموختگان پزشکی خارج از کشور، شورای عالی پزشکی برای اعزام به خارج از کشور، گروه پزشکی شورای عالی برنامه ریزی، عضو گروه آموزشی بازآموزی متخصصان کودکان و بسیاری از کمیته‌های دیگر عهده دار بود.




نوع مطلب : عمومی، علمی، 
برچسب ها : زندگینامه، دكترسیادتی،
لینک های مرتبط : همشهری آنلاین،

چهارشنبه 12 تیر 1392 :: نویسنده : کوروش هویدا
زندگینامه :



مهرداد اوستا (محمد رضا رحمانی) شاعر و نویسنده ی معاصر در17 اردیبهشت سال 1308شمسی در خانواده ای اهل شعر در شهر `بروجرد` به دنیا آمد. پدر مادرش `حاج دوخا محمد` متخلص به `رعنا` شاعری بسیار خوش ذوق و توانا بود .سخاوتمندی حاتم گونه ی او باعث شد تا در سن 3 سالگی با بخشیدن لباس تن خود به یکی از کودکان همسن و سالش تحیر همگان را برانگیزد.
در 10 سالگی با سرودن شعر- آنهم موزون و مقفی- مورد تشویق یکی از آموزگارانش قرار گرفت، گوئی خود نیز به استعداد شگرف خویش واقف بود، زیرا در 12 سالگی شهر بروجرد را برای خود کوچک دید و راه تهران را پیش گرفت و تا پایان عمرپر بارش در این شهر اقامت گزید.
پس از سپری کردن دوره دبیرستان، ضمن تدریس در مدارس و دبیرستانها، تحصیلات آکادمیک خویش را تا اخذ مدرک فوق لیسانس در رشته فلسفه ادامه داد و به دلیل اندوخته های خارق العاده ذهنی اش در زمینه ادبیات و علوم انسانی در سن 25 سالگی بعنوان جوانترین استاد جذب دانشگاه شد و در سن 30 سالگی به عضویت شورائی درآمد که رساله دکترای دانشجویان دوره دکتری ادبیات فارسی را تأئید یا رد می نمود
مطالعه شبانه روزی وی باعث گردید در مدت کوتاهی بر ادبیات فارسی، عرب و بطور کلی ادبیات جهان تسلط کامل پیدا کند و بعنوان یکی از سخنرانان برنامه `مرزهای دانش` رادیو، که در آن زمان از وزین ترین برنامه های رادیوئی بود در کنار اساتید بزرگی همچون `محیط طباطبائی` و `ضیأالدین سجادی` به سخنرانی بپردازد.
این ادیب گرانقدر و شاعر بزرگ با آنکه در همه زمینه های شعری قدرت خویش را به نمایش می گذاشت، اما به قصیده بیشتر از سایر انواع شعر عشق می ورزید و به حق لقب بزرگترین قصیده سرای معاصر بعد از ملک الشعرای بهار را از آن خود ساخت.
او با تصحیح `دیوان سلمان ساوجی` در سن 22 سالگی و انتشار نخستین مجموعه شعر خود با نام `از کاروان
رفته` تحسین بسیاری از صاحبنظران را نسبت به خود برانگیخت.
در سال 1327 همزمان با ورود به دانشگاه تهران به استخدام آموزش و پرورش درآمد و به عنوان مسئول سامان دادن به کتابخانه های موجود و مقالات و کتب ادبی این وزارتخانه و نیز دبیر در چندین دبیرستان تهران به فعالیت پرداخت. در سال 1330 با کسب مدرک کارشناسی به ادامه ی تحصیل رشته ی فلسفه در دانشگاه تهران پرداخت.
استاد اوستا ضمن تدریس در دانشگاه تهران سفرهای متعددی را به کشورهای مختلف انجام داد و آثار و اشعار ارزشمندی از خود بر جای نهاد. سرانجام در سال 1370 در سن 62 سالگی در اثر عارضه قلبی در گذشت و پیکر وی در قطعه مشاهیر ادب و هنر ایران در تهران به خاک سپرده شد.
سبک اوستا به شیوه‌ی شعرای خراسانی و بیشتر به ناصرخسرو، خاقانی و مسعود سعد نزدیک است. در اندیشه‌های شاعرانه‌اش غالباً دقایق فلسفی و تفکرات حکیمانه را می‌پروراند و به فلسفه نسبی نزدیک می‌شود. او معتقد است که «یک هنرمند باید فرزند زمان خود باشد و اگر احیاناً خود نیازمندیهای زیادی از نظر مادی ندارد باید آنقدر روحیه‌ی حساس و تأثیرپذیری داشته باشد که دردها و نیازمندیهای اکثریت مردم را درک کند و آینه‌ی گویای رنج و شادی مردم زمان باشد».

معرفی آثار
1. تصحیح دیوان سلمان ساوجی
2. تصحیح دو رساله از خیام، «رساله‌ی وجود» و «نوروزنامه»، با شرح حال خیام
3. کتاب فلسفه و منطق و روان‌شناسی برای دبیرستانی‌ها
4. از کاروان رفته- مجموعه‌ی شعر
5. شراب خانگی، ترس محتسب خورده
6. حماسه‌ی آرش
7. پالیزبان- مجموعه‌ی نثر، داستان
8. امام، حماسه‌ای دیگر




نوع مطلب : ادبی، شعر، 
برچسب ها : زندگینامه، مهرداداوستا،
لینک های مرتبط :

چهارشنبه 12 تیر 1392 :: نویسنده : کوروش هویدا

زندگینامه : 


احمد ابراهیمی، ردیف‌دان و مدرس آواز و خواننده پیش‌کسوت در سال 1305 در اورامانات کردستان متولد شد.
اکثر اعضای خانواده او دستی در موسیقی داشتند و همین امر سبب شد تا او هم با تشویق خانواده به سراغ موسیقی و یادگیری این هنر برود.
ابراهیمی بیش از دوازده سال نداشت که به تهران نقل مکان کرد.در سال 1327 با توجه به صدای خوشی که داشت با استادان بزرگ موسیقی ایران نظیر ابوالحسن صبا ،مرتضی محجوبی، حسین تهرانی، غلامحسین بنان، ادیب خوانساری آشنا شد و از محضر همگی این بزرگان موسیقی ایران بهره‌مند گردید.
پس از پنج سال که تحت تعلیم آنان قرار می‌گیرد اولین برنامه رادیویی خود را با محمود ذوالفنون در رادیو تهران اجرا کرد که با تشویق و استقبال مردم روبرو ‌شد.
ابراهیمی  پس از یک سال اجرای برنامه‌های مختلف موسیقی در رادیو، به سال 1333 به ارکستر مرتضی‌خان محجوبی ،استاد پیانو که با همکاری محمد میرنقیبی اداره می شد،راه می‌یابد و شکوفایی هنری وی از همین زمان آغاز می‌شود.همکاری او  تا سال 1335 با این ارکستر ادامه داشت.
از سال 1342 تا اواخر سال 1354 به سمت رئیس دفتر اداره کل فعالیت‌های هنری و از سال 1354 تا اواخرسال 1358 به سمت مدیر امور اداری سازمان ملی "فولکلور"ایران منصوب و مشغول کار می‌شود و ضمناً به برنامه‌های هنری خودش ادامه می‌دهد.
احمد ابراهیمی در فروردین ماه 1359 پس از پشت سرگذاشتن بیست و چهار سال مستمر کار هنری و مدیریت هنری  با تقاضای خودش باز نشسته می‌شود.
بعد از انقلاب عمده وقت ابراهیمی به آموزش ردیف‌های آوازی به شاگردان و علاقه‌مندان موسیقی‌ آوازی صرف شد.
ابراهیمی از معدود ردیف‌دانان به جای مانده از نسل قدیم است که دستی هم به قلم دارد و چند سال قبل ، وقتی دوست و ردیف‌دان نامی،استاد حسین عمومی، دار فانی را وداع گفت .
در سال‌های بعد از دهه هشتاد نهادهای عمومی و مدنی از این آوازخوان پیش‌کسوت تقدیر به عمل آوردند که از جمله آنها تجلیل از استاد ابراهیمی و استادفریدون حافظی در خانه موسیقی بود.
احمد ابراهیمی، استاد پیشکسوت آواز ایرانی تیر سال 1392 در پی یک دوره بیماری در سن 87 سالگی در بیمارستان فرمانیه تهران درگذشت.





نوع مطلب : هنری، موسیقی، 
برچسب ها : زندگینامه، احمد ابراهیمی،
لینک های مرتبط : همشهری آنلاین،

سه شنبه 4 تیر 1392 :: نویسنده : کوروش هویدا
زندگینامه آیت‌الله حاج‌سیدابوالقاسم‌ خویی‌



آیت‌الله حاج‌سیدابوالقاسم‌ خویی‌ در پانزدهم‌ رجب‌ ۱۳۱۷ق/ ۱۲۷۵ ش‌ در خانواده‌ای‌ صاحب‌ علم‌ و دانش‌ و تقوی‌ در شهرستان‌ خوی‌ دیده‌ به‌ جهان‌ گشود (صالح‌ مدرسه‌ای‌، ۱۸). پدر بزرگوار او مرحوم‌ آیت‌الله سیدعلی‌‌اکبر خویی‌ از شاگردان‌ آیت‌الله شیخ‌ عبدالله مامقانی‌ بود که‌ پس‌ از فراغت‌ از تحصیل‌ به‌ زادگاه‌ خود مراجعت‌ نمود و به‌ وظایف‌ روحانی‌ خود اشتغال‌ ورزید. پس‌ از مطرح‌ شدن‌ مشروطیت‌ در ایران‌ و موضعگیری‌هایی‌ دو طرف‌ موافق‌ و مخالف‌ مشروطه‌، وی‌ در سال‌ ۱۳۲۸ق/ ۱۲۸۶ش‌ شهرستان‌ خوی‌ را به‌ قصد سکونت‌ در نجف‌ اشرف‌ ترک‌ نمود.
سیدابوالقاسم‌ نیز در ۱۳ سالگی‌ همراه‌ برادرش‌ سید عبدالله خویی‌ در سال‌ ۱۳۳۰ق/ ۱۲۸۸ ش‌ به‌ پدر خود پیوستند (عقیقی‌بخشایشی‌، ۱/۴۴۷).

 در بدو ورود به‌ نجف‌ اشرف‌ ادبیات‌ و منطق‌ و کتب‌ اولیه‌ی‌ فقه‌ و اصول‌ را نزد اساتید فن‌ پی‌گرفت‌. سپس‌ وارد سطوح‌ عالیه‌ شده‌ و مکاسب‌ شیخ‌ انصاری‌ را از آیت‌الله حاج‌میرزا فرج‌الله تبریزی‌ و جلد اول‌ کفایة‌الاصول‌ آخوند خراسانی‌ را از آیت‌ الله‌ سیدعلی‌ کازرونی‌ و جلد دوم‌ کتاب‌ کفایه‌ را نزد آیت‌الله‌ آقا میرزا محمود شیرازی‌ به‌ پایان‌ رسانید و درس‌ خارج‌ فقه‌ و اصول‌ و سایر علوم‌ دیگر را در ۲۱ سالگی‌ نزد مراجع‌ بزرگ‌ و مدرسین‌ عالی‌مقام‌ آن‌ حوزه‌ فرا گرفت‌ (همان‌، ۱۱). وی‌ از بزرگانی‌ همچون‌ آیات‌: نائینی‌، کمپانی‌، عراقی‌، بلاغی‌، میرزا علی‌ آقا شیرازی‌ و آقا سید ابوالحسن‌ اصفهانی‌ اجازه‌ی‌ اجتهاد دریافت‌ کرد (صالح‌ مدرسه‌ای‌، ۱۸).

معروف‌ترین‌ اساتید او در مراحل‌ مختلف‌ تحصیل‌ عبارت‌ بودند از: آیت‌الله العظمی‌ شیخ‌الشریعه‌ی‌ اصفهانی‌، آیت‌الله‌العظمی‌ شیخ‌ مهدی‌ مازندرانی‌، آیت‌الله العظمی‌ شیخ‌ ضیاءالدین‌ عراقی‌، آیت‌الله‌العظمی‌ شیخ‌ محمد حسین‌ کمپانی‌، آیت‌الله‌العظمی‌ شیخ‌ محمدحسین‌ اصفهانی‌ و آیت‌الله‌العظمی‌ میرزا محمد حسین‌ نائینی‌ (عقیقی‌، بخشایشی‌، ۱/۴۴۸). دو نفر اخیرالذکر بیش‌ از دیگران‌ در پرورش‌ روح‌ اجتهاد و تکوین‌ شخصیت‌ فقهی‌ ایشان‌ نقش‌ داشتند (اسلامی‌، ۱۱).

وی‌ پس‌ از فراغت‌ از تحصیل‌، از آنجا که‌ عاشق‌ تدریس‌ و تألیف‌ کتاب‌ بود با تمام‌ توان‌ در این‌ دو سنگر مهم‌ به‌ انجام‌ وظیفه‌ پرداخت‌ (عقیقی‌، بخشایشی‌، ۱/۴۴۸). پس‌ از رحلت‌ مرحوم‌ میرزا محمدعلی‌ کاظمی‌ خراسانی‌، صاحب‌ فوائدالاصول‌، محفل‌ درسی‌ آیت‌الله خویی‌ برترین‌ و پرجمعیت‌ترین‌ حوزه‌ی‌ درسی‌ نجف‌ بود (صالح‌ مدرسه‌ای‌، ۱۸). آیت‌الله خویی‌ جلسات‌ درس‌ منظمی‌ داشت‌ و اشکالات‌ مطرح‌ نشده‌ی‌ سر درس‌ را به‌ بعد از درس‌ موکول‌ می‌کرد و بحث‌های‌ ایشان‌ با همان‌ نظم‌ و تربیت‌ خاص‌ خود پیش‌ می‌رفت‌ (اسلامی‌، ۱۴).

یکی‌ از عواملی‌ که‌ او را در کار گسترش‌ علم‌ فقه‌ و اصول‌ موفق‌ کرد، این‌ بود که‌ درس‌های‌ ایشان‌ به‌ شکل‌ منظمی‌ نوشته‌ می‌شد و سبک‌ درس‌اش‌ بسیار منظم‌ و مرتب‌ بود و کسی‌ در درس‌ ایشان‌ اصلاً اشکال‌ نمی‌کرد. ایشان‌ درس‌ را می‌گفتند و کسانی‌ آن‌ را می‌نوشتند و بحث‌ می‌کردند و پس‌ از آن‌ منتشر می‌شد (سیدکباری‌، ۳۱۰).

 در محضر درس‌ ایشان‌ هزاران‌ نفر از علما و فضلای‌ کشورهای‌ مختلف‌ اسلامی‌ از هند، افغانستان‌، پاکستان‌ و ایران‌ گرفته‌ تا عراق و حجاز و لبنان‌ و کشورهای‌ حاشیه‌ی‌ خلیج‌فارس‌ شرکت‌ می‌کردند و آموخته‌هایشان‌ را در سرزمین‌های‌ خود به‌ طلاب‌ علوم‌ دینی‌ ارائه‌ می‌کردند (اسلامی‌، ۱۵).

وی‌ علاوه‌ بر تدریس‌ به‌ تألیف‌ کتاب‌های‌ مختلف‌ اقدام‌ نموده‌ که‌ مجموع‌ آثار چاپ‌ شده‌ی‌ ایشان‌ ۴۳ جلد می‌باشد. برخی‌ از این‌ کتاب‌ها به‌ قلم‌ شخص‌ آیت‌الله خویی‌ است‌ و برخی‌ دیگر را شاگردانش‌ به‌ رشته‌ی‌ تحریر درآورده‌اند.

آیت‌الله خویی‌ در کنار فعالیت‌های‌ علمی‌، همواره‌ در جهت‌ رفع‌ نیازمندی‌های‌ فرهنگی‌، دینی‌، اجتماعی‌ و اقتصادی‌ شیعیان‌ گام‌ برمی‌داشت‌ و مؤسسات‌ زنجیره‌ای‌ ایشان‌ در گوشه‌ و کنار جهان‌ شاهد صدر این‌ مدعا است‌. این‌ مؤسسات‌ که‌ ساختمان‌ مرکزی‌ آن‌ در لندن‌ واقع‌ است‌ و به‌ نام‌ «مؤسسة‌ الامام‌الخویی‌» نامیده‌ می‌شود، شامل‌ قسمت‌های‌ مختلفی‌ چون‌: مسجد، حسینیه‌، چاپخانه‌، کتابخانه‌، سالن‌های‌ سخنرانی‌ ویژه‌ی‌ دختران‌ و پسران‌، دارالضیافة‌، دارالایتام‌، درمانگاه‌ و داروخانه‌، بازار، غسالخانه‌، حمام‌ و خانه‌های‌ مسکونی‌ روحانیون‌ و غیره‌ می‌باشد (اسلامی‌، ۳۹). این‌ مؤسسات‌ در شهرهای‌ نجف‌، کوفه‌، مشهد، قم‌، اصفهان‌، بیروت‌، اسلام‌آباد، کراچی‌، کوالالامپور، بمبئی‌، بانکوک‌، داکا، سوانزی‌، دیترویت‌، نیویورک‌ و تورنتو نیز شعبه‌ دارد (صالح‌ مدرسه‌ای‌، ۱۹).

برخی‌ از خدمات‌ اجتماعی‌ و اسلامی‌ ایشان‌ عبارت‌ است‌ از: مرکز بزرگ‌ اسلامی‌ در نیویورک‌، مرکز الامام‌ الخویی‌ در سوانزی‌ آمریکا، مرکز الامام‌الخویی‌ در لندن‌، مجتمع‌ فرهنگی‌ الامام‌ الخویی‌ در هند، مدرسه‌ی‌ دارالعلم‌ در بانکوک‌، مؤسسه‌ی‌ دارالایتام‌ لبنان‌، مدینة‌العلم‌ قم‌، مدینة‌العلم‌ صاحب‌ الزمان‌ در ایران‌ (اسلامی‌، ۴۰).

آیت‌الله خویی‌ بعد از فوت‌ آیت‌الله حکیم‌ عملاً در درجه‌ی‌ بالاتری‌ از آیات‌ دیگر قرار گرفت‌. دو عامل‌ قدمت‌ فعالیت‌های‌ مذهبی‌ و شناخته‌ شدن‌ او از طرف‌ قشرهای‌ مذهبی‌ در داخل‌ و خارج‌ از کشور و اقامت‌ در حوزه‌ی‌ علمیه‌ی‌ نجف‌ اشرف‌ که‌ بزرگ‌ترین‌ مرکز تعلیم‌ اصول‌ دین‌ و مذهب‌ به‌ شمار می‌آمد، نقش‌ مؤثری‌ در این‌ برتری‌ داشت‌.

 با درک‌ این‌ موقعیت‌ و درجه‌ی‌ علمی‌ در اصول‌ و معارف‌ اسلامی‌، وی‌ موقعیت‌ نسبتاً برتری‌ از دیگر آیات‌ پیدا نمود و در کشورهای‌ عربی‌ خاورمیانه‌، ایران‌، آفریقا، هند، پاکستان‌ و افغانستان‌ و برخی‌ دیگر از کشورها در بین‌ شیعیان‌ از طرفداران‌ درخور توجهی‌ برخوردار شد (مرکز اسناد انقلاب‌ اسلامی‌، ۳۱/۱۱۱ ).

با شروع‌ تحولات‌ انقلاب‌ اسلامی‌ در سال‌ ۱۳۴۱ ش‌، آیت‌الله خویی‌ نیز به‌ همراهان‌ انقلاب‌ پیوست‌ و با صدور اعلامیه‌هایی‌، اعمال‌ ضد اسلامی‌ و ضد انسانی‌ رژیم‌ شاه‌ را مورد نکوهش‌ قرار داد. وی‌ یکی‌ از نخستین‌ کسانی‌ بود که‌ پس‌ از شروع‌ نهضت‌ اسلامی‌ به‌ رهبری‌ امام‌ خمینی‌، حوزه‌ی‌ علمیه‌ی‌ نجف‌ را به‌ اهمیت‌ حوادث‌ ایران‌ متوجه‌ ساخت‌ و سعی‌ و کوششی‌ ارجمند در همراهی‌ حرکت‌ عظیم‌ روحانیت‌ و مردم‌ در ایران‌ مبذول‌ کرد (اسلامی‌، ۳).

در اینجا به‌ ذکر عنوان‌ تلگراف‌هایی‌ که‌ به‌ مناسبت‌های‌ مختلف‌ در فاصله‌ی‌ زمانی‌ ۱۳۴۱ تا ۱۳۵۷ش‌ از سوی‌ آیت‌الله خویی‌ صادر شده‌ است‌، می‌پردازیم‌:

۱ـ تلگرام‌ به‌ آیت‌الله بهبهانی‌ درباره‌ی‌ تصویبنامه‌ی‌ انجمن‌های‌ ایالتی‌ و ولایتی‌ در تاریخ‌ ۲۶/۷/۱۳۴۱ (اسناد انقلاب‌ اسلامی‌، ۱/۲۷)؛

۲ـ تلگرام‌ به‌ شاه‌ در اعتراض‌ به‌ تصویبنامه‌ی‌ انجمن‌های‌ ایالتی‌ و ولایتی‌ در مهر ماه‌ ۱۳۴۱ ش‌ (همان‌، ۳۰)؛

۳ـ تلگرام‌ به‌ آیت‌الله بهبهانی‌ درباره‌ی‌ برگزاری‌ رفراندوم‌ شاه‌ در بهمن‌ ماه‌ ۱۳۴۱ ش‌ (همان‌، ۶۰)؛

۴ـ تلگرام‌ به‌ امام‌ خمینی‌ در فاجعه‌ی‌ مدرسه‌ی‌ فیضیه‌ در فروردین‌ ۱۳۴۲ ش‌ (همان‌، ۷۵)؛

۵ـ تلگرام‌ به‌ شاه‌ درباره‌ی‌ فاجعه‌ی‌ مدرسه‌ی‌ فیضیه‌ در فروردین‌ ۱۳۴۲ ش‌ (همان‌، ۸۰)؛

۶ـ تلگرام‌ به‌ ۲۴ نفر از علمای‌ ایران‌ درباره‌ی‌ محکومیت‌ اهانت‌ رژیم‌ شاه‌ به‌ مقدسات‌ اسلامی‌ در تاریخ‌ ۱۴/۱/۱۳۴۲ (همان‌، ۸۵)؛

۷ـ تلگرام‌ درباره‌ی‌ فاجعه‌ی‌ ۱۵ خرداد به‌ تاریخ‌ ۱۷/۳/۱۳۴۲ (همان‌، ۱۲۵)؛

۸ـ تلگرام‌ به‌ شاه‌ درباره‌ی‌ لزوم‌ آزادی‌ امام‌ خمینی‌ و جمعی‌ از علما از زندان‌، به‌ تاریخ‌ ۳۱/۵/۱۳۴۲ (همان‌، ۱۷۸)؛

۹ـ تلگرام‌ در پاسخ‌ به‌ نامه‌ی‌ جمعی‌ از علما درباره‌ی‌ اعمال‌ ضد اسلامی‌ رژیم‌ شاه‌، ۱۲/۸/۱۳۴۲ (همان‌، ۴/۲۰)؛

۱۰ـ تلگرام‌ به‌ آیت‌الله میلانی‌ درباره‌ی‌ بازداشت‌ جمعی‌ از علمای‌ آذربایجان‌ در آذرماه‌ ۱۳۴۳ش‌ (همان‌، ۲۱۲)؛

۱۱ـ تلگرام‌ به‌ آیات‌ عظام‌ قم‌ درباره‌ی‌ بازداشت‌ جمعی‌ از علمای‌ آذربایجان‌ در آذر ماه‌ ۱۳۴۳ش‌؛

۱۲ـ تلگرام‌ به‌ جمعی‌ از علما و آیت‌الله عاملی‌ و حجت‌الاسلام‌ تبریزی‌ در اعتراض‌ به‌ بازداشت‌ جمعی‌ از علمای‌ آذربایجان‌ در آذر ماه‌ ۱۳۴۲ (همان‌/ ۲۲۲)؛

۱۳ـ تلگرام‌ به‌ حسنعلی‌ منصور درباره‌ی‌ لغو قوانین‌ خلاف‌ اسلام‌ و درخواست‌ آزادی‌ امام‌ و دیگر علما، به‌ تاریخ‌ ۲۸/۱۲/۱۳۴۲ (همان‌، ۲۳۵)؛

۱۴ـ تلگرام‌ به‌ آیت‌الله مرعشی‌ نجفی‌ درباره‌ی‌ لزوم‌ محکوم‌ کردن‌ اقدام‌ رژیم‌ در تبعید امام‌ خمینی‌، به‌ تاریخ‌ ۲۶/۸/۱۳۴۲ (همان‌، ۲۷۲)؛

۱۵ـ تلگرام‌ به‌ هویدا در اعتراض‌ به‌ قانون‌شکنی‌های‌ رژیم‌ شاه‌، به‌ تاریخ‌ ۱۲/۱۱/۱۳۴۳ (همان‌، ۲۸۳)؛

۱۶ـ تلگرام‌ به‌ هویدا در اعتراض‌ به‌ محاکمه‌ی‌ جمعی‌ از روحانیون‌ و کسبه‌ به‌ تاریخ‌ ۹/۲/۱۳۴۴ (همان‌، ۴۶۳)؛

۱۷ـ تلگرام‌ در پاسخ‌ به‌ نامه‌ی‌ آیت‌الله حاج‌ شیخ‌ محمد صدوقی‌ درباره‌ی‌ مفاسد اجتماعی‌ و جنایات‌ رژیم‌ شاه‌ در ایران‌ به‌ تاریخ‌ ۱/۳/۱۳۵۷ (همان‌، ۴۶۳)؛

۱۸ـ اعلامیه‌ درباره‌ی‌ حوادث‌ ایران‌ و جنایات‌ رژیم‌ شاه‌ به‌ تاریخ‌ ۱۰/۹/۱۳۵۷ (همان‌، ۵۹۰).

مشارکت‌ ایشان‌ در نهضت‌ و انقلاب‌ در ابتدا به‌ گونه‌ای‌ بود که‌ بعضاً آن‌چنان‌ قاطع‌ و محکم‌ با حکومت‌ شاه‌ برخورد داشتند که‌ امام‌ خمینی‌ و آیت‌الله میلانی‌ پیکی‌ فرستادند و از ایشان‌ خواستند که‌ با آن‌ حدت‌ و شدت‌ کار را ادامه‌ ندهند (اسلامی‌، ۳).

رژیم‌ ایران‌ نیز به‌ صور مختلف‌ به‌ تضعیف‌ شخصیت‌ آیت‌الله خویی‌ می‌کوشید و به‌ ویژه‌ سعی‌ می‌کرد از طریق‌ ایجاد اختلاف‌ بین‌ آیت‌الله خویی‌ و امام‌ خمینی‌ در روند انقلاب‌ وقفه‌ ایجاد کند. در یک‌ مورد، رژیم‌ دستور داد که‌ به‌ کلیه‌ی‌ منابع‌ ساواک‌، آموزش‌ لازم‌ داده‌ شود تا در بین‌ مردم‌ این‌ شایعه‌ را رواج‌ دهند که‌ آیت‌الله سید ابوالقاسم‌ خویی‌ سید نیست‌ و امام‌ خمینی‌ نیز جاسوس‌ آمریکا است‌ (مرکز اسناد انقلاب‌ اسلامی‌، ۲/۱۸۶) ؛ اما همواره‌ عکس‌العمل‌های‌ محکم‌ و منطقی‌ آیت‌الله خویی‌ تحقق‌ خواسته‌های‌ رژیم‌ را باطل‌ می‌ساخت‌.

زمانی‌ که‌ گروهی‌ در فکر ایجاد تفاهم‌ بین‌ جامعه‌ی‌ روحانیت‌ مبارز ایران‌ و دستگاه‌ جبار برآمدند، آیت‌الله خویی‌ در مصاحبه‌ای‌ در جواب‌ سؤالی‌ درباره‌ی‌ امکان‌ سازش‌ با دولت‌ فرمودند: «ما نمی‌توانیم‌ در حقوق دینی‌ و مصالح‌ عمومی‌ ملت‌ ایران‌ با کسی‌ معامله‌ کنیم‌.

ما ایمان‌ داریم‌ که‌ مراجع‌ تقلید شیعه‌ هرگز حاضر نمی‌شوند با دستگاهی‌ که‌ جنایات‌ یک‌ ساله‌ی‌ اخیر آن‌ را هنوز ملت‌ فراموش‌ نکرده‌ است‌ صلح‌ و سازش‌ کنند؛ هنوز خون‌ محصلین‌ و دانشجویان‌ که‌ در مدرسه‌ی‌ فیضیه‌ به‌ دست‌ مأموران‌ دولت‌ ریخته‌ شد، خشک‌ نشده‌ است‌؛ هنوز صدای‌ گوش‌خراش‌ حملات‌ رادیویی‌ دستگاه‌ که‌ مراجع‌ و علما را عمال‌ فئودالیسم‌ و مخالف‌ اصلاحات‌ معرفی‌ می‌کردند در گوش‌های‌ مردم‌ طنین‌انداز است‌؛ هنوز جوهر قلم‌های‌ زهرآگین‌ مطبوعات‌ ضد ملی‌ وابسته‌ به‌ دستگاه‌ که‌ ناجوانمردانه‌ترین‌ حمله‌ را علیه‌ علمای‌ بزرگ‌ کردند، خشک‌ نشده‌است‌؛ هنوز ورق پاره‌های‌ ننگین‌ و شرم‌آور عامل‌ کثیفی‌ به‌ نام‌ «هیئت‌ مصلحین‌» چاپ‌ و مجاناً در سراسر ایران‌ شبانه‌ پخش‌ می‌شود؛ هنوز کشتار وحشیانه‌ی‌ ۱۵ خرداد در تهران‌ و شیراز و قم‌ و کشتار دوم‌ فروردین‌ در تبریز و کشتار مسجد فیل‌ در مشهد فراموش‌ نشده‌ است‌؛ هنوز آیت‌الله‌العظمی‌ آقای‌ خمینی‌ و آقای‌ قمی‌

توقیف‌ و تحت‌ نظر مأموران‌ دولتی‌ هستند؛ هنوز آیات‌ و علمای‌ تبریز در زندان‌های‌ دولت‌ به‌ سر می‌برند؛ هنوز آیت‌الله طالقانی‌ و رفقای‌ باایمان‌شان‌ محاکمه‌ می‌شوند؛ هنوز مجلسین‌ قلابی‌ و تحمیلی‌ به‌ کارهای‌ مضحک‌ خود ادامه‌ می‌دهند؛ هنوز زندان‌های‌ دستگاه‌ مملو از جوانان‌ مسلمان‌ و بازاری‌ و دانشگاهی‌ است‌؛ هنوز بسیاری‌ از طلاب‌ حوزه‌ی‌ علمیه‌ی‌ قم‌ و تبریز و دانشجویان‌ دانشگاه‌ به‌ جرم‌ مبارزه‌، در سربازخانه‌ها به‌ سر می‌برند؛ هنوز نفوذ صهیونیسم‌ و یهود از مملکت‌ ما قطع‌ نشده‌ است‌؛ هنوز فقر عمومی‌، وضع‌ ناهنجار بازار، وضع‌ اسف‌انگیز فرهنگ‌ و دانشگاه‌ اصلاح‌ نشده‌ و ادامه‌ دارد. و در چنین‌ شرایطی‌ امکان‌ صلح‌ و سازش‌ و حتی‌ تصور آن‌ از هر مقامی‌ که‌ باشد، غیر عاقلانه‌، غیر منطقی‌ و ضد ملی‌ است‌» (بررسی‌ امکان‌ سازش‌، ۱۵).

ایجاد اتحاد و همبستگی‌ برای‌ مبارزه‌ با رژیم‌ نیز از بهترین‌ جنبه‌های‌ روابط‌ آیت‌الله خویی‌ و امام‌ خمینی‌ بود. زمانی‌که‌ بعد از قیام‌ ۱۵ خرداد ۱۳۴۲ ش‌ رژیم‌ شاه‌ سعی‌ داشت‌ امام‌ خمینی‌ را از مراجع‌ جدا کند و این‌‌گونه‌ جلوه‌ دهد که‌ مراجع‌ پشتیبان‌ و همراه‌ ایشان‌ نیستند، آیت‌الله خویی‌ در نجف‌ اعلامیه‌ای‌ صادر و استفاده‌ از قند و شکر را به‌ جهت‌ آنکه‌ در انحصار دولت‌ بود، تحریم‌ کرد.

 او می‌خواست‌ با این‌ حکم‌ ضربه‌ای‌ اقتصادی‌ به‌ دولت‌ زده‌ باشد و به‌ همین‌ جهت‌ در منزل‌ امام‌ خمینی‌ چایی‌ و شربت‌ مطلقاً داده‌ نمی‌شد و از واردین‌ با سرکه‌ شیره‌ پذیرایی‌ می‌شد (خاطرات‌ آیت‌الله‌ طاهری‌ خرم‌آبادی‌، ۱/۲۴۹) ؛ یا در جریان‌ دستگیری‌ امام‌ خمینی‌، آیت‌الله خویی‌ از طریق‌ تماس‌ با سران‌ دنیا، سازمان‌ ملل‌، جمال‌ عبدالناصر، رئیس‌ جمهور مصر و مقامات‌ ایران‌، خواهان‌ آزادی‌ ایشان‌ شد (خاطرات‌ ۱۵ خرداد، ۱۱۱).

همگام‌ با رژیم‌ ایران‌، حزب‌ بعث‌ در عراق تلاش‌ و کوشش‌ شتاب‌زده‌ای‌ را به‌ منظور معرفی‌ آقای‌ خویی‌ به‌‌عنوان‌ مرجع‌ اعلم‌ـ نه‌ از جهت‌ ایمان‌ به‌ آقای‌ خویی‌ و نه‌ از روی‌ توجه‌ به‌ سرنوشت‌ شیعه‌، بلکه‌ به‌ علت‌ وحشت‌ و نگرانی‌ از مطرح‌ شدن‌ امام‌ خمینی‌ در عراق‌ـ آغاز نمود؛ زیرا به‌ خوبی‌ می‌دانست‌ که‌ اگر امام‌ خمینی‌ در عراق شناخته‌ شود و پایگاه‌ مردمی‌ به‌دست‌ آورد، بنیاد ظلم‌ و الحاد حزب‌ بعث‌ را از بن‌ برمی‌کند؛ از این‌رو برآن‌ شدند که‌ آقای‌ خویی‌ را به‌ عنوان‌ مرجع‌ اعلم‌ مطرح‌ کنند تا بتوانند در حوزه‌ی‌ علمیه‌ی‌ نجف‌ با فشار بر آیت‌الله خویی‌ یک‌ سلسله‌ برنامه‌ها و نقشه‌ها را در جوامع‌ شیعی‌ پیاده‌ کنند؛ از این‌ رو جریان‌هایی‌ را بر آیت‌الله خویی‌ تحمیل‌ کردند که‌ فاجعه‌آمیز بود. در ۲۸ ماه‌ رمضان‌ ۱۳۹۵ق / ۱۴ مهر ۱۳۵۳ آیت‌الله خویی‌ را واداشتند تا عید فطر اعلام‌ کند (روحانی‌، ۲/۷۶۰).

 در زمستان‌ ۱۳۵۰ ش‌ در شرایطی‌ که‌ ایرانیان‌ ساکن‌ عراق را با وضع‌ فجیعی‌ از عراق بیرون‌ کرده‌ بودند، آیت‌الله خویی‌ را تحت‌ فشار گذاشتند تا آشکارا اعلام‌ کند که‌ از سوی‌ رژیم‌ عراق هیچ‌گونه‌ بدرفتاری‌ با علما و روحانیون‌ و ایرانیان‌ ساکن‌ آن‌ کشور نشده‌ است‌. عمال‌ حزب‌ بعث‌ برای‌ واداشتن‌ نامبرده‌ به‌ دادن‌ چنین‌ پاسخی‌ او را تهدید کردند که‌ اگر با نوشتن‌ آن‌ موافقت‌ نکند نه‌ تنها حوزه‌ی‌ هزار ساله‌ی‌ نجف‌ را از هم‌ می‌پاشند، بلکه‌ شماری‌ از علما و روحانیون‌ آن‌ حوزه‌ را نیز به‌ اتهام‌ جاسوسی‌ برای‌ شاه‌ یا اسرائیل‌ به‌ جوخه‌ی‌ اعدام‌ می‌سپارند (روحانی‌، ۳/۷۹۱). در تاریخ‌ ۲۸/۸/۱۳۵۷، شاه‌ ایران‌، همسرش‌ (شهبانو فرح‌) را به‌ عراق فرستاد تا روز عید غدیر مانند هر ایرانی‌ شیعه‌ به‌ زیارت‌ مرقد منور حضرت‌ امیر (ع‌) برود تا با این‌ زیارت‌ سیاسی‌ شهبانو، نظر مسلمانان‌ خشمگین‌ را جلب‌ کند.

 با توطئه‌ی‌ قبلی‌ و تبانی‌ هر دو رژیم‌، غفلتاً و ناگهانی‌ در نجف‌ به‌ آیت‌الله خویی‌ خبر می‌دهند که‌ شهبانوی‌ ایران‌ برای‌ عیادت‌ و ملاقات‌، یک‌ ساعت‌ دیگر به‌ خانه‌ی‌ شما می‌آید، ولی‌ آیت‌الله خویی‌ فوراً نجف‌ را ترک‌ کرده‌ به‌ شهر کوفه‌ می‌رود. شهبانو به‌ کوفه‌ می‌رود و با زور وارد خانه‌ی‌ آیت‌الله خویی‌ می‌شود تا به‌ هر قیمت‌ شده‌ این‌ عیادت‌ صورت‌ گیرد.

 آیت‌الله خویی‌ که‌ خود را در محاصره‌ی‌ قوای‌ انتظامی‌ عراق می‌بیند ناچار ضمن‌ سخنانی‌ از ملکه‌ی‌ ایران‌ می‌خواهد که‌ به‌ شاه‌ بگوید دست‌ از لجبازی‌ و مبارزه‌ با ملت‌ بردارد و جلوی‌ خونریزی‌ها را بگیرد. بعد از آن‌ برای‌ جلوگیری‌ از هرگونه‌ سوءاستفاده‌ی‌ دستگاه‌ از این‌ ملاقات‌ و بازی‌های‌ سیاسی‌، طی‌ مکالمه‌ی‌ تلفنی‌ خلاصه‌ی‌ ماجرا را به‌ آیت‌الله شیخ‌ محمدباقر آشتیانی‌ در تهران‌ اطلاع‌ می‌دهد تا طی‌ اعلامیه‌ای‌ به‌ آگاهی‌ مردم‌ مسلمان‌ ایران‌ برساند (دوانی‌، ۸/۳۵۲).

آیت‌الله خویی‌ پس‌ از پیروزی‌ انقلاب‌ اسلامی‌ در تاریخ‌ ۷/۱/۱۳۵۸ ش‌ طی‌ اعلامیه‌ای‌ مردم‌ را به‌ شرکت‌ گسترده‌ در همه‌پرسی‌ نظام‌ جمهوری‌ اسلامی‌ دعوت‌ نمود که‌ در تاریخ‌ ۱۲ فروردین‌ ماه‌ سال‌ ۱۳۵۸ طی‌ رفراندومی‌ با ۹۸ درصد از آرای‌ مثبت‌ مردم‌، جمهوری‌ اسلامی‌ رسماً مستقر گردید (اسلامی‌، ۱۳۷).

آن‌ مرجع‌ بزرگ‌ همچنین‌ در جریان‌ جنگ‌ تحمیلی‌ عراق علیه‌ ایران‌ فتوا دادند که‌ حقوق شرعیه‌ در راه‌ تهیه‌ی‌ خوراک‌ و پوشاک‌ در جریان‌ جنگ‌ اسلام‌ مصرف‌ گردد و اکثر جوانان‌ عراقی‌ که‌ خود را به‌ نیروهای‌ ایران‌ تسلیم‌ می‌نمودند، از مقلدین‌ ایشان‌ بودند (همان‌، ۱۳۸). رژیم‌ بعث‌ عراق در مدت‌ هشت سال‌ تمام‌ نتوانست‌ از مرجع‌ بزرگ‌ دست‌ خطی‌ به‌ نفع‌ خود بگیرد و او پیوسته‌ با حفظ‌ مرجعیت‌ و حوزه‌ی‌ علمیه‌ی‌ نجف‌، کوچک‌ترین‌ باجی‌ به‌ آنان‌ نداد و در عین‌ حال‌ ناملایمات‌ را تحمل‌ کرد (عقیقی‌ بخشایشی‌، ۱/۴۶۸).

 در قیامی‌ که‌ به‌ سال‌ ۱۴۱۲ق/۱۳۷۰ ش‌ از سوی‌ شیعیان‌ عراق علیه‌ نظام‌ حاکم‌ صورت‌ گرفت‌، آیت‌الله خویی‌ به‌ این‌ حرکت‌ جهت‌ بخشیدند و در قیام‌ شرکت‌ کردند، اما با سرکوبی‌ قیام‌، صدام‌ وی‌ را به‌ کوفه‌ تبعید کرد و در خانه‌اش‌ تحت‌نظر قرار داد. وی‌ به‌ علت‌ ناملایمات‌ زندگی‌ و سن‌ زیاد به‌ بیماری‌ قلبی‌ دچار شد که‌ در عراق قادر به‌ مداوای‌ نامبرده‌ نشدند و مسئولان‌ بغداد نیز به‌ وی‌ اجازه‌ ندادند که‌ جهت‌ معالجه‌ به‌ خارج‌ برود (مرکز اسناد انقلاب‌ اسلامی‌، ۱۶۲۳) ؛ بنابراین‌ ایشان‌ پس‌ از تحمل‌ مشقات‌ و صدمات‌ بسیار، بالاخره‌ در نیمه‌ شب‌ نهم‌ صفر ۱۴۱۳ق/ ۱۳۷۱ ش‌ در ۹۶ سالگی‌ به‌ طرز مشکوکی‌ بدرود حیات‌ گفت‌ و غریبانه‌ در مسجد خضرا، در مقبره‌ی‌ خانوادگی‌ به‌ خاک‌ سپرده‌ شد (نشریه‌ی‌ یاد، ۸۸).

آثار ایشان‌ عبارت‌اند از: ۱ـ البیان‌ فی‌ تفسیر القرآن‌ ۲ـ اجود التقریرات‌ ۳ـ المسائل‌ المنتخبه‌ ۴ـ المسائل‌ ۵ـ ازالة‌ المحادة‌ عن‌ ملک‌ المنافع‌ المتضاده‌ ۶ـ اضائة‌القلوب‌ بتحقیق‌ المغرب‌ و الغروب‌ ۷ـ انارة‌ العقول‌ فی‌ انتصاب‌ المهر یموت‌ احد الزوجین‌ قبل‌ الدخول‌ ۸ـ تعلیقه‌ بر عروة‌الوثقی‌ ۹ـ تعلیقه‌ بر المسائل‌ الفقیه‌ ۱۰ـ تکملة‌ منهاج‌ الصالحین‌ ۱۱ـ تهذیب‌ و تتمیم‌ منهاج‌ الصالحین‌ ۱۲ـ توضیح‌ المسائل‌ ۱۳ـ تلخیص‌ المنتخب‌ ۱۴ـ تعلیقة‌ المنهج‌ لاحکام‌ الحج‌ ۱۵ـ تقریرات‌ درس‌ فقه‌ مرحوم‌ میرزای‌ نائینی‌ ۱۶ـ تقریرات‌ درس‌ فقه‌ مرحوم‌ محقق‌ اصفهانی‌ ۱۷ـ تقریرات‌ درس‌ اصول‌ مرحوم‌

محقق‌ اصفهانی‌ ۱۸ـ تعارض‌ الاستصحابین‌ ۱۹ـ رساله‌ در خلافت‌ ۲۰ـ رساله‌ در لباس‌ مشکوک‌ ۲۱ـ حاشیه‌ بر وسیلة‌النجاة‌ ۲۲ـ حاشیه‌ بر مکاسب‌ شیخ‌ انصاری‌ ۲۳ـ فهرست‌ جامع‌ الشتات‌ میرزای‌ قمی‌ ۲۴ـ فقه‌ القرآن‌ علی‌ المذاهب‌ الخمس‌ ۲۵ـ قاعدة‌التجاوز.




نوع مطلب : علمی، مذهبی، 
برچسب ها : زندگینامه، آیت ا..خویی،
لینک های مرتبط : تبیان،

سه شنبه 4 تیر 1392 :: نویسنده : کوروش هویدا
زندگینامه پهلوان پوریای ولی


                                                     

پوریای ولی پهلوان نامداری بوده که درماندگان را همواره یاری میکرده است. بهمین جهت ورزشکاران ایران نام او را همیشه بر زبان می رانند و اشعارش را در زورخانها می خوانند و کشتی گیران وی را هنوز از پیشروان خود میدانند

پهلوان محمود قتالی خوارزمی


پهلوان محمود قتالی خوارزمی مشهور به پوربای ولی یا پوریای ولی، از عارفان و جوانمردان اواخر قرن هفتم و اوایل قرن هشتم هجری است. در ریاض العارفین درباره پهلوان محمود قتالی خوارزمی چنین آمده است:

«اسم شریفش پهلوان محمود مشهور به پوریا ولی (پوریای ولی) بین الخواص و العوام مشهور و معروف و بفضائل صوری و معنوی موصوف، احوال فرخنده مثالش در کتب تواریخ و تذکره شعرا و عرفا مذکور. گویند کسی در قوت و قدرت با وی برابری نکرده، بعضی او را پسر پوریای ولی دانسته و برخی این لقب را بر خود آنجناب بسته (بهر حال) عارفی کامل و کاملی واصل بوده، حقایق و معارفی بسیار از وی بروز و ظهور نموده، مثنوی کنزالحقایق از منظومات آن جناب است.

بعضی از اشعار آن کتاب و گلشن (راز) بهم آمیخته، غالباً از کنزالحقایق بوده باشد، زیرا که کتاب کنزالحقایق در سال ۷۰۳ صورت اتمام یافته و شیخ شبستری هفده سال بعد از آن گلشن را منظوم نموده. وفاتش در سنه ۷۲۲ هجری در خیوق خوارزم است.

گویند در شبی که وفات یافت، این رباعی را گفت و علی الصباح مرده بر سجاده اش یافتند.»

امشب ز سر صدق و صفای دل من در میکده آن هوش ربای دل من

جامی بکفم داد که بستان و بنوش گفتم نخورم گفت: برای دل مـن

پوریای ولی پهلوان نامداری بوده که درماندگان را همواره یاری میکرده است. بهمین جهت ورزشکاران ایران نام او را همیشه بر زبان می رانند و اشعارش را در زورخانها می خوانند و کشتی گیران وی را هنوز از پیشروان خود میدانند. اشعار زیر از مثنوی کنزالحقایق او نقل میشود:

بهشت و دوزخت با تست در پوست چرا بیرون ز خود میجوئی ای دوست

اگر تو خوی خوش داری بهر کــــــار از آن خـویـت بهشت آید پـــدیــــــدار

وگــر خــوی بــدت انــدر ربـــایــــــد از آن جــز دوزخـــت چــیــزی نـیـایـد

دهـان تـو کـلیـدانی است هــموار زبــان تــو کــلــیــد آنـــرا نـــگــه دار

بهشت و دوزخت را یک کلید است کلیدی این چنین هرگز که دیده است

کزو گه گل دمد در باغ و گـه خار گـهی جـنـت گشاید زو گهی نــار

زبانت را کلیدی هـمـچــنــان دار بدان کت آرزو باشـد بــــگـــــردان

در این عالم نزن از نیک و بد دم که هم ابلیس میباید هم آدم




نوع مطلب : تاریخی، ادبی، 
برچسب ها : زندگینامه، پوریای ولی،
لینک های مرتبط : تبیان،

سه شنبه 4 تیر 1392 :: نویسنده : کوروش هویدا
زندگینامه ابوالوفای بوزجانی،دانشمند ایرانی



ابوالوفا محمد بوزجانی (۳۲۸-۳۸۸ هجری قمری) از ریاضیدانان بزرگ ایرانی است که حدود هزار سال پیش در روستای بوژگان در خراسان امروزی زاده شد. او در سال ۳۴۸ به عراق سفر کرد و تا پایان عمرش در آنجا زندگی کرد.
وی مسائل لاینحل هندسه کلاسیک را حل کرد و تحقیقاتی در اصول ترسیمات هندسی نمود که تا امروز هنوز کسی موفق به ارائه راه حل دیگری نشده‌است و از این حیث مسئله ابوالوفا در جهان مشهور است و اولین کسی است که مطالعات دقیقی درباره کره ماه انجام داد. 
کارهای وی در زمینه هندسه کروی با کاربرد در نجوم کروی شگرف بوده‌است.
به پاس خدمات وی به جامعه علمی، نام وی بر روی گودالی بر کره ماه نهاده شده‌است.
در سال ۱۳۷۸ همایشی بین المللی به منظور شناخت بیشتر وی و خدمات و آثارش در محل تولدش، تربت جام برگزار گردید.

ابوالوفای بوزجانی واضع اتحاد مثلثاتی بود:

sin(a + b) = sin(a)cos(b) + cos(a)sin(b)

cos(2a) = 1 − 2sin2(a)

sin(2a) = 2sin(a)cos(a)

وی همچنین قانون سینوس‌ها را برای مثلثات کروی کشف کرد.




نوع مطلب : تاریخی، علمی، 
برچسب ها : زندگینامه، ابوالوفای بوزجانی،
لینک های مرتبط : تبیان،

سه شنبه 4 تیر 1392 :: نویسنده : کوروش هویدا
زندگینامه قصه گوی قدیمی رادیو و تلویریون ایران زنده یاد مولود عاطفی 



مولود عاطفی (ایزدی) در سال ۱۳۰۷ در همدان به دنیا آمد و خیلی زود همراه خانواده راهی تهران شد. علاقه و توانایی او در اجرای کوتاه و بلند برای جمع، از همان کودکی آشکار بود و در نهایت نیز او را راهی مدرسهٔ تربیت معلم تهران ساخت.
مولود درست در آخرین روزهای آخرین سال تحصیلات عالی خود در این مرکز، به دنبال فراخوانی مبنی بر اعلام نیاز رادیو ایران به گویندهٔ دائمی زن، در آزمون سراسری این سازمان شرکت کرد و با کسب نتیجه‌ای درخشان به احراز این سمت نائل شد.
مولود عاطفی طی سالیان متمادی گویندهٔ اصلی برنامه‌های رادیو ایران بود و شامگاه هر یکشنبه برنامهٔ ویژه‌ای را تحت عنوان «با آثار جاویدان ادبیات جهان آشنا شوید»، در نهایت تسلط و زیبایی اجرا می‌کرد. او از معدود گویندگانی بود که خیلی زود توانست به بخش خبر رادیو راه یابد و به خواندن خبر بپردازد.
شاهکار اصلی این بانوی فرهیخته و خوش‌آوا اما، قصه گفتن برای بچه‌ها بود که تنها اندکی پس از پیوستنش به رادیو آغاز شد و به سرعت پا گرفت، رشد کرد و طرفداران بسیار یافت. به دنبال این موفقیت، در سال ۱۳۳۹ دعوت رسمی یک سازمان فرهنگی آمریکایی او را برای مدت سه ماه به خاک آمریکا کشانید و زمینهٔ مطالعه و تحقیق در زمینهٔ داستان‌های کودکان و نوجوانان را در سطحی جهانی پیش رویش باز کرد.
او که رفته رفته به شیوه‌های مختلف قصه نویسی برای کودکان و نوجوانان تسلط بیشتری می‌یافت، به نقاط مختلف ایران سفر می‌کرد و بخش‌های مخصوص کتاب‌خوانی کودکان و نوجوانان را در کتابخانهٔ اصلی هر شهر دائر می‌نمود.
به دنبال تلاش پی‌گیر او در این راستا بود که تلویزیون ملی ایران مسئولیت اجرای برنامهٔ روزانه‌ای در همین زمینه را به دست‌های توانای او سپرد و این‌چنین شد که مولود عاطفی، با شخصیت جذاب، صدای دلنشین، وقار و متانت کم‌نظیرش قلب همهٔ اعضای خانواده‌های ایرانی را تسخیر کرد. او نخستین بانوی قصه‌گوی کودکان و نوجوانان ایران بود.
مولود عاطفی در سال ۱۳۵۷ ایران را ترک کرد و به تنها فرزندش بهمن در آمریکا پیوست. فعالیت های گستردهٔ فرهنگی او در خارج از کشور نیز همچنان ادامه یافت.


درگذشت

مولود عاطفی در جمعه ۲۹ شهریور ۱۳۸۱درسن 75 سالگى به دلیل ابتلا به سرطان و به دنبال آن آلزایمر در یک فراموشی چشمگیر، بی آنکه خاطره‌ای از آن همه زیبایی آفرینی به یاد داشته باشد، پس از ۱۰ روز بیهوشی دربیمارستانی در ویرجینیا ، باهمهٔ کودکان و نوجوانان ایران زمین وداع گفت و به دامان خاک غربت سپرده شد.




نوع مطلب : عمومی، هنری، 
برچسب ها : زندگینامه، مولودعاطفی،
لینک های مرتبط : ویكی پدیا،

پنجشنبه 30 خرداد 1392 :: نویسنده : کوروش هویدا
زندگینامه :



جلیل شهناز، در سال ۱۳۰۰ در اصفهان به دنیا آمد. تقریباً همه اعضای خانواده وی با موسیقی آشنایی داشتند و در رشته‌های مختلف هنر از جمله تار، سه‌تار، سنتور و کمانچه به مقام استادی رسیدند. پدرش «شعبان خان» علاقه وافری به موسیقی اصیل ایرانی داشت و علاوه بر تار که ساز اختصاصی او بود، سه‌تار و سنتور هم می‌نواخت. عموی او غلامرضا سارنج هم از نوازندگان کمانچه بود.
جلیل شهناز، از کودکی به موسیقی علاقه‌مند شد و نواختن تار را در نزد عبدالحسین شهنازی و برادر بزرگ خود حسین شهناز که به خوبی ساز می‌نواخت، آغاز کرد. پشتکار زیاد و استعداد شگرف جلیل به حدی بود که در سنین جوانی از نوازندگان خوب اصفهان شد.

شهناز، در جوانی با حسن کسایی (نوازندهٔ سرشناس نی) آشنا شد که این آشنایی آغاز همکاری بلندمدت آن دو بود. جلیل شهناز از سال ۱۳۲۴، در تهران ساکن شد و با رادیو تهران شروع به کار کرد و در بسیاری از برنامه‌ها به عنوان تک‌نواز شرکت کرد.

جلیل شهناز با سفر به تهران و اقامت به عنوان کارمند افتخاری شهرداری شد. این زمان مصادف بود با پخش برنامه‌های تخصصی موسیقی از رادیو و تلویزیون که جلیل شهناز از تکنوازان بی بدیل این دوران بود.

امکانات ضبط و استودیوهای تازه به خدمت گرفته رادیو تلویزیون این فرصت را به او داد تا بتوانند با پنجه و مضراب سحرآمیز خویش دل هر شنونده و بیننده‌ای را تسخیر کند. ضبط برنامه‌های فراوان و نیز کنسرت‌های مختلف با نوازندگان و خوانندگان معروف آن عصر در تهران حاصل این دوران است.

این نوازنده تار در طول زندگی هنری خود با هنرمندان والای کشور از جمله فرامرز پایور، حبیب الله بدیعی، پرویز یاحقی، همایون خرم، علی تجویدی، منصور صارمی، رضا ورزنده، امیر ناصر افتتاح، جهانگیر ملک، اسدالله ملک، حسن کسائی، محمد موسوی، تاج اصفهانی، ادیب خوانساری، محمودی خوانساری، عبدالوهاب شهیدی، اکبر گلپایگانی، حسین خواجه امیری و محمد رضا شجریان همکاری داشته‌است.

وی در دههٔ ۱۳۶۰ همراه با فرامرز پایور (سنتور)، علی اصغر بهاری (کمانچه)، محمد اسماعیلی (تنبک) و محمد موسوی (نی) «گروه اساتید» را تشکیل داد و با این گروه، مسافرت‌های متعددی به کشورهای اروپایی، آسیایی و آمریکا داشت.

وی در سال ۱۳۸۳ به عنوان چهره ماندگار هنر و موسیقی برگزیده شد.همچنین در ۲۷ تیر سال ۱۳۸۳، مدرک درجه یک هنری (معادل دکترا) برای تجلیل از یک عمر فعالیت هنری به جلیل شهناز اهدا شد.

در سال ۱۳۸۷، محمدرضا شجریان، گروهی که با آن کار می‌کرد را به افتخار جلیل شهناز، گروه شهناز نام گذاشت.

جلیل شهناز، علاوه بر نواختن تار، که ساز اختصاصی اوست، با نواختن ویولون، سنتور و تمبک نیز آشنایی دارد. معروف است که او در شیوه نوازندگی می‌تواند با ساز خود علاوه بر نواختن، آواز هم بخواند.

این هنرمند پیشکسوت صبح روز دوشنبه 1392/03/27 پس از تحمل یک دوره بیماری در سن 92 سالگی در بیمارستان آراد درگذشت.




نوع مطلب : هنری، موسیقی، 
برچسب ها : زندگینامه، جلیل شهناز،
لینک های مرتبط :

دوشنبه 27 خرداد 1392 :: نویسنده : کوروش هویدا
زندگینامه طاهر ذوالیمینین



طاهربن حسین معروف به "طاهر طاهر ذوالیمینین" از سرداران بزرگ بنی عباس در زمان مامون عباسی و موسس سلسله طاهریان. سال 159 هـ ق به دنیا آمد. طاهر بن حسین فرمانده سپاه مأمون عباسی است. او نه فقط در امور نظامی، بلکه از حیث سیاسی، توانایی زیادی در دستگاه مأمون داشت. از این رو، زمانی که مأمون برادرش "امین" را از خلافت خلع کرد، طاهربن حسین را با "هرثمه بن اعین" به جهت دفع امین، به طرف بغداد فرستاد. طاهر به بغداد رفت و قصر امین را محاصره کرد و توانست او را شکست دهد و جنگهای زیادی بین لشگر آنها و امین واقع شد، بسیاری از خانه ها سوخته و خراب شد واموال بسیاری از مردم بغداد، از بین رفت و این واقعه که سال 196 ق بود چهارده ماه طول کشید، مردم را خسته کرد و بناچار بسیاری از مردم به عنوان مسافرت به حج، از بغداد فرار کردند و عده ای هم جزو لشکریان مامون شدند، لذا امین به ستوه آمد و متوجه شد که بیشتر لشکرش دست از او برداشتند و او را تنها گذاشتند. در این موقع، طاهر برای بزرگان و اعیان بغداد نامه نوشت و به آنها وعده سیم و زر زیادی داد تا "امین" را به قتل برسانند. آنها هم در جواب نوشتند که ما امین را از خلافت خلع کردیم و دست از یاری او برداشتیم و بعد قتل امین اتفاق افتاد. بعد از این واقعه طاهر به خراسان که در آن زمان مهم ترین منطقه ایران بود، رفت و سال 205 هـ ق امیر خراسان شد. او که آرزو داشت حکومت مستقلی تشکیل دهد، به محض یافتن این فرصت اعلام کرد که دیگر از مامون اطاعت نمی کند و با اقدام جسارت آمیزش سال 206 هـ ق نام مامون را از خطبه ها حذف کرد و این آغاز تشکیل اولین حکومت ایرانی (اسلامی) بعد از اسلام بود و شاید بتوان مبدأ استقلال ایران و به منزله قدم اول در راه کسب استقلال دانست.


ذوالیمینین

شهرت او به ذوالیمینین، به قولی آن بوده که وقتی از طرف مامون نزد امام رضا علیه السلام رفت تا با حضرت بیعت کند، دست چپ را برای بیعت دراز کرد و دست راستش را به این بهانه که این دست، به بیعت خلیفه است، جلو نیاورد، لذا مامون هم او را به این لقب خواند. ولی وجه دیگر نقل شده که او در شمشیر زنی و شجاعت مشهور بود و چون در جنگ ها با دو دست شمشیر می زد، او را به این لقب می گویند. مدت حاکمیت او در خراسان بسیار و کوتاه بود، گویند که در سال 206 یا 207 هـ ق، قبل از سن 50 سالگی، در خراسان در گذشت. نقلی در تاریخ آمده که او را مسموم کردند.
یادش به خیر و نامش گرامی باد.




نوع مطلب : عمومی، تاریخی، 
برچسب ها : زندگینامه، طاهر ذوالیمینین،
لینک های مرتبط : دایرة المعارف طهور،

چهارشنبه 22 خرداد 1392 :: نویسنده : کوروش هویدا
زندگینامه یعقوب لیث صفاری



یعقوب بن لیث مردی بود از قریه قرنین در سیستان.
لیث پدر یعقوب در سیستان شغل رویگری داشت. او سه پسر داشت بنام‌های یعقوب و عمرو و علی. هر سه پسران لیث حکومت کردند اما دوره حکومت آنان چندان نپایید. یعقوب نیز در اوایل مانند پدر رویگری می‌کرد و هرآنچه بدست می‌آورد به دوستانش ضیافت می‌کرد. چون به سن رشد رسید عده‌ای از عیّاران او را به سرداری خود برگزیدند.
در سال ۲۳۷ که طاهر بن عبدالله در خراسان حکومت می‌کرد مردی از اهل بُست به‌نام صالح بن نصر کنانی بر سیستان چیره شد و یعقوب به خدمت وی در آمد. طاهر که مردی با تدبیر بود صالح بن نصر را از سیستان براند و پس از وی درهم بن نصر (یا نضر) خروج کرد و سیستان را تصرف نمود و سپاهیان طاهر را از سیستان براند. درهم که نتوانست از عهده‌ای سپاهیان برآید یعقوب را سردار سپاه خویش تعین کرد. سپاهیان چون ضعف فرماندهی درهم را دیدند از فرماندهی یعقوب اسقبال نمودند.
پس از چندی والی خراسان با تدبیر درهم را اسیر کرد و به بغداد فرستاد، او مدتی در بغداد زندانی بود بعد آزاد گردید و به خدمت خلیفه در آمد. درین زمان است که کار یعقوب نیز بالا می‌گیرد او به دفع خوارج می‌رود. یعقوب چون مردی با تدبیر و عیار بود تمام یارانش از وی چنان فرمانبرداری می‌کردند که برون از تصور بود. یعقوب بعد ار ضبط سیستان رو به خراسان نهاد ولی چیزی نصیبش نشد. باز بار دیگر در سال ۲۵۳ رو به خراسان نهاد. این بار شهرهای هرات و پوشنگ را بگرفت و از آنجا رو به کرمان نهاد و گماشته حاکم شیراز در کرمان را بگرفت. پس از آن رو به شیراز نهاد با حاکم فارس جنگیده و آن را نیز بدست آورد. یعقوب بعد از واقعه چند نفر از طرفداران خود را با پیشکش‌های گرانبها نزد خلیفه بغداد فرستاد و خود را مطیع خلیفه اعلان کرد.
یعقوب در سال ۲۵۷ باز به فارس لشکر کشید و خلیفه المعتمد به وی پیغام داد که ما ملک فارس را به تو نداده‌ایم که تو به آنجا لشکر کشی کنی. المؤفق برادر خلیفه که صاحب اختیار مملکت بود پیامی نزد یعقوب فرستاد مبنی بر اینکه ولایت بلخ و تخارستان و سیستان مربوط به یعقوب است. یعقوب نیز بلخ را تصرف نموده متوجه کابل شد والی کابل را اسیر و شهر را تصرف نمود. پس از آن به هرات رفت و از آنجا به نیشاپور و محمد بن طاهر حاکم خراسان را با اتباعش اسیر و به سیستان فرستاد و از آنجا روانه طبرستان شد تا در آنجا با حسن بن زید علوی بجنگد. حسن درین جنگ شکست خورد فرار نمود و به سرزمین دیلمان رفت. یعقوب از ساری به آمل رفت و خراج یکساله را جمع کرد و روانه دیلمان شد، در راه در اثر بارش باران عده زیادی از سپاهیانش کشته شده و خود مدت چهل روز سرگردان می‌گشت. یعقوب پیامی نزد خلیفه فرستاد مبنی بر اینکه طبرستان را فتح کرده حسن را منزوی ساخته‌است به امید اینکه مورد نظر خلیفه واقع گردد. اما خلیفه حکمی را توسط حاجیان به خراسان فرستاد که چون وی از حکم ما تمرد کرد و به حکومت سیستان بسنده نکرد او را در همه جا لعن کنند.


 کشمکش میان صفاریان و خلافت بغداد

محمد بن واصل تمیمی بر فارس چیره شده بود. المتعمد عباسی فارس را به موسی بن بغا داد، موسی نیز عبدالرحمان بن مفلح را به جنگ محمد بن واصل فرستاد، عبدالرحمان شکست خورد و اسیر شد. چون یعقوب در سیستان خبر بالا گرفتن کار ابن واصل را شنید طمع در ولایت فارس بست، در حالیکه محمد بن واصل در اهواز بود وی رو به فارس نهاد و فارس را تصرف کرد. در سال ۲۶۲ یعقوب از فارس رو به خوزستان نهاد. چون خبر به خلیفه المعتمد رسید فرمان حکومت خراسان، گرگان، طبرستان و ری و فارس را در حضور حاجیان به شمول شرطگی بغداد به وی داد. اما یعقوب راضی نشد و به خلیفه پیغام داد که به چیزی راضی نیست جز رسیدن به بغداد. خلیفه برادرش الموفق را به جنگ با یعقوب فرستاد، یعقوب درین جنگ شکست خورد و فرار کرد. بسیاری از اموال یعقوب بدست سپاهیان بغداد افتاد، و به نام غنیمت به بغداد برده شدند. المؤفق به علت بیماری به بغداد بازگشت و یعقوب نیز در گندی‌شاپور به قولنج مبتلا گشت. خلیفه رسولی را با منشور ولایت فارس و استمالت نزد یعقوب فرستاد. یعقوب قدری نان خشک و پیاز و شمشیر را پیش روی خود نهاد و به رسول گفت:

«به خلیفه بگو که من مردی رویگر زاده‌ام و اکنون بیمارم و اگر بمیرم تو از من رها می‌شوی و من از تو، اگر ماندم این شمشیر میان ما داوری خواهد کرد، اگر من غالب شوم که به کام خود رسیده باشم و اگر مغلوب شوم این نان خشک و پیاز مرا بس است.»

 یعقوب در سال ۲۶۵ در گندی شاپور در اثر قولنج در گذشت. یعقوب را مردی باخرد و استوار توصیف کرده‌اند. حسن بن زید علوی که یکی از دشمنانش بود او را نسبت استقامت و پایداریش سندان لقب داده بود.


آرامگاه یعقوب لیث صفاری

آرامگاه یعقوب لیث اکنون در ۱۲ کیلومتری جنوب شرقی دزفول در روستایی به نام اسلام‌آباد دزفول یا شاه‌آباد دزفول قرار دارد. قدمت آرامگاه یعقوب لیث صفاری، به دوره سلجوقی تا قاجار می‌رسد و در روستایی در ۱۰ کیلومتری دزفول (سمت راست جاده دزفول شوشتر) واقع شده‌است. بنا احتمالا آرامگاه شاه ابوالقاسم، سردار نامی ایران، یعقوب لیث صفاری، است که در شهر جندی شاپور وفات یافته‌است. آرامگاه با گنبد مضرس ساخته شده و با توجه به مرمت‌های مختلف، قدیمی‌ترین قسمت آن مربوط به دوره سلجوقی است.


پدر زبان پارسی بعد از اسلام در ایران

تا عهد یعقوب لیث، زبان رسمی ایران یا حکومت‌های ایران، زبان عربی بود. یعقوب لیث صفار نخستین کسی بود که زبان پارسی را ۲۰۰ سال پس از ورود اسلام به ایران، به عنوان زبان رسمی ایران اعلام کرد و پس از آن دیگر کسی حق نداشت در دربار او به زبانی غیر از پارسی سخن بگوید. دکتر محسن ابوالقاسمی در کتاب «تاریخ زبان فارسی» آورده‌است:

«.... در سال ۲۵۴ هجری، یعقوب لیث صفار، دولت مستقل ایران را در شهر زرنج سیستان تاسیس کرد و زبان فارسی دری را زبان رسمی کرد که این رسمیت تا کنون ادامه دارد.»

در منابع کهن نیز از این رویداد نام برده شده‌است. نویسنده «تاریخ سیستان» چنین روایت کرده‌است:

یعقوب فرا رسید و بعضی از خوارج که مانده بودند ایشان را بکشت و مال‌های ایشان برگرفت. پس شعرا او را شعر گفتندی به تازی: قد اکرم الله اهل المصر و البلد بملک یعقوب ذی الافضال و العدد.

چون این شعر برخواندند او عالم نبود، در نیافت، محمدبن و صیف حاضر بود و دبیر رسایل او بود و بدان روزگار نامه پارسی نبود، پس یعقوب گفت: «چیزی که من اندر نیابم چرا باید گفت؟»

محمد وصیف پس شعر پارسی گفتن گرفت و اول شعر پارسی اندر عجم او گفت.»

به امید روزی که به این بزرگان اهمیت بیشتری داده شود و هر ایرانی با تک تک آنها آشنا شود.




نوع مطلب : عمومی، تاریخی، 
برچسب ها : زندگینامه، یعقوب لیث،
لینک های مرتبط : هم اندیشی راه خرد،

چهارشنبه 22 خرداد 1392 :: نویسنده : کوروش هویدا
زندگینامه ابومسلم خراسانی



چنانكه در تاریخ نهضت های ملی ایرانیان دیده ایم ملت ایران برای رهایی از قید اسارت تازیان از راههای مختلف استفاده كرد كه یكی از آنها طریق جنگ و عصیان و دیگری ادبیات و دیگر دین بود. ابو مسلم از جمله كسانی است كه در عین توجه به ملیت، درحالیكه قیام او برای تحكیم مبانی ملیت و استقلال ایران مفید و موثر بود از طریق مذهب استفاده بردو با تقویت یكی از مذاهب اسلامی یعنی تشیع بر ضد خلفای اموی كه از مخالفین جدی شیعه بوده اند، قیام كرد و آنان را از میان برد تا سرانجام مخالفین جدی ایران و ایرانیان و طرفداران سیادت نژادی عرب یعنی بنی امیه را برانداخت و حكومت را بدست ایرانیان داد.
نام و نسب او را در مآخذ مختلف به وجوه گوناگون آورده اند چنانكه بعضی او را ابو مسلم عبدالرحمان بن مسلم و برخی ابو مسلم عبدالرحمن بن عثمان بن سیار و بعضی دیگر ابو اسحاق ابراهیم بن عثمان بن بشار بن شیدوش پسر گودرز دانسته اند و در كتاب محاسن اصفهان( تالیف مفضل بن سعد ما فروخی اصفهانی) وی از نوادگان رهام پسر گودرز از پهلوانان بزرگ شاهنامه شمرده شده است. در مورد محل تولد ابومسلم نیز اختلاف است، چنانكه گروهی وی را از اهل «فریدن» اصفهان دانسته اند و دسته ای وی را از ناحیه «فاتق» اصفهان می دانند كه بعدها به خراسان رفته است و عده ای وی را اهل روستای «سنجرد» یا« ماخوان» مرو دانسته اند. ضمناً باید دانست كه درایرانی بودن ابو مسلم تردیدی نیست زیرا پدر او اصلاً ونداد هرمز ( بنداد هرمز) نام داشت و پس از آنكه قبول اسلام كرد به عثمان و یا مسلم موسوم گردید.
ابو مسلم در كودكی نزد عیسی بن معقل در اصفهان زندگی می كرد، دراین زمان چند تن از مبلغین ابراهیم بن محمد، امام بنی عباس ، نزد عیسی رفتند و چون استعداد و هوش ابو مسلم را مشاهده كردند او را پیش ابراهیم امام در مكه بردند و ابو مسلم در نزد امام به خدمت پرداخت تا سر انجام در سال 128 هجری هنگامی كه جوانی نوزده ساله بود از جانب ابراهیم امام مامور خراسان گشت تا در آنجا كه در آن زمان از مراكز مهم تشیع بود به تبلیغ شیعه عباس بپردازد. از جمله سفارشهای ابراهیم به ابو مسلم آن بود كه: « اگر بتوانی در خراسان هیچكس را كه به عربی تكلم كند باقی مگذار.» و ازاین فرمان به خوبی معلوم  می شود كه بنی عباس پیشرفت خود را تنها در جانبداری از ایرانیان می دانسته اند و ابو مسلم نیز در عین تظاهر به تشیع خالی از تعصب ملی نبود.
در این مدت دعوت شیعه بنی عباس مخفیانه انجام می شد اما در سال 129 هجری هنگامیكه ابو مسلم همراه با هفتاد تن از روسای شیعه عازم مكه بود در كومش ( نام قدیم ناحیه سمنا و دامغان) نامه ای از ابراهیم دریافت كرد كه فرمان ان نامه چنین بود:« از هر كجا كه نامه را یافتی بازگرد و به دعوت آشكار شیعه آل عباس بپرداز.»از این رو ابومسلم به یكی از روستاهای مرو به نام فنین بازگشت و روسای آل عباس را نیز به مرو رود و طالقان و خوارزم و تخارستان و اطراف بلخ فرستاد تا دعوت خود را آشكار سازند.
دراین زمان ابو مسلم نامه ای به نصر بن سیار  عامل بنی امیه در خراسان نوشت و او را به كتاب خدا و سنت پیامبر دعوت كرد اما نصر هجده ماه پس از قیام ابو مسلم سپاهی به سرداری یكی از اطرافیان خود به نام «یزید» برای جنگ با ابو مسلم فرستاد و این سردار در جنگ با سپاه ابو مسلم اسیر شد و سپاهیان نصر گریختند.
ابومسلم خلاف معمول نسبت به این اسیر نیكی كرد و در مداوای جراحات وی كوشید. هنگامی كه یزید از نزد ابو مسلم می رفت، سردار خراسان گفت: بازگشت این مرد باعث خواهد شد كه مردان پرهیزكار نزد ما آیند، زیرا دشمنان ما، ما را بت پرست و خون ریز و معترض به مال و جان مردم معرفی كرده اند و بیان مشاهدات این مرد ما را از این تهمتها بر كنار خواهد داشت. و به این ترتیب نخستین جنگ ابو مسلم با عمال بنی امیه علاوه بر فتح ظاهری منجر به پیروزی بزرگی از لحاظ معنوی برای وی گشت.
موضوع مهمی كه در آن هنگام در خراسان جلب نظر می كرد اختلافات شدید میان قبایل عرب بخصوص مخالفت‌های سخت میان نصر بن سیار و سردسته فرقه یماینین معروف به «كرمانی» بود. ابو مسلم چون دشمنی و سرگرمی شدید این دو فرقه را دید به فكر افتاد كه از طرفی بر شدت دشمنی این دو دسته نسبت به یكدیگر بیفزاید و از طرفی از یك دسته بر ضد دسته دیگر استفاده كند و چون یكی را از میان برد دیگری را نیز از پای در آورد. به همین منظور شروع به نوشتن نامه هایی به هر دو طرف كرد. مثلاً نامه ای به كرمانی نوشت و در ان از نصر بن سیار به نیكی یاد می كرد و به پیك خود دستور می داد كه از راه سكونت قبایل طرفدار نصر بگذرد و طوری رفتار كند كه آنها او را  دستگیر كنند و نامه را بخوانند و همین كار را نسبت به طرف دیگر انجام می داد. نتیجه این كار این شد كه هر دو طرف دوستار وی گردیدند.
از طرف دیگر ابو مسلم در حالیكه مردمان شهرهای مختلف خراسان مانند نسا و ابیورد و مرو رود را با خود همراه كرده بود تصمیم گرفت كه در جنگ نصربن سیار و كرمانی شركت نماید و از یكی برای ضعیف ساختن دیگری استفاده كند. كرمانی در این جنگ به حیله نصر از بین رفت و ابو مسلم بر آن شد تا با پسر كرمانی یعنی علی برای خونخواهی پدرش هم دست شود تا بیش از پیش باعث ضعیف ساختن حاكم دولت اموی در خراسان گردد. مبارزه شدید حاكم اموی خراسان با ابو مسلم از همین هنگام آغاز شد و نصر بن سیار برای مبارزه با سردار جوان ایرانی از دستگاه خلافت در دمشق تقاضای كمك كرد اما مروان خلیفه اموی به علت گرفتاری انقلابات در شام نصر را از فرستادن نیروی كمكی مایوس كرد.
این حوادث و مشكلات امویان. فرصت نیكی برای ابو مسلم در تحكیم مبانی نیات خویش و تشدید اشكالات بنی امیه در خراسان به وجود آورد و او را چنان مقتدر ساخت كه بسیاری از مردم خراسان گروه گروه به بیعت او در می آمدند. نصر چون از این امر آگاهی یافت پیكی به نزد مخالفین خود مانند پسر كرمانی و شیبان خارجی فرستاد . آنها را به اتحاد در مقابل دشمن مشترك یعنی ابو مسلم فرا خواند.
اگر این اتحاد صورت می گرفت فتح ابو مسلم و غلبه ایرانیان غیر ممكن بود اما سردار جوان ایرانی به سرعت در صدد جبران این حوادث بر آمد و علی بن كرمانی و شیبان را با تحریك انان به خونخواهی كرمانی از قبول پیشنهاد نصر بن سیار باز داشت. از این هنگام تا آغاز سال 130 هجری ابو مسلم همواره مشغول ایجاد تفرقه بین قبایل عرب بود به طوریكه با این سیاست ابو مسلم قبایل عرب به دو دسته تقسیم شدند: گروهی طرفدار علی بن كرمانی و دسته ای دیگر به نام مضریین جانب نصر بن سیار را گرفتند و كار اختلاف این دو گروه به جایی كشید كه هریك به فكر استمداد از ابو مسلم بر ضد طرف دیگر افتادند و به این منظور منتخبینی نزد ابو مسلم فرستادند. ابو مسلم پیش از دادن پاسخ صریح به منتخبین. با سران سپاه خود صحبت كرد و به آنان تعلیم داد كه هنگامی كه من بعنوان مشورت از شما سوال كردم همگی جانب علی بن كرمانی را بگیرید زیر اگر به به نصر یاری كنیم حكومت اموی را تقویت كرده ایم. پس از این امر ابو مسلم علی بن كرمانی را به جنگ با نصر تحریك كرد و هنگامی كه علی و نصر در مرو سرگرم مبارزه بودند او با سپاهیان خویش به شهر هجوم آورد و بر انجا چیره شد و به طرفین جنگ فرمان داد تا به لشگرگاههای خود باز گردند و علاوه بر این پیكی به نزد نصر فرستاد تا او را به اطاعت از خویش فرا خواند و نصر چون چاره ای ندید شبانه با زن و فرزند و یكی از نزدیكان به حیله از دست ابو مسلم گریخت.
پس از فرار نصر ابومسلم عده ای را مامور تعقیب او كرد و سپس به تحكیم وضع خود در مرو و از بین بردن سران قبایل عرب همچون شیبان خارجی و علی بن كرمانی پرداخت. «قحطبه» یكی از سران بزرگ شیعه بنی عباس به همراه خالد بن برمك از خاندان برامكه از كسانی بودند كه از طرف ابوسلم مامور تعقیب نصر شدند. آنها در طوس و حوالی نیشابور به پیشرفتهای شگرفی نایل شدند و تمیم پسر نصر را به قتل رساندند و نصر چون از اوضاع اطلاع یافت از نیشابور به كومش و از آنجا به گرگان گریخت. قحطبه نیز در تعقیب وی به گرگان رفت و در جنگ خونینی كه در همان سال روی داد باز هم غلبه با خراسانیان بود و گرگان نیز بر قلمرو حكومت ابو مسلم افزوده شد.نصر بن سیار در حال گریز به نواحی مركزی ایران و با انجام جنگهایی به كمك «ابن هبیره» عامل معروف بنی امیه بر ضد خراسانیان كه منجر به شكست او شد نهایتاً به ساوه رفت و در آنجا درگذشت.
هنگامیكه خبر فتوحات سریع ابومسلم به ابن هبیره رسید سپاه بزرگی را كه در كرمان به فرماندهی ابن ضیاره داشت مامور جنگ با ابو مسلم كرد و در این نبرد كه در نزدیكی اصفهان روی داد در مدت كوتاهی سپاه بزرگ ابن هبیره از بیست هزار تن از سپاهیان ابو مسلم شكست خورد و غنائم زیادی نصیب همراهان ابو مسلم گردید.پس از این فتح به سرعت زور و حلوان و مداین و جلولاء و انبار و خانقین و بسیاری از نواحی دیگر به دست سپاهیان خراسان افتاد. سپاه ابومسلم پس از گذشتن از فرات و شركت در جنگ شدیدی كه منجر به كشته شدن قحطبه شد توانست كوفه را نیز فتح كند.
در همین اوقات در كوفه ابوالعباس سفاح به جانشینی امام انتخاب شد و به این طریق حكومتی كه قسمت اعظم اولیای امور آن ایرانی و یا از معاشرین ایرانیان بودند به وجود آمد و حكومت متعصب و عربی اموی بر لبه پرتگاه فنا رسید. هنگامی كه مروان بن محمد خلیفه اموی از كیفیت كار بنی عباس و پیشرفت خراسانیان اطلاع یافت خود با سپاهی عظیم به جنگ آنان شتافت و سفاح نیز سپاه بزرگی از خراسانیان به مقابله مروان فرستاد.دو لشكر در «زاب» به هم رسیدند كه نهایتاً با پیروزی خراسانیان پایان یافت و مروان در حالیكه به مصر گریخته بود توسط سپاهیان خراسان كه او را رها نكرده بودند كشته شد. پس از كشته شدن مروان و قتل عام بنی امیه دولت عباسیان به قدرت رسید كه از همان ابتدای كار در عین همكاری با ایرانیان در فكر بر انداختن سران ایرانی همچون ابومسلم و ابو سلمه بود.آنان ابتدا ابو سلمه را با دسیسه در نزدیكی كوفه كشتند و سپس برای از بین بردن ابو مسلم به تكاپو افتادند.
پس از قتل ابو سلمه، سفاح برادر خود ابو جعفر منصور را نزد ابو مسلم به خراسان فرستاد و هنگامی كه منصور قدرت و عظمت ابو مسلم را مشاهده كرد هنگام بازگشت برادر خود سفاح را به قتل ابو مسلم ترغیب كرد. اولین خیانت خلیفه: سفاح برای عملی كردن نقشه قتل ابومسلم. یكی از رجال عرب نژاد به نام سباع بن نعمان الازدی را به خراسان فرستاد. در همان هنگام مردی به نام زیاد بن صالح در ماوراء النهر بر ابومسلم طغیان كرده بود. ابو مسلم به سرعت برای فرونشاندن این شورش به همراه سباع بن نعمان به شهر «آمل» عزیمت كرد و در آنجا دریافت كه علت قیام زیاد بن صالح تحریكات سباع بن نعمان بوده است. پس چون از قصد خائنانه سفاح خلیفه عباسی آگاهی یافت دستور داد فرستاده  او را در آمل به قتل برسانند. ابومسلم پس از آن تا سال 136 هجری هیچگاه از خراسان بیرون نرفت و همواره ترجیح می داد تا از مركز حكومت عباسیان دور باشد. اما سفاح كه نتوانسته بود به وسیله «سباع بن نعمان» دشمن قدرتمند خود را از پای در آورد به فكر افتاد تا ابومسلم را به پایتخت بكشاند از این روی به وسیله وزیر خود « ابوالجهم بن عطیه» ابو مسلم را بر آن داشت تا برای ملاقات خلیفه و انجام حج به سمت پایتخت حركت كند. هنگام عزیمت ابومسلم، سفاح به او فرمان داده بود كه بیش از پانصد تن از سپاهیان را با خود نیاورد اما ابو مسلم به بهانه عدم اطمینان به مردم از قبول این فرمان عذر خواست و سرانجام با هشت هزار تن سپاهی به سمت پایتخت حركت كرد. هنگامیكه ابو مسلم به پایتخت رسید، منصور كه دشمنی سختی با ابومسلم داشت، خلیفه را برای قتل ابو مسلم تحریم كرد و از وی خواست زمانیكه ابومسلم برای گفتگو به خدمت خلیفه رسید چند تن را مامور كند تا او را از پشت مورد حمله قرار دهند و از پای در آوردند. سفاح ابتدا این رای را پذیرفت و منصور را مامور انجام این كار كرد اما بعد پشیمان شد و برادر را از این كار بازداشت. منصور اگر چه موفق به عملی ساختن نقشه شوم خود نشد اما بعدها در دوره خلافت خویش آنرا با قساوت و نامردی عجیبی به انجام رساند.    آخرین توطئه در سال 136 هجری صورت گرفت و در همین سال ابوالعباس خلیفه عباسی بدرود حیات گفت و ابو جعفر منصور به جانشینی وی قرار گرفت.
در ان زمان ابو مسلم پس از زیارت حج آهنگ بازگشت به سمت خراسان كرد و چون این خبر به منصور رسید بسیار بیمناك شد، زیرا می دانست كه اگر ابو مسلم به خراسان برسد دست یافتن به او كاری بسیار دشوار خواهد بود. پس نامه ای به او نوشت و گفت كه ولایت مصر و شام را به وی واگذار كرده است تا او را از رفتن به سمت خراسان منصرف سازد، اما ابومسلم به نامه منصور توجهی نكرد و راه خراسان را ادامه داد. منصور بار دیگر نامه ای نوشت و به او فرمان داد كه به خدمت خلیفه برگردد اما ابومسلم باز هم از قبول فرمان او سر باز زد.
منصور باز دست از اصرار نكشید و نامه ای دیگر مشتمل بر وعده های بسیار به ابو مسلم فرستاد اما این نامه نیز در ابومسلم موثر نیفتاد. سپس منصور به عموی خود عیسی بن علی و برخی از بزرگان بنی هاشم گفت تا نامه ای از جانب خود به ابومسلم بنویسند و او را به اطاعت از امر خلیفه دعوت كنند. منصور آن نامه را به دست یكی از معتمدان خویش به نام «ابو حمید مرورودی» نزد ابو مسلم فرستاد و به او سفارش كرد تا در ابتدا با ابومسلم به نرمی و ملاطفت صحبت كند و اگر ابو مسلم نا فرمانی كرد به او بگوید كه منصور خود به جنگ با وی خواهد آمد، تا یا كشته شود و یا ابو مسلم را از میان بردارد.ابو حمید نیز چنین كرد و در حلوان به خدمت ابومسلم رسید. ابو مسلم پس از مشاوره كامل با یاران خود از جمله «ابو نثر مالك بن حیثم» و «نیزك» به ابو حمید مرو رودی پاسخ داد كه به نزد صاحب خود برگرد و بگو كه من به خدمت او نخواهم آمد. هنگامی كه ابو حمید از بازگشت وی مایوس شد پیام منصور را به وی داد وقتی ابو مسلم سخنان تهدید آمیز منصور را شنید بیمناك شد و در تصمیم خود تردید كرد.  در همین زمان «ابو داوود» نایب ابومسلم در خراسان به تحریك و به دستور منصور نامه ای به ابومسلم نوشت مبنی بر اینكه اگر تو با ابو مسلم آغاز جنگ كنی ما حاضر نخواهیم بود در عصیان به خلیفه خدا با تو همدست شویم.
پس ار دریافت این نامه ابومسلم از یاری خراسان مایوس شد ودومین اشتباه بزرگ در زندگی خویش را مرتكب شد كه باعث عقب افتادن استقلال ایران تا یك قرن گردید. بدین معنی كه از یك طرف بر اثر فشار و تهدید خلیفه  و از طرف دیگر با مشاهده آثار خیانت از جانب نایب خود در خراسان، مجبور شد كه علی رغم نصایح مشاورین خود كه پیوسته او را از توجه به خدمت خلیفه منع می كردند، از راه خراسان بازگردد و به سمت مداین حركت كند. هنگامی كه به نزدیك مداین رسید گروهی از بنی هاشم با شكوهی فراوان از او استقبال كردند و او را با حرمت بسیار به پیشگاه خلیفه بردند.
فردای آنروز منصور به یكی از خادمان خود به نام عثمان بن نهیك دستور داد كه با چهار نفر از سربازان كه همگی عرب بودند با شمشیرهای آماده در پشت اطاق وی حاضر باشند و وقتی منصور سه بار دست بر دست زد به داخل اتاق آمده و در حضور خلیفه ابو مسلم را از پای درآورند. سپس شخصی را نزد ابومسلم فرستاد تا او را به خدمت منصور آورد و هنگامی كه ابومسلم حاضر شد به او گفت می خواهم شمشیری را كه در جنگ با عبدالله داشتی ببینم. ابو مسلم شمشیر را به او داد آنرا زیر تشكی گذاشت و آنگاه شروع به تندی و عقاب با ابو مسلم كرد و آتش خشم و كدورت دیرینه خود با ابومسلم را شعله ور ساخت و چون پاسخهای قاطع ابو مسلم را شنید بسیار خشمگین شد و دست بر دست زد.گماشتگان منصور هنگامی كه صدای دست وی را شنیدند با شمشیرهای آخته بر سر ابو مسلم ریختند و او را از پای در آوردند. كه این واقعه در بیست و پنجم ماه شعبان سال 137 هجری اتفاق افتاد. به این ترتیب یكی از بزرگترین سرداران ایران، در حالیكه همه وسایل استقلال و تجزیه ایران از حكومت عرب را در دست داشت، در نتیجه یك خبط و اشتباه نابخشودنی (از نظر ملت و ملیت ایرانی) خود را به قتلگاه كشانید و در آنجا به دست دشمن ضعیف. اما حیله گر و ناجوانمرد خود كشته شد.






نوع مطلب : عمومی، تاریخی، 
برچسب ها : زندگینامه، ابومسلم خراسانی،
لینک های مرتبط : گذر گاهی در تاریخ ایران،

چهارشنبه 22 خرداد 1392 :: نویسنده : کوروش هویدا


درباره وبلاگ


زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست
هر کسی نغمه خود خواند و از صحنه رود
صــحـنـه پــیــوســتـه بـه جــاســـت
خـرم آن نغـمه کـه مردم بـسـپـارند بـه یـاد

مدیر وبلاگ : کوروش هویدا
نویسندگان
نظرسنجی
نظرشمادرمورداین وبلاگ چیست؟






آمار وبلاگ



  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :