تبلیغات
وبكده آریانا - مطالب تاریخی
وبكده آریانا
چه دعایی كنمت بهتر از این كه خدا پنجره باز اتاقت باشد

                       https://encrypted-tbn1.gstatic.com/images?q=tbn:ANd9GcSHCWfdKUBuTZGoPU9iR59MW1A5qkylplqhifg4t2Ra2_KsSJDYzQ

آنان كه با افكاری پاك و فطرتی زیبا در قلب دیگران جای دارند را هرگز هراسی از فراموشی نیست چرا كه جاودانند . . .

   " کوروش بزرگ "





نوع مطلب : عمومی، تاریخی، 
برچسب ها : کوروش بزرگ، افکار پاک،
لینک های مرتبط : بیتوته،

شنبه 10 بهمن 1394 :: نویسنده : کوروش هویدا
خلاصه افسانه شیرین و فرهاد



سالها گذشت و ایرانیان فکر می کردند کتیبه های بیستون را فرهاد کنده تا به شیرین برسد و اگر دقیق گوش می کردند می توانستند صدای تیشه های فرهاد را که هنوز در میان سنگها طنین داشت را بشنوند .قرنها گذشت تا چند اروپایی گذرشان به دیواره بیستون رسید و نوشته های فارسی باستان آنرا کپی برداری کردند و دست به ترجمه آن زدند و متوجه شدندو شدیم که کتیبه های بیستون به دستور چه کسی کنده شده است و فرهاد این محل آن فرهاد کوه کن نیست.برخورد علمی اروپاییان مارا از عشق شیرین بیرون آورد و صدای تیشه های فرهاد که از گوش شاعران و عاشقان ایرانی بیرون نمی رفت دیگر شنیده نمی شود
 
خسرو پرویز شاه ساسانی یکی از شاهان قدرتمند این سلسله است و اورشلیم را در سال 614 و سپس مصر را از امپراتوری همسایه یعنی امپراتوری بیزانس می گیرد.او پیروزیهای خود را در بیستون بر سنگ می کند واین رفتار شاهان قبلی خود را ادامه می دهد.ولی قبل از پایان کار اعراب می رسند وكار ساسانیان خاتمه میگیرد

افسانه شیرین و فرهاد وخسرو توسط نظامی گنجوی نوشته شده -شاعری که کشور آذربایجان او را از مفاخر خود می داند - البته مدلهای مختلفی از این افسانه وجود دارد .در اینجا خلاصه ای از آن گفته می شود

خسرو پرویز مانند شاهان دیگر چندین همسر داشت که بیشتر از همه به دختری زیبا به نام شیرین علاقه مند بود اما خسرو تنها کسی نبود که عاشق شیرین بود و شخصی به نام فرهاد کوه کن نیز دلباخته شیرین بود. او از شاه نمی ترسید و برای شیرین نامه های عاشقانه و شعر می فرستاد.شیرین ابتدا می خواهد او را از خود براند ولی بالاخره او هم عاشق فرهاد می شود. خسرو که از داستان مطلع می شود فرهاد را تبعید می کند و به او می گوید اگر در کوه بیستون چاهی بکند و به آب برسد شیرین را به او می دهد
فرهاد سالها به کندن کوه مشغول می شود تا اینکه روزی ارتش ایران را می بیند که از پای کوه بیستون رد می شوند.او از ارتشیان در مورد شاه سئوال می کند و آنها می گویند که خسرو هنوز شاه است و شیرین همسر اوست.فرهاد از این شنیده خوشحال می شود زیرا او سالیان سال از شیرین خبری نداشت ولی او نیمی از کوه را کنده بود و هنوز به آب نرسیده بود. چند سال دیگر باید کوه را بکند؟ او برای بدست آوردن مهر شاه سنگ نگاره بزرگی در کوه می کند که خسرو را به شاهی و دشمنان او را در ذلت نشان می دهد. او همچنان به شیرین فکر می کند و چاه را به اتمام می رساند و به آب می رسد. تیشه خود را کنار می گذارد و برای شاه پیغام موفقیت خود را می فرستد. خسرو که پیر شده بود و دیگر جوانمردی گذشته خود را نداشت زنی سالخورده را پیش فرهاد می فرستد و می گوید شیرین همین چند روز پیش مرده است..فرهاد که پس از سالها رنج کشیدن توقع این خبر را نداشت ناراحت می شود و خود را از بالای سنگ پرت می کند و میمیرد. از طرفی شیرین هم که این خبر را می شنود خود را دار می زند و او هم می میرد و داستان این عشق پایان می یابد.




نوع مطلب : عمومی، ادبی، تاریخی، 
برچسب ها : افسانه، شیرین و فرهاد،
لینک های مرتبط : ایران اطلس،

شنبه 16 شهریور 1392 :: نویسنده : کوروش هویدا
زندگینامه ی لقمان حکیم




لقمان حکیم، غلام سیاهی بود که در سرزمین سودان چشم به جهان گشود. گرچه او چهره ای سیاه و نازیبا داشت،ولی از دلی روشن، فکری باز و ایمانی استوار برخوردار بود.
 او که در آغاز جوانی برده ای مملوک بود، به دلیل نبوغ عجیب و حکمت وسیعش آزاد شد و هر روز مقامش اوج گرفت تا شهره ی آفاق شد. او مردی امین بود، چشم از حرام فرو می بست، از ادای حرف ناسزا و بی مورد پرهیز می کرد و هیچگاه دامن خود را به گناه نیالود و همواره در امور زندگی شرط عفت و اخلاص را رعایت می کرد. اوقات فراغت خود را به سکوت و تفکر در امور جهان و معرفت حق تعالی می گذراند و برای گذراندن امور زندگی به حرفه خیاطی و یا درودگری مشغول بود. (بعضی گویند لقمان بنده ای بود حبشی که از راه شبانی معیشت خود را می گذراند.) لقمان از خنده بی مورد و استهزاء دیگران پرهیز می کرد و هیچگاه اراده خود را تسلیم خشم و هوای نفس نمی کرد. از کامیابی در دنیا مغرور و از ناکامی اندوهگین نمی شد و صبر و شکیبایی او به حدی بود که با از دست دادن چند فرزند، از سر زبونی دیدگان خود را به سرشک غم نیالود. در اصلاح امور مردم و حل نزاع و مرافعه آنها سعی وافر داشت و هرگز به دو کس که با یکدیگر مخاصمه و منازعه یا مقاتله داشتند نگذشت، مگر آن که در میان ایشان اصلاح کرد. بیشتر وقت خود را در همنشینی با فقها و دانشمندان و پادشاهان می گذراند و مسئولیت خطیر آنها را گوشزد می کرد و آنها را از کبر و غرور برحذر می داشت و خود نیز از احوال ایشان عبرت می گرفت. در این شرایط بود که لقمان شایسته پوشیدن جامه حکمت شد و سپس در نیمروزی گرم که مردم در خواب قیلوله بودند جمعی از فرشتگان که لقمان قادر به رؤیت آنها نبود، نظر لقمان را در مورد خلافت و پیغمبری خدا جویا شدند.
 لقمان در پاسخ فرشتگان گفت: اگر خدای متعال مرا به قبول این امر خطیر امر کند، فرمان او را با دیده منت خواهم پذیرفت و امید و یقین دارم که در آن صورت او مرا در این کار یاری خواهد کرد و علم و حکمتی که لازمه این وظیفه باشد به من عطا خواهد کرد و مرا از خطا و اشتباه حفظ می کند، ولی اگر اختیار رد یا قبول این امر با من باشد، از پذیرش این مسئولیت بزرگ عذر خواهم خواست و عافیت را اختیار می کنم. چون فرشتگان علت امتناع لقمان از پذیرش این مسئولیت را جویا شدند، لقمان گفت: حکومت بر مردم اگر چه منزلتی عظیم دارد، ولی کاری بس دشوار است و در جوانب آن فتنه ها و بلاها و لغزشها و تاریکی های بیکرانی وجود دارد که هر کس را خدا به خود واگذارد گرفتار آن شود و از صراط مستقیم و راه رستگاری منحرف گردد و هر کس از آنها برهد به فلاح و رستگاری نائل خواهد شد. خواری و گمنامی دنیا در برابر عزت و بزرگواری آخرت گوارا است ولی اگر هدف کسی جاه و جلال دنیوی باشد، دنیا و آخرت هر دو را از کف خواهد داد، زیرا عزت و نعمت دنیا موقت و عاریه است و چنین کسی به نعمت و عزت جاودان اخروی نیز دست نخواهد یافت. فرشتگان که به عقل سرشار لقمان پی بردند او را تحسین کردند و خدای تعالی او را مورد لطف و عنایت قرار داد و سرچشمه حکمت خود را بر لقمان روان ساخت تا سیل حکمت و نور معرفت بر زبان و بیان لقمان جاری گردد و تشنگان حقیقت را در خور استعدادشان از زلال معرفت و حکمت خود سیراب سازد و در این میان فرزند برومند لقمان که نظر پدر را به خود معطوف داشته بود، بیشتر مورد خطاب او قرار می گرفت گرچه نصایح لقمان بیشتر جنبه عمومی داشت.


نصایح لقمان به فرزندش

سعی لقمان بر این بود که در مناسبت های مختلف فرزندش و همچنین سایر مردم را پند و اندرز دهد. لقمان فرزندش ناتان را خطاب قرار داد و گفت: فرزندم همیشه شکر خدا را به جای آور، برای خدا شریک قائل مشو، زیرا مخلوقی ضعیف و محتاج را با خالقی عظیم و بی نیاز برابر نهادن، ظلمی بزرگ است. فرزندم: اگر عمل تو از خردی چون ذره ای از خردل در صخره های بلند کوه یا آسمانها و یا در قعر زمین مخفی باشد از نظر خدا پنهان نخواهد بود و در روز رستاخیز در حساب اعمال تو منظور خواهد شد و به پاداش و کیفر آن خواهی رسید. فرزندم: نماز را به پای دار! تا ارتباط تو با خدا محکم گردد و از ارتکاب فحشا و منکر مصون باشی و چون به حد کمال رسیدی، دیگران را به معروف و تهذیب نفس و تزکیه روح دعوت و رهبری کن و در این راه در مقابل سختی ها، صبور و شکیبا باش. فرزندم: نسبت به مردم تکبر مکن و به دیگران فخر مفروش که خدا مردم خودخواه و متکبر را دوست ندارد. خود را در برابر ایشان زبون مساز که در تحقیرت خواهند کوشید، نه آنقدر شیرین باش که ترا بخورند و نه چندان تلخ باش که به دورت افکنند. فرزندم: در راه رفتن نه به شیوه ستمگران گام بردار و نه مانند مردم خوار و ذلیل، و به هنگام سخن گفتن آهسته و ملایم سخن بگو زیرا صدای بلند، بیرون از حد ادب و تشبه به ستوران - ستوران- است. فرزندم: از دنیا پند بگیر و آن را ترک نکن که جیره خوار مردم شوی و به فقر مبتلا گردی و تا آنجا خود را در بند و گرفتار دنیا نکن و در اندیشه سود و زیان آن فرو مرو که زیانی به آخرت تو برسد و از سعادت جاودان بازمانی! فرزندم: دنیا دریای ژرف و عمیقی است که دانشمندان فراوانی را در خود غرق کرده است پس برای عبور از این دریا، کشتی از ایمان و بادبانی از توکل فراهم کن و برای این سفر توشه ای از تقوی بیندوز، و بدان و آگاه باش که اگر از این راه پر خطر برهی، مشمول رحمت شده ای و اگر در آن دچار هلاک شوی به غرقاب گناهانت گرفتار گشته ای. فرزندم: در زندان شب و روز زمانی را برای کسب علم و دانش منظور کن و در این راه با دانشمندان همدم و همراه شو و در معاشرت با آنها شرط ادب را رعایت کن و از مجادله و لجاج بپرهیز تا تو را از فروغ دانش خود محروم نسازند. فرزندم: هزار دوست اختیار کن و بدان که هزار رفیق کم است و یک دشمن میندوز و بدان که یک دشمن هم زیاد است. فرزندم: دین مانند درخت است. ایمان به خدا آبی است که آن را می رویاند. نماز ریشه آن، زکات ساقه آن، دوستی در راه خدا شاخه های آن، اخلاق خوب برگ های آن و دوری از محرمات، میوه آن است. همانطور که درخت با میوه ی خوب کامل می گردد، دین هم با دوری از اعمال حرام تکمیل می شود.


لقمان از دیدگاه امام صادق علیه السلام

از امام صادق علیه السلام سؤال کردند خدا چه حکمتی به لقمان داد که از او در قرآن یاد شده است؟ حضرت فرمود: به خدا سوگند حکمتی که به لقمان داده شده بود نه مال بود و نه مقام و طایفه و نه هیکل و زیبایی، بلکه او مردی بود در کار خدا نیرومند، در راه او پرهیزکار، ساکت، با وقار، دقیق، آینده نگر، تیزبین و پند آموز. او روزها نمی خوابید و همیشه بر اعمال خود کنترل و نظارت دقیق داشت. از ترس گناه هیچگاه نمی خندید، غضب و شوخی نمی نمود، خداوند به او اولاد زیادی بخشید و در حالی که همه آنها قبل از وی جان سپردند با صبر و شکیبایی مصائب را تحمل کرد و به رضای خدا راضی بود و برای هیچ یک اشک بر دیدگان جاری نکرد. هر گاه به دو نفر که اختلاف و یا نزاع داشتند برخورد می کرد میان آنان صلح و صفا برقرار می ساخت و آتش کینه و عداوت را در آنها خاموش می ساخت.
 
 
 
لقمان از دیدگاه مفسرین
 
 دسته ای از مفسرین معتقدند او پیامبر بوده ولی اغلب او را حکیمی فرزانه دانسته اند. در سیاهی چهره او تردیدی نیست ولی حکمت بی نظیرش، سیرت او را بسیار منور کرده بود. کسی از او پرسید مگر تو همدوش ما گوسفند چرانی نمی کردی چه شد که به این مقام و منزلت رسیدی؟ لقمان پاسخ داد: خدا را شناختم، امانت را حفظ کردم، راست گفتم و از حرف بی فایده و بی مورد پرهیز کردم. بعضی گفته اند او پسر خواهر ایوب بوده و بعضی دیگر او را پسر خاله ایوب معرفی کرده اند و عده ای دیگر او را از عمو زادگان ابراهیم علیه السلام دانسته اند.

 
نمونه هایی از حکمت لقمان

لقمان در آغاز، برده خواجه ای توانگر و خوش قلب بود. ارباب او در عین جاه و جلال و ثروت و مکنت دچار شخصیتی ضعیف و در برابر ناملایمات زندگی بسیار رنجور بود و با اندک سختی زبان به ناله و گلایه می گشود، این امر لقمان را می آزرد اما راه چاره ای به نظر او نمی رسید، زیرا بیم آن داشت که با اظهار این معنی، غرور خواجه جریحه دار شود و با او راه عناد پیش گیرد. روزگاری دراز وضع بدین منوال گذشت تا روزی یکی از دوستان خواجه خربزه ای به رسم هدیه و نوبر برای او فرستاد. خواجه تحت تأثیر خصائل ویژه لقمان، خربزه را قطعه قطعه نمود به لقمان تعارف کرد و لقمان با روی گشاده و اظهار تشکر آنها را تناول کرد تا به قطعه آخر رسید، در این هنگام خواجه قطعه آخر را خود به دهان برد و متوجه شد که خربزه به شدت تلخ است. سپس با تعجب زیاد رو به لقمان کرد و گفت: چگونه چنین خربزه تلخی را خوردی و لب به اعتراض نگشودی؟ لقمان که دریافت زمان تهذیب و تأدیب خواجه فرا رسیده است، به آرامی و با احتیاط گفت: واضح است که من تلخی و ناگواری این میوه را به خوبی احساس کردم اما سالهای متمادی من از دست پر برکت شما، لقمه های شیرین و گوارا را گرفته ام، سزاوار نبود که با دریافت اولین لقمه ناگوار، شکوه و شکایت آغاز کنم. خواجه از این برخورد، درس عبرت گرفت و به ضعف و زبونی خود در برابر ناملایمات پی برد و در اصلاح نفس و تهذیب و تقویت روح خود همت گماشت و خود را به صبر و شکیبایی بیاراست. روزی دیگر خواجه لقمان در سرایی، سفره ای گسترده بود و میهمانان خود را در سایه جود و کرمش پذیرایی می کرد. لقمان که در خدمت میهمانان و تهیه وسایل رفاه ایشان سعی وافر داشت از شنیدن سخنان بیهوده آنها سخت در عذاب بود و همواره مترصد فرصتی بود تا عادت زشت آنها را گوشزد کند و در اصلاح و تهذیب آنها گامی بردارد. در این هنگام گروهی از میهمانان خواجه، وارد سرا شدند و خواجه به لقمان فرمان داد تا گوسفندی ذبح کند و غذایی از بهترین اعضاءِ گوسفند مهیا سازد. لقمان غذایی لذیذ از دل و زبان گوسفند، فراهم نمود و نزد میهمانان آورد. روزی دیگر خواجه امر کرد، از بدترین اعضاءِ گوسفند، غذایی آماده سازد، لقمان بار دیگر غذا را از دل و زبان گوسفند مهیا کرد. خواجه با تعجب پرسید: چگونه است که این دو عضو گوسفند هم بهترین و هم بدترین هستند؟ لقمان پاسخ داد: این دو عضو مهمترین اعضا در سعادت و شقاوتند، چنانکه اگر دل سرشار از نیت خیر و زبان گویای حکمت و معرفت و حلاّل مشکلات و مسایل مردم باشد، این دو عضو بهترین اعضاء هستند و هر گاه دل بداندیش و پست نیت باشد، زبان گویای غیبت و تهمت و محرک فتنه و فساد، هیچیک از اعضا، بدتر و زیان بارتر از این دو عضو نخواهد بود. لقمان نیک و بد هر کاری را مشروط به رضای وجدان و خشنودی خداوند می دانست و تمجید و تحسین خلق را هدف خود قرار نمی داد و از خرده گیری و عیبجویی آنها نیز هراسی نداشت و این موضوع را نیز همواره به فرزند خود گوشزد می نمود، تا روزی به جهت اطمینان خاطر، تصمیم گرفت این حقیقت را نزد پسر خود مصور سازد. لقمان به فرزند خود گفت: مرکب را آماده ساز و مهیای سفر شو. چون مرکب آماده شد، لقمان خود سوار شد و پسرش را پیاده دنبال خود روان کرد. در این حال گروهی که در مزارع خود مشغول کار بودند آنها را نظاره کردند و به زبان اعتراض گفتند: عجب مرد سنگدلی، خود سواره است و کودک معصوم را پیاده به دنبال می کشد. سپس لقمان خود از مرکب پیاده شد و پسر را سوار بر مرکب کرد تا به گروهی دیگر از مردم رسید، این بار مردم با نظاره آنها گفتند: عجب پسر بی ادب و بی تربیتی، پدر پیر و ضعیف خود را پیاده گذاشته و خود با نیروی جوانی و تنومندی بر مرکب سوار است. حقا که در تربیت او غفلت شده است. در این حال لقمان نیز همراه فرزند خود سوار مرکب شد و هر دو سواره راه را ادامه دادند تا به گروه سوم رسیدند، مردم این قوم چون آنها را دیدند گفتند: عجب مردم بی رحمی، هر دو چنین بار سنگینی را بر حیوان ناتوان تحمیل کرده اند و هیچ یک زحمت پیاده روی را به خود نمی دهند. در این هنگام لقمان و پسر هر دو از مرکب پیاده شدند و راه را پیاده ادامه دادند تا به دهکده ی دیگری رسیدند، مردم با مشاهده آنها، زبان به نکوهش گشودند و گفتند: آن دو را بنگرید، پیر سالخورده و جوان خردسال هر دو پیاده در پی مرکب می روند و جان حیوان را از سلامت خود بیشتر دوست دارند. چون این مرحله از سفر نیز تمام شد لقمان با تبسمی معنی دار به فرزند خود گفت: حقیقت را در عمل دیدی، اکنون بدان که هیچگاه خشنودی تمام مردم و بستن زبان آنها امکان پذیر نیست؛ پس خشنودی خداوند و رضای وجدان را مد نظر قرار ده و به تحسین و تمجید یا توبیخ و نکوهش دیگران توجهی نکن. لقمان همواره رعایت اعتدال و میانه روی را از شروط کامیابی و موفقیت در امور زندگی می دانست و رعایت این اصل را در کلیه شئون زندگی لازم و ضروری می شمرد و معتقد بود افراط و تندروی می تواند لذت ها را به آلام و عادت ها را به آلودگی تبدیل کند. لقمان برای درک صحیح این موضوع، با بیانی جالب و منطقی، فرزند خود را چنین نصیحت کرد: فرزندم این نصیحت پدر را همواره آویزه گوش خود کن و در زندگی همواره لذیذترین غذاها را میل کن و فاخرترین جامه ها را بپوش و در بهترین بستر بیارام و از زیباترین زنان ، انتخاب کن . فرزند لقمان از نصایح پدر سخت متعجب شد، زیرا پدر که همواره او را به اعتدال و اقتصاد در امور زندگی تشویق می کرد، این بار او را به افراط و تن پروری ترغیب می نمود. لذا علت را از پدر خویش جویا شد. لقمان گفت: منظور من از این سخن آن بود که اگر زمانی برای برآوردن حاجت خود اقدام کنی که ضرورت و شدت آن به اوج خود رسیده باشد، از ساده ترین آنها عالی ترین مراتب لذت را خواهی برد. اگر هنگامی برای خواب و استراحت اقدام کنی که بی خوابی حواس و قوای تو را تحت تأثیر و تسخیر خود قرار داده باشد، در این حال پاره خشتی بهتر از بالش پَر و بستری زبر و خشن خوشآیندتر از ملایمترین آنها خواهد بود. فرزندم اگر زمانی بر سر سفره بنشینی که گرسنگی، صبر و طاقت از تو بریده باشد، ساده ترین غذاها برای تو لذیذتر از طعام پادشاهان خواهد بود. اگر نیاز تو به جامه تازه مبرم باشد و لباس پیشین قابل استفاده نباشد، جامه کرباس از خلعت شاهانه برای تو برازنده تر خواهد بود... مریدی خلاصه معرفت و روح حکمت لقمان را جویا شد وی گفت: خلاصه معرفت و روح حکمت من آن است که از امور زندگی آنچه به عهده خالق است، تکلف و زحمتی بر خود روا نمی دارم و آنچه به عهده من است در آن سستی و کوتاهی نمی کنم.




نوع مطلب : عمومی، ادبی، تاریخی، 
برچسب ها : گفتار، بزرگان،
لینک های مرتبط : بیتوته،

سه شنبه 5 شهریور 1392 :: نویسنده : کوروش هویدا
                                          

غرض ازعیدنه آنست كه ازباب جلال

جامه نازبپوشندبه الطاف مزید

ای خوش آن عیدكزآن شاه وگداخوش باشند

كه چنین عیدسعیداست وجزاین نیست سعید




نوع مطلب : تاریخی، مذهبی، 
برچسب ها : مناسبتها، اعیاد،
لینک های مرتبط :

پنجشنبه 17 مرداد 1392 :: نویسنده : کوروش هویدا
پیامکهای تبریک عید فطر



خداحافظ ای ماه غفران و رحمت   خداحافظ ای ماه عشق و عبادت
 
خداحافظ ای ماه نزدیکی بر آرزوهـا
خداحافظ ای ماه مهمانی حق تعالی
خداحافظ ای دوریت سخت و جانکاه
خــداحـــافـــظ ای بــهـتریـن ماه الله
 
*چه زود رفت این رمضان عمر ما … پس، بر لب جوی نشین و گذر عمر ببین.
*مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو ؛ یادم از کِشته خویش آمد و هنگام درو … آیا چیزی قابل درو در این رمضان کاشتیم؟
 
دلها  همه بهاران شد از شمیم باران
مه، رخ نموده امشب در عید روزه داران
هر کس که در دعایش یادی کند ز یاران
شیرینتر از عسل باد کامش به روزگاران
 
عــیـد صیــام آمــد و مـاه صیـام رفت
لطف تمام آمد و فیض تمام رفت
شد عید فطر و لطف خدا باز تازه شد
 گـرد غـم گنــاه ز جان عوام رفت
 
کم کم غروب ماه خدا دیده میشود
صد حیف از این بساط که برچیده میشود
 
در این بهار رحمت و غفران و مغفرت
خوشبخت آن کسی است که بخشیده می شود
 
روی انتباع رمضان خط مشکی مکشید
روی آن را نور از دل بکشید
 
آمد آن عید که بودی منتظرش
هر چه خواهی به خدا گو بلند است کرمش
 
* فطر آمد و فطریه ما چه شد یا رب  فطریه ما دیدن روی منجی است یا رب
 
 افسوس که ایام شریف رمضان رفت 
سی عید به یک مرتبه از دست جهان رفت
 
*عید واقعی آن وقتی است که انسان رضای خدا را به دست بیاورد، پس درون خودمان را اصلاح کنیم.
 
هر چند که من گناهکارم یا رب  
بر رحمت تو امیدوارم یا رب
بر وسعت عفوت چه نگاه اندازم
بر کرده خود نظر ندارم یا رب

*خدایا خیلی سعی کردم قدر این مهمونی رو بدونم ولی بازم احساس میکنم نتونستم...
یعنی سال بعد هم ما رو دعوت میکنی؟
 
*استشمام عطر خوش بوی عید فطر از پنجره ملکوتی رمضان گوارای وجود پاکتان.
 
*خدایا به ما توفیق ده تا از کسانی باشیم که حاصل دسترنج یک ماه خود را در رمضان، از این به بعد هم حفظ کنیم.
 
* خدایا! خروج از ماه مبارک را برای ما مقارن با خروج از تمامی گناهان قرار بده.
 
حلول ماه عید و شادی مسلمین است
پایان ماه روزه، برای صائمین است
نشاط و افتخـار و شـادی و سربــلندی
از محـک الهی برای مؤمنین است
 
عید سعید فطر و پایان ماه صیام
بخـواهیم از خدای ذوالجـلال و الاکــرام
که تا سال آینده، صفا و پاکی دل
حفظ بشه و نباشیم از انسانهای غافل
 
* همیشه وقتی مهمونیها تموم میشه، حس غریبی دارم ...
چه برسه به این دفعه که مهمونی خدا داره تموم میشه ...
 
رمضان آمد و روان بگـذشت
بود ماهی به یک زمان بگذشت
شب قدری به عارفان بنمود
ایـن معانی از آن بیان بگذشت
 
* عید فطر؛ روز چیدن میوههای شاداب استجابت مبارک باد
 
* این عید فرخنده را به همگی شما عاشقان و دلدادگان صیام تبریک و تهنیت عرض می نماییم
 
* رمضان شد چو غریبان به سفر بار دیگر                   اینست فرخ شدن و اینست به هنگام سفر
 
 
خداحافظ ماه پروردگار ارحم الراحمین
خداحافظ ماه لحظه های افطار و سحر
خداحافظ ماه نعمت و رحمت و برکت
خداحافظ ماه شبهای نورانی قدر
 
 
* صدای پای عید میآید و دل مومن بر سر دو راهی آمدن عید رمضان و رفتن ماه رمضان بلا تکلیف است. از آمدن آن یک دل شاد باشد یا از رفتن این یک محزون؟ عید فطر پاکترین و عیدترین عیدهاست چرا که پاداش یک ماه عبادت و شست و شوی جان در نهر پاک رمضان است.

* عید فطر؛ عید پایان یافتن رمضان نیست. عید برآمدن انسانی نو از خاکسترهای خویشتن خویش است. چونان ققنوس که از خاکستر خویش دوباره متولد میشود. رمضان کورهای است که هستی انسان را میسوزاند و آدمی نو با جانی تازه از آن سر بر میآورد. فطر شادی و دست افشانی بر رفتن رمضان نیست، بر آمدن روز نو، روزی نو و انسانی نو است. بناست که رمضان با سحرها و افطارهایش. با شبهای قدر و مناجاتهایش از ما آدمی دیگر بسازد. اگر در عید فطر درنیابیم که از نو متولد شدهایم؛ اگر تازگی را در روح خود احساس نکنیم؛ عید فطر، عید ما نیست.
 
* خداوندا تو را شاکریم که یک ماه میهمان و این اجازه را به ما دادی تا سحرها عاشقانه با تو سخن بگوییم و درد دلمان را با تو بگوییم و اکنون روز اول شوال را بر ما عید گرداندی عید بر عاشقان مبارکباد.
 
تا ز رویت گرفتهام روزه 
جز به یادت نکردهام افطار
 
چقدر سخت است که این عزیزترین عید را بدون آن عزیزترین غایب از نظر بگذرانیم.
اللهم عجل لولیک الفرج
 
من کنون روز جاوید گرفتم ز جهان
گر شما در هوس عید بقایید همه
 
 بیا که ترک فلک خوان روزه غارت کرد
هلال ماه به دور قدح اشارت کرد
ثواب روزه و حج قبول، آن کس برد
که خاک میکده عشق را زیارت کرد
 
عید فطر روز پاداش گرفتن و رویت رحمت الهی بعد از ماه رمضان است.(مقام معظم رهبری)
 
 
حافظ منشین بی می و معشوق زمانی
کایام گل و یاسمن و عید صیام است
 
عید است و دلم خانه ویرانه بیا
این خانه تکاندیم ز بیگانه بیا
یک ماه تمام میهمانت بودیم
یک روز به مهمانی این خانه بیا
 
بگذشت مه روزه، عید آمد و عید آمد
بگذشت شب هجران معشوق پدید آمد

               



* عید فطر مبارک. الان جلوی آینه بودم ماهو دیدم...


 
*********اس ام اس تبریک عید فطر*********


 
کجایی؟؟ همه دارن رو پشت بوم دنبالت میگردن
آخه ماه من میخوان ببینن فراد عیده یا نه


 
*********اس ام اس تبریک عید فطر*********


 
با تمام شدن ماه رمضان در های رحمت خدا بسته خواهد شد. لای در نمونی!


 
*********اس ام اس تبریک عید فطر*********


 
می تونی چشماتو ببندی و منو تو ذهنت تصور کنی؟
...تونستی؟...
به شما تبریک می گم! شما ماه رو دیدید! عید سعید فطر مبارک


 
*********اس ام اس تبریک عید فطر*********


 
حلول ماه شوال و عید سعید فطر مبارک باد!


 
*********اس ام اس تبریک عید فطر*********



این عید فرخنده را به همگی شما عاشقان و دلدادگان صیام تبریک و تهنیت عرض می نمایم.


 
*********اس ام اس تبریک عید فطر*********


 
با خوردن اگر حال تو جا می آید
خوش باش که ایام صفا می آید
آماده به حمله باش در این شب عید
وقتی که صدای ربنا می آید


 
*********اس ام اس تبریک عید فطر*********


 
عید سعید فطر بر شما مبارک باد


 
*********اس ام اس تبریک عید فطر*********



این عید فرخنده را به همگی شما عاشقان و دلدادگان صیام تبریک و تهنیت عرض می نمایم.


 
*********اس ام اس تبریک عید فطر*********


 
همیشه وقتی مهمونی ها تموم میشه، حس غریبی دارم...
چه برسه به این دفعه که مهمونی خدا داره تموم میشه...


 
*********اس ام اس تبریک عید فطر*********


 
استشمام عطر خوش بوی عید فطر از پنجره ملکوتی رمضان گوارای وجود پاکتان


 
*********اس ام اس تبریک عید فطر*********


 
به دلیل استقبال بی نظیر شما روزه داران عزیز, عید فطر به تعویق افتاده و ماه رمضان تا یک ماه دیگر تمدید گردید!


 
*********اس ام اس تبریک عید فطر*********


 
خدایا خیلی سعی کردم قدر این مهمونی رو بدونم ولی بازم احساس می کنم نتونستم...
یعنی سال بعد هم ما رو دعوت می کنی؟


 
*********اس ام اس تبریک عید فطر*********


 
مناجات غضنفر باخدا : خدایا ماه رمضان را مانند المپیک هر ۴ سال یک بار آن هم در یک کشور برگزار کن!!


 
*********اس ام اس تبریک عید فطر*********


 
صد شکر که این آمد و صد حیف که آن رفت...


 
*********اس ام اس تبریک عید فطر*********


 
وقتی یادم میاد خیلی ها بودن که پارسال آخرین ماه رمضونشون رو تجربه کردن، دلم میگیره... آخه شاید این بار نوبت من باشه که آخرین مهمونی ماه رمضون رو تجربه کنم...


 
*********اس ام اس تبریک عید فطر*********


 
خدایا به ما توفیق ده تا از کسانی باشیم که حاصل دسترنج یکماه ی خود را در رمضان، از این به بعد هم حفظ کنیم.(آمین)


 
*********اس ام اس تبریک عید فطر*********


 
و چقدر سخت است که این عزیزترین عید را بدون آن عزیزترین غایب از نظر بگذرانیم... اللهم عجل لولیک الفرج


 
*********اس ام اس تبریک عید فطر*********


 
به نظرت این بی عدالتی نیست که توی عید سعید فطر، به کسانی که اسمشون سعید هستش، هدیه نمیدن؟
 




نوع مطلب : تاریخی، مذهبی، 
برچسب ها : مناسبتها، اعیاد،
لینک های مرتبط : بیتوته،

سه شنبه 15 مرداد 1392 :: نویسنده : کوروش هویدا
گل در فرهنگ ایران از عهد باستان تا كنون


         
ایرانیان نخستین ملتی بودند كه گل هدیه دادند 

پژوهشی از دكتر محمد حسن ابریشمی 


امروز در عصر ما ، زیباترین و ارجمند ترین و در عین حال در دسترس ترین و تاحدودی ارزان ترین تحفه ها یك شاخه یا دسته گل است كه به مناسبت های بسیاری هدیه میشود . این اقدام بدیع و شایسته كه اكنون در بین همه جوامع و اقوام و ملل در سراسر جهان كم و بیش متداول است پیشینه بسیار دور و درازی مخصوصا در قلمروهای فرهنگی ایران و به تبع آن در حوزه پهناور نفوذ زبان فارسی ، دارد . در این مقاله به استناد آثار باستان شناختی موجود و با استفاده از مستندات تاریخی و متون كهن ، پیشینه دسته گل در ایران از عهد باستان تا عصر حاضر ، مورد بررسی و تتبع قرار میگیرد . در باب مراسم گل افشانی و تهیه تاج گل و گل آرایی در عصر هخامنشیان مورخان و نویسندگان یونانی و رومی عهد باستان مطالب قابل توجه بسیاری نوشته اند و در منابع پس از آن حتی در بعد از اسلام مطالب فراوانی در این باب موجود است كه در این مقاله به لحاظ ایجاز از پردختن به آنها پرهیز میشود . قدیم ترین و زیباترین سند درباره پیشینه دسته گل در ایران ، گل و غنچه های دست داریوش در سنگ نگاره های تخت جمشید است كه بیشتر از 2500 سال سابقه دارد . بنابر نظر تحلیل گران تاریخ ، این نقوش ، مراسم برپایی جشن نوروز ، و به گمان برخی جشن تولد و بعضی مراسم تاج گذاری را به نمایش می گذارد . هر چه كه باشد این مراسم به پیروی از سنت های كهن تری بر پا شده كه در عهد داریوش با آن شكوه تجلی پید كرده و در عین حال شاهد ارجمند و كاملا گویایی از علاقه و توجه ایرانیان نسبت به گل و تقدیم و هدیه دسته گل است . اوژن فلاندن در سال 1841 م نوشته است از نقوش تخت جمشید یك چیز دستگیر ما شد كه در بین ایرانیان قدیم معمول بوده و هنوز هم متداول است و آن دسته گل می باشد . ایرانیان سخت خوش دارند همیشه شاخه گلی در دست داشته باشند كه تقدیم دوستی كنند . در برخی از سكه های بر جای مانده از عصر اشكانیان الهه ای را نشان می دهد كه گل یا دسته گل یا شاخه همیشه سبز نخل یا مورد را در دست دارد . از جمله آثار ساسانیان مهری از جنس عقیق بی رنگ با نقش گلی در دستی كشیده و ظریف است كه در مجموعه وست هان نگهداری میشود و نقش آن را ایدت پراوا نقل كرده است . دیگر نقش حجاری شده بر سینه كوهی در ناحیه برم دلك در 6 كیلومتری قصر ابونصر و 12 كیلومتری شرق شهر شیراز است كه در آن نقش مردی در حال تقدیم گلی به بانویی را نشان می دهد . نقش بسیار جالب بانویی دسته گل به دست از عهد ساسانیان توسط پرفسور گریشمن در بیشابور كشف شده كه اكنون قطعه موزاییك آن در موزه ایران باستان موجود است . منابع اسلامی نیز از تهیه دسته گل در ایران عصر ساسانیان خبر می دهند . مثلا ابوحنیفه دینوری (قرن 3 هجری ) در شرح واقعه پیروزی بهرام گور بر تركان بلخ و تعقیب آنان تا آن سوی آمویه (رود جیحون ) و باز گشت پیروزمندانه او به جشن و شادمانی های ایرانیان اشاره می كند و می افزاید به خوشگذرانی پرداختند آنچنان كه كرایه اسب دوانی در یك روز به بیست درهم و ارزش یك دسته گل به یك درهم رسید . معلوم میشود كه در آن عصر گل فروشی وجود داشته و در روزهای جشن و سرور ارزش بیشتری می یافته است . یا به نوشته ابن بلخی روزی قباد با جمعی از بزرگان نشته بود ، فرزندش انوشیروان دسته گل یا گلی خوشبوی (سپر غم ) به پدر تقدیم می كند . روی به پدرش قباد آورد و زمین بوس كرد ، و خدمت به جا آورد و به دو زانو ایستاد و سپر غم پیش پدر داشت . قباد آن سپر غم بستد و او را در كنار گرفت و ببوسید . و به نوشته نوروزنامه (منسوب به حكیم عمر خیام نیشابوری ) به هنگام تحویل سال در نوروز ، موبدان از جمله با دسته ای خوید (سبزه گندم یا جو تازه رسته ) به حضور ملك می رفت . در منظومه شور انگیزه ویس و رامین كه مایه های داستانی آن از عهد پارتها است به حضور دسته های گل در مراسم جشن نوروزی ایرانیان اشاره ای دارد : گل و نرگس به هم دیدی به نوروز . 
در منظومه های حماسی و داستانی سخن سرایان ایرانی نیز به فراوانی از دسته گل به مناسبت های مختلف یاد شده است . در اینجا بر حسب تقدیم تاریخی وقایع ، نمونه هایی از آن نقل میشود . به روایت فردوسی وقتی كیكاووس بن كیقباد (دومین شهر یاركیانی ) همه آفاق جهان را تسخیر می كند ، اهریمن دیوی را به صورت غلامی خوش برخورد و سخنگوی و شایسته انجمن با دسته گلی بر سر راه او به نخجیر گاه می فرستد . غلام به كاووس بر می خورد و بیامد به پیشش زمین بوس داد / یكی دسته گل به كاووس داد و گفت : گرفتی زمین و آنچه بد كام تو / شود آسمان نیز در دام تو و به این ترتیب وسوسه تسخیر فضا را در كیكاوس بر می انگیزد كه داستان آن مشهور است . كیكاوس برای رستم در زابل پیام می فرستد كه خیلی سریع ، حتی اگر دسته گل در دست داری بگذار و چالاكانه به دربار بیا : اگر دسته داری به دستت مبوی / یكی تیز مغز و بنمای روی . 
گشتاسب بن مهراسب (پنجمین شهریار كیانی ) ، كتایون دختر قیصر روم را می پسندد. كتایون دسته گلی به نشانه رضایت به او می دهد و متقابلا دسته گلی خوشبوی میگیرد : یكی دسته دادی كتایون بدوی / ازو بستدی دسته رنگ و بوی . 
كتایون با كنیزكانش به انجمن قیصر با دسته گلهایی وارد میشود : كتایون بشد با پرستار شصت / یكی دسته تازه نرگس به دست . 
فردوسی در داستان غم انگیز بیژن و منیژه نیز ضمن وصف بزم شهریار كه : همه باده خسروانی به دست و دسته های گل در پیش روی دارند می گوید : می اندر قدح چون عقیق یمن / به پیش اندرون دسته نسترن . 
ایرانشاه ابی الخیر در منظومه دلنشین بهمن نامه ، چگونگی مراسم واگذاری تاج و تخت از سوی بهمن بن اسفندیاربن گشتاسب ، به دخترش همای را وصف كرده (گویی مضامین سنگ نگاره های تخت جمشید را تجسم بخشیده با این تفاوت كه خشایارشاه در پست سر داریوش گل در دست گرفته است . بهمن فرمان می دهد همه سران و موبدان گرد آیند و جهان پهلوان مامور سازمان دهی جشن باشكوه می شود : 

هم آنگه بفرمود شاه بلند كه آن بارگه بركشد او بلند 

سران سپه راز لشكر بخواند همه موبدان را بدانجا نشاند

نشست از بر تخت فرخ همای با ستاد بهمن به پیشش به پای

یكی دسته گل نهادش به دست كیانی كمر بر میانش ببست 

نخستین كسی زان همه سرافراز جهان پهلوان برد پیشش نماز

در منظومه ویس و رامین كه داستان آن منشا از مناع عصر اشكانیان دارد ، شاه موبد از شهر و (شهربانو ) اهل ماه آباد (ایالت ماد ) خواستگاری می كند ، و پیمان زناشویی می بندند كه حاصلش دختری زیباست كه نامش را ویس می گذارند . شاه موبد به نشانه خواستگاری دسته گلی صد برگ (سرخ ) به شهر و می دهد : 

به تنهایی مر او را پیش خود خواند بسان ماه نو بر گاه بنشاند 

به رنگ روی آن ماه پریزاد گل صد برگ یك دسته بدو داد

سالهایی سپری گردید . ویس زیباترین گلرخان ، ورامین برادر شهریار ، دلباخته یكدیگر شدند . 

روزی ویس به نشانه پیمان و عهد دسته گلی از بنفشه به ورامین هدیه می كند به رامین داد یك دسته بنفشه / بیادم دار گفتار این همیشه . و در ادامه با گفتاری نغز ، پیمان شكن را با چنین مضمونی نفرین می كند : چو گل یك روزه باداجان آن كس / كه از ما بشكند پیما از این پس . شاه موبد با تمهیداتی رامین را از ویس دور می كند . رامین در شهرك گوراب (در نزدیك ملایر كنونی ) به زیبارویی با نام گل دل می بازد . روزی با یاران در گلگشت باغ و راغ ، واقعه ای پیش می آید كه رامین را به یاد پیمان با ویس می اندازد و عهد شكنی اش تداعی می شود . 

ز یارانش یكی حور پریزاد بنفشه داشت یك دسته بدو داد 

دل رامین بیاد آورد آن روز كه پیمان بست با ویس دلفروز 

زان پس رامین با یاد روی و موی دلدارش ویس : 

به اندر گل صد برگ جسی به یاد روی او بر گل گرستی 

بنفشه برچدی هر بامدادی به یاد زلف او برباد دادی . 

برابر روایت فردوسی ، در عصر شاپور ساسانی ، فرستادن دسته های گل در مراسم تدارك جشن ها و بزمها ، متداول بوده است : خورش ها فرستاد و چندی نبید / هم از بوی ها نرگس و شنبلید . 
و برای بهرام گور سپر غم ها و دسته گل های شاهانه به ارمغان می رسد : شتروار ها نار و سیب و بهی / از گل دسته ها كرده شاهنشهی . دربار ساسانی بسیار با شكوه بود . در عصر خسرو پرویز عظمت آن فزونی یافت . در منابع قدیم از گنج ها و تجملات خسرو پرویز روایات زیادی نقل شده است . بر طبق روایت فردوسی ، چون خسرو پرویز عزم شكار می كند در مسیر نخجیرگاه ساز و برگی عظیم و تداركی حیرت انگیز مهیا شود ، از آن جمله : سیصد مرد سوار با زین و برگ ، 1160 مرد زوبین به دست ، 1040 شمشیر دار زره پوشیده ، 700 مرد نگهدار باز (به اصطلاح قوشچی ) با پرندگان شكاری (باشه ، چرخ و شاهین ) 70 شیر و پلنگ تربیت شده (آموخته ) 700 سگ شكاری با قلاده زرین ، 2000 رامشگر شتر سوار با افسار زرین ، 800 شتر با بار كرسی و پرده سرای و خیمه و خرگاه ، 200 مرد با مشك های آب كه مسیر را مرتبا آب پاشی كنند و دو صد مرد (غلام / بنده ) با بخور سوز و دو صد مرد با دسته های گل و زعفران جلوتر از این كاروان عظیم حركت می كرد . در بخوردان ها عود و عنبر می سوختند و زعفران می افشاندند تا رایحه بخور و بوی خوش زعفران و دسته گل های نرگس به مشام خسرو برسد .
به روایت نظامی گنجوی در مراسم استقبال شیرین از خسرو ملازمان (كمربندان ) او همه دسته گلی در دست دارند و شیرین خود دسته گلی نرگس به دست گرفته است . 
بعد از اسلام گل و دسته گل در نزد ایرانیان حرمت و اعتبار خود را حفظ كرد و شاید ارجمند تر شد . مطابق برخی نقل قول ها اعتباری كه مردم به گل سرخ می دادند از سخنی منسوب به حضرت محمد مایه داشت ، كه فرموده بود : به شب معراج گل سفید از عرق من آفریده شد و گل سرخ از عرق جبرئیل و گل زرد از عرق براق . خلفای اموی به عصر بیشتر از گل توجه داشتند . عرب ها زعفران و گلاب را به عنوان عطر بر تن و جامه خود می زدند . زعفران را از كرمانشاه و همدان و گلاب را از شهر جور = كور : فیروز آباد فارس وارد می كردند . در عصر عباسیان تمدن و فرهنگ ایرانی تاثیری عظیم بر دارالخلافه و جوامع اسلامی گذاشت . به گفته یكی از نویسندگان معاصر عرب ایرانیان در تمدن عباسی تاثیر به سزایی داشتند ولی تفوق ادبی آنها جز تفوق سیاسی شان نبود . این تاثیر در زمان هادی و هارون بیشتر شد و در عصر مامون به اوج كمال خود رسید . بیشتر وزرای مامون ایرانی الاصل بودند . مادر مامون دختر استاسیس به نام مراجل ایرانی و اهل بادغیس ، و همسر او پوران دخت دختر حسن بن سهل سرخسی ، و هر دو خراسانی بودند . آداب و رسوم دربار ساسانیان در روزگار مامون زنده شد . تقلید جامه ها ، خوراكها ، تجملات و از جمله گل و گل آرایی و تهیه دسته گل به پیروی از سنت های كهن پیشین اعتبار فراوانی پیدا كرد . 
تعبیرات و تشبیهات ایرانی رایج در عصر ساسانیان ، كه دهان به دهان در نزد عامه مصطلح مانده بود وارد ادبیات عرب گردید . ادیبان و سخنوران به مجلس بزم دوستان دسته گل و میوه های خوشبوی می بردند . عبدان اصفهانی برخی از مضامین ایرانی را در سروده های عربی خویش گنجانیده است ، از جمله مضمونی به این شرح دارد : یارم گل و لیمویی با پوست دل انگیز ، رخ نمود ، به شادی رویش شراب نوشیدم ، آنگاه همرنگ گل روی خود و لیموی رخ من هدیه ام داد . به روایت عطار نیشابوری وقتی ابوالحسن نوری بغشوری (اهل بغشور خراسان در قرن 3 هجری ) بیمار شد ، جنید بغدادی به عیادت او آمد و گل و میوه آورد . ابن بزاز اردبیلی نقل می كند كه شیخ صفی الدین اردبیلی جد صفویان دسته ای گل سرخ به شیخ زاهد داد . این اقدام عارفان حكایت از ارج نهادن به سنتهای كهن دارد . درخت همیشه سبز مورد با گلهای زرد زیبا كه قامتی چون درخت سرو كوچك دارد در ادوار باستان در نزد ایرانیان حرمتی چون درخت سرو داشته است . شاخه های این درخت را در مراسم قربانی برای تیمن به دست می گرفتند و همچون گل طراوت و جلایی شاعرانه و زیبا داشت . شاعران عصر عباسی تعبیرات ایرانی در باب دسته مورد و گل را در مضامین خویش بازتاب داده اند . مثلا شاعری مضمونی از این قرار دارد : وقتی دسته مورد به او هدیه كرد ، خرسند شد و چون گل به او پیشكش نمود افسرده به زاری در آمد چرا كه مورد ماندگار و گل گذراست . در منابع ادبی فارسی از كوتاهی عمر گل سخن های بسیار گفته شده و مضامینی نغز و دلكش موجود است . در عصر عباسیان تربیت و آموزش كنیزكان زیبا روی متداول بود . كنیزان آیین بزم و انس را می دانستند . از باب نمونه كنیز زیبا و فرزانه مامون به نام تودد به مبانی علوم و هنرهای آن روزگار آشنا بود . به طوری كه در مناظره ای به پرسش های دانشمندان رشته های مختلف علم و ادب در حضور مامون پاسخ های دقیق و سنجیده ای داده كه داستان آن در چهارصد و پنجاهم هزار و یكشب به تفصیل آمده است . از جمله طبیب دارالخلافه از تودد پرسید : از بهترین بقول (تره بار ) خبر ده . كنیز جواب داد : بهترین بقول كدو است . طبیب پرسید بهترین ریاحین (سپرغم ها ) كدام است ؟ . كنیز جواب داد : گل است و بنفشه . دیگر نمونه كنیزی به نام متیم هشامیه بود كه سرآمد فرهیختگان و هنرمندان زن به حساب می آمد . او در قرن دوم هجری در بصره به دنیا آمد كه به فرهنگ ایرانی كاملا غلبه داشت . متیم با جمالی زیبا با كسب دانش و هنر به كمال رسید به طوری كه در شمار شعرا و ادبا و موسیقی دانان بزرگ غرب درآمد . او علاقه عمیق و توجهی دقیق به گل و پرورش آن داشت . گل بنفشه را می پسندید و انواع گل و لاله و سنبل را در خانه خویش می كاشت و گل همواره در آستین داشت و حرمت و عزتی پیدا كرده بود . همیشه دسته های گل و لاله تازه به او هدیه می كردند . 
عید فطر و قربان در كنار نوروز ، مهمترین اعیاد بغدادیان محسوب می شد . اعیاد مسیحیان نیز مورد توجه و به بزم نشستن برخی خلیفگان بود . مثلا از احمد بن صدقه كه روز عید سعنانین (جشن روز یكشنبه قبل از عید فصح ترسایان ) نزد مامون رفته بود نقل كرده اند كه گفته است بر مامون وارد شدم در آن هنگام در پیشگاه مامون بیست كنیز رومی ایستاده بودند ، همه زنار بسته ، دیبای رومی پوشید ، صلیب های زرین برگردن آویخته كه در دست شاخه و برگ زیتون گرفته بودند ... كنیزها با انواع رقص پایكوبیدند . در جشن نوروز ثروتمندان هدیه های نفیس و گرانبها به خلیفه پیشكش می كردند ، اما طبقات متوسط مردم سبد میوه و دسته گل تحفه می بردند . محمد بن محمود اصفهانی از قول جاحظ به نكات ظریف چگونگی هدیه دادن به خلیفه را متذكر شده است . از جمله می نویسد : از ریحان معطر ، آنچه نام نیكو دارد چون گل و نرگس بفرستد و از هدیه یاسمن كه به یاس من و تعبیری از نومیدی است . تعلق دارد تحرز نماید و نفرستد . مجالس بزم و باده گساری برخی خلیفگان افسانه آمیز بود و هزینه های هنگفتی بر بیت المال تحمیل می كرد . متوكل كه ظلم و جور او بر آل ابوطالب و ایرانیان مشهور است در برپایی مجالس طرب و عیاشی و باده گساری ید طولانی داشت . او در جشن ختنه سوران پسرش متعز 86 میلیون در هم خرج كرد و از جمله تعداد پنجهزار گل نرگس و ده هزار شاخه گل بنفشه تدارك دید . زنان زیبا در آن زمان خود را با حریر چینی و قصب مصری می آراستند ، آنها دسته گلی در دست داشتند ، و غلیه (عطرهای تركیبی ) و زعفران و سك (تركیبی خوشبوی ) و مشك و كافور و عطرهای آن عهد را بر خود می مالیدند . 
رسم مردم ایران به خصوص دیلمیان این بود كه برای تهنیت به بزرگی شاخه ای گل (ریحان : سپرغم ) به او تقدیم می داشتند و هنگام دادن شاخه ریحان با گفتن جمله : عمرك الله برای او آرزوی زندگانی طولانی می كردند . مثلا وقتی كه عضدالدوله دیلمی به ولیعهدی ركن الدوله گزیده شد به مردم قبای مخصوص دیلمیان خلعت داد و آنان به رسم دیلم با تقدیم شاخه ریحان به او تهنیت گفتند . متوكل عرب ها و تركان متعصب و دشمن آل ابوطالب را ارج نهاد و سرداران و كارگزاران و غلامان خاص خود را از بین آنان برگزید . پس از این تركان نیرو گرفتند و قدرت خلیفگان بعدی را محدود كردند تا آنجا كه به عزل و نصب آنان می پرداختند . ابن خلدون با اشاره به همین اقدام متوكل او را مسبب پیدایی سلسله سلاطین ترك (چون غزنویان ، غزان ، سلاجقه و مغولان و غیره ) معرفی كرده است . با این حال برخی از این غلامان ترك كه به سرداری و امیرالامرایی خلیفگان رسیدند خود یا پدرانشان در خدمت سلاطین سامانیان بودند و یا با اقامت های طولانی در قلمرو های با فرهنگ ایرانی به برخی آداب و سنن درباری ایرانیان آشنا شدند . مثلا در زمان خلیفه متقی در سال 311 سرداران ترك در دارالخلافه جلسه كردند تا از بین سران خود فرمانروا را برگزینند . به نوشته ابن مسكویه رازی به این منظور بنا به رسم ایرانیان در هنگام گزینش رهبر ، آس (شاخه درخت همیشه سبز مورد ) و ریحان آوردند و خجخج سپهسالار و شناخته شد . 



ادامه مطلب


نوع مطلب : گیاهان، تاریخی، عمومی، 
برچسب ها : تاریخ ایران، گل در فرهنگ،
لینک های مرتبط : یادیار،

سه شنبه 8 مرداد 1392 :: نویسنده : کوروش هویدا
دفاع مردانه ژنرال آریو برزن نمونه ای از جانبازی ایرانیان در راه میهن


بر پایه یادداشتهای روزانه "كالیستنسCallisthenes " مورخ رسمی اسكندر، 12 اوت سال 330 پیش از میلاد، نیروهای این فاتح مقدونی در پیشروی به سوی "پرسپولیس" پایتخت آن زمان ایران، در یك منطقه كوهستانی صعب العبور (دربند پارس، تكاب در كهگیلویه) با یك هنگ ارتش ایران (1000 تا 1200 نفر) به فرماندهی ژنرال «آریو برزن Ario Barzan » رو به رو و متوقف شدند و این هنگ چندین روز مانع ادامه پیشروی ارتش دهها هزار نفری اسكندر شده بود كه مصر، بابل و شوش را قبلا تصرف و در سه جنگ، داریوش سوم را شكست و فراری داده بود. سرانجام این هنگ با محاصره كوهها و حمله به افراد آن از ارتفاعات بالاتر از پای درآمد و فرمانده دلیر آن نیز برخاك افتاد. مورخ اسكندر نوشته است كه اگر چنین مقاومتی در گاوگاملاGaugamela (كردستان كنونی عراق) در برابر ما صورت گرفته بود، شكست مان قطعی بود. در "گاوگاملا" با خروج غیر منتظره داریوش سوم از صحنه، واحدهای ارتش ایران نیز كه درحال پیروز شدن بر ما بودند ؛ در پی او دست به عقب نشینی زدند و ما پیروز شدیم. داریوش سوم در جهت شمال شرقی ایران فرار كرده بود و « آریو برزن » در ارتفاعات جنوب ایران و در مسیر پرسپولیس به ایستادگی ادامه می داد.
دلاوری های ژنرال آریو برزن، یكی از فصول تحسین برانگیز تاریخ وطن ما را تشكیل می دهد و نمونه ای از جان گذشتگی ایرانی در راه میهن را منعكس می كند.
آریو برزن و مردانش 90 سال پس از ایستادگی لئونیداس در برابر ارتش خشایارشا در ترموپیل، كه آن هم در ماه اوت روی داد مقاومت خود را به همان گونه در برابر اسكندر آغاز كرده بودند. اما میان مقاومت لئونیداس و آخرین ایستادگی «آریو برزن» در این است؛ كه یونانیان در ترموپیل، در محل برزمین افتادن لئونیداس، یك پارك و بنای یاد بود ساخته و مجسمه او را برپا داشته و آخرین سخنانش را بر سنگ حك كرده اند تا از او سپاسگزاری شده باشد، ولی از «آریو برزن» ما جز چند سطر ترجمه از منابع دیگران اثری در دست نیست.چرا؟. اگر به فهرست درآمدهای توریستی یونان بنگریم خواهیم دید كه بازدید از بنای یاد بود و گرفتن عكس در كنار مجسمه لئونیداس برای یونان هرسال میلیونها دلار درآمد گردشگری داشته است. همه گردشگران ترموپیل این آخرین پیام لئونیداس را با خود به كشورهایشان می برند: ای رهگذر، به مردم لاكونی ( اسپارت ) بگو كه ما در اینجا به خون خفته ایم تا وفاداریمان را به قوانین میهن ثابت كرده باشیم( قانون اسپارت عقب نشینی سرباز را اجازه نمی داد). لئونیداس پادشاه اسپارتی ها بود كه در اوت سال 480 پیش از میلاد، دفاع از تنگه ترموپیل در برابر حمله ارتش ایران به خاك یونان را برعهده گرفته بود.


                                       
             آریو برزن » و مردانش جان دادند تا اسكندر مقدونی از این پلكان قدرت و عظمت بالا نرود


                                        
                                     
آریو برزن و مردانش جان بر كف نهادند تا پایتخت میهنشان به دست اسكندر به این صورت در نیاید ، اما ویرانه های آن هم خبر از بزرگی و عظمت و اصالت تمدن ایرانیان باستان می دهد تمدن و فرهنگی كه رسالت پاسداری از آن تكلیف بی چون و چرای هر ایرانی و ایرانی تبار است. تا این ستون های سر به فلك كشیده كه میراث مشترك همه ایرانیان است بر جای باشند ، ایران هم باقی خواهد بود ــ به همان گونه كه در 13 قرن گذشته عربان ، اقوام مهاجر ماوراء آسیای مركزی ، مغولها و استعمار گران اروپایی نتوانستند آن را و فرهنگش را از میان بردارند.
 






نوع مطلب : تاریخی، سیاسی، 
برچسب ها : تاریخ ایران، آریو برزن،
لینک های مرتبط : یادیار،

یکشنبه 6 مرداد 1392 :: نویسنده : کوروش هویدا
لاله هایی که در تنگستان روئید



اشغال ایران

هشت روز از تاجگذاری احمد شاه ، آخرین پادشاه خاندان قاجار ، گذشته بود که ناقوس جنگ جهانی اول به صدا درآمد .

دولت ایران ،پس از آغاز جنگ بی درنگ بیطرفی کامل خود را اعلام داشت . اما دولتهای درگیر در جنگ این بیطرفی را به هیچ گرفتند و سپاهیان بیگانه از هر سو به خاک ایران حمله ور شدند .

روس های تزاری به سر کردگی ژنرال باراتف تا اصفهان تاختند ، عثمانیها از مغرب تا همدان پیش تاختند و انگلیسیها از جنوب ومشرق تا قاینات شتافتند .

ایران هم میدان نبرد شده بود .در این نبردروس وانگلیس دریک طرف و دولت عثمانی ، به یاری آلمان واتریش ،در طرف دیگر بود .

ایران با انقلاب مشروطیت وارد مرحله تازه ای از تاریخ خود شده بود .

انقلابیان صدر مشروطه هدفی جز این نداشتند کهدولت قانونی در ایران برقرار شود ، آزادی و برابری و برادری همه جا بگسترد و دست بیگانه از ایران کوتاه شود و فساد دستگاه حاکمه از میان برخیزد و یک دولت مرکزی نیرومند و ملی روی کار آید .

جانبازی ها و فداکاری های آنان همه در راه تحقق این آرزو بود و البته این آرزوئی نبود که دولتهای استعمارگر روس و انگلیس خواهان آن باشند .

در همان گیر ودار انقلاب ، میان دولت انگلیس و روسیه تزاری قرارداد 1907 امضا شد و ایران عملا به دو منطقه نفوذ و یک منطقه بیطرف تقسیم گردید .

منطقه شمال زیر نفوذ روسیه و منطقه جنوب زیر نفوذ انگلیس قرار گرفت . دولت مرکزی حتی در خود تهران قدرتی نداشت .

خطوط ارتباطی ،جاده ها ، گمرک و بازرگانی در دست بیگانه گان بود .حتی روسها می گفتند که آیا ایران کنونی ،دستکم در شهرستان های شمالی  ، برای دولت روسیه حکم یک کشور خارجی را دارد ؟

آنان در واقع ایران را یک کشور مستقل نمی دیدند . استقلال ایران چنان محو شده و زوال قدرت دولت ایران چنان آشکار شده بود و کارهای کنسول های روس وانگلیس چنان بیشرمانه بود که بسیاری از ایرانیان دست از هر امیدی شسته بودند .

با این همه ، جنگ جهانی اول دنیای جدیدی در برابر مردم کشور ما گشود و پیروزی های آلمان در آغاز جنگ امید تازه ای را در دل آنها بیدار کرد .

پیروزی آلمان یک آرزو

آلمان از نظر ایرانیان دولتی استعمارگر نبود ، دستکم در رابطه اش با ایران ، به روش استعمارگرانه نپرداخته بود .

ایران از 1885 میلادی با آلمان رابطه سیاسی بر قرار کرده بود و با آغاز جنگ ، این رابطه نزدیکتر شد . ایرانیان از این که میدیدند که آلمان با روس و انگلیس _ یعنی دو دشمن واقعی آنها _ وارد جنگ شده بود ، شادمان بودند و پیروزی آلمان را به یک معنی پیروزی خود میدانستند .

زیرا که با شکست روسیه و انگلیس ایران نیز از قید نفوذ سیاسی آنها آزاد میشد . سیاستمداران آلمان نیز از این مسئله استفاده کردند و فعالیتهای خود را در ایران گسترش دادند . به آزادیخواهان ایران نزدیک شدند و ایلات و عشایر را بر ضد انگلیس شوراندند .

در این زمان،دربرلین،پایتخت آلمان گروهی از مهاجرین ایرانی جلسه هائی تشکیل می دادند که سید حسن تقی زاده ، اسماعیل آقا امیرخیزی ،کاظم زاده ایرانشهر ، حسینقلی خان نواب ، محمد قزوینی و محمد علی جمالزاده در شمار آنها بودند. این گروه با کمیته دفاع ملی که در ایران تشکیل شده بود و با روس و انگلیس می جنگید ، روابط نزدیک داشت .

پیروزی های آلمان و فتوحات دولت عثمانی که متحد آلمان و به هر صورتی دولتی مسلمان بود ، روحیه مجاهدین را تقویت میکرد و امید آنها را به شکست انگلیس و روسیه فزونی می بخشید .

دلیران تنگستان

حفظ خلیج فارس و جنوب ایران برای استفاده از ذخیره های سرشار نفت کشور ما برای انگلیس امری حیاتی بود . نیروی دریائی انگلیس به نفت ایران ، که بر طبق قرارداد دارسی یکسره به دست انگلیسی ها افتاده بود

نیاز مبرم داشت و بدون این نفت عملا فلج می شد . این مسئله انگلیس را بر آن داشت تا در بوشهر نیرو پیاده کند و جنوب ایران را یکسره زیر اشغال نظامی در آورد ودر همین جا بود که با مقاومت تنگستانیها مواجه شد .

تنگستان در شمال بندر بوشهر واقع است .

مردان و زنان تنگستانی به شجاعت و دلیری شهره اند و همگی رنجبر و زحمتکشند . کمتر شوخی و مزاح می شناسند وبسیار زودرنجند . شجاعت این مردمان در جنگ جهانی اول به اثبات رسید .

یک سال پس ازآغاز جنگ جهانی اول کشتیهای جنگی انگلیس بوشهر را تصرف کردند و نیروی انگلیس وارد بوشهر شد . انگلیسی ها بیدرنگ دارالحکومه ، گمرک خانه ، و سایر ادارات دولتی را تصرف کردند و موقر الدوله حاکم بوشهر را تحت نظر گرفتند و پرچم انگلیس را بر فراز دارالحکومه بر افراشتند .

یک روز پس از تصرف بوشهر ، چهارده تن از آزادیخواهان را دستگیر و به هند تبعید کردند .

زائر خضر خان اهرمی ، رئیسعلی دلواری و شیخ حسین خان چاه کوتاهی ، سه تن از سران دلیر تنگستان ، از این وقایع آگاه شدند و تصمیم گرفتند که بر ضد دشمن قیام کنند و در برابر نیروی بیگانه بایستند .

آلمانی دلیر

در این میان یک آلمانی به نام واسموس نیز به آنها پیوست . واسموس ماجرا جوئی شجاع و دلیر بود . فارسی را شمرده صحبت میکرد و عشایر ایران را به خوبی می شناخت . در اوایل جنگ از تهران به شیراز آمد و چون خبر قیام دلیران تنگستانی را شنید ، به سوی بوشهر حرکت کرد . میگویند انگلیسی ها برای سر او 50000 لیره جایزه تعئین کرده بودند .واسموس یک برگ از این اعلان را به دست آورد و به نزد زائرخضرخان برد . زائر خضرخان خشمناک شد ، اعلان را پاره کرد و به دور انداخت و گفت « ما بیشرف نیستیم که مهمان خود مان را به دست دشمن بدهیم . شما دشمن دشمن ما هستید ، بنابر این دوست شمرده میشوید .»

نبرد تنگستانیها با سربازان انگلیس

زائر خضر خان با دو هزار تنگستانی مسلح روانه کارزار بوشهر شد . مه غلیظی پیرامون شهر را فرا گرفته بود و تنگستانیها از این مه استفاده کردند و ناگهان به سواره نظام انگلیس حمله بردند و شکست بزرگی بر آنها وارد کردند .

بیش از 150 انگلیسی در این نبرد کشته شدند . البته نیروهای انگلیسی هم از نظر شماره و هم از نظر تجهیزات بر دلیران تنگستانی برتری داشتند . انگلیس چهارده هزار سرباز و صد ها توپ و حتی  هواپیما در اختیار داشتند حال اینکه نیروهای تنگستانی از چند هزار نفر تجاوز نمیکرد .

عشایر قشقائی و کازرونی نیز به مقابله با انگلیسی ها پرداختند .هشت هزار تفنگچی قشقائی و کازرونی به نیروهای انگلیسی حمله ور شدند و عرصه را بر آنها تنگ کردند . در این زمان سرپرسی سایکس ، افسر کهنه کار انگلیسی ، به فرماندهی نیروهای جنوب منصوب شده بود . او نخست با فرمانفرما و قوا م الملک و دریابیگی بر ضد نیروهای آزادیخواه ایرانی پیمان اتحاد بست و آنگاه با رشوه ونیرنگ و سرانجام زور سر نیزه ی 20000 سرباز انگلیسی کمکم بر  تنگستانیها چیره شد . ولی تا پایان جنگ و آتش بس ،انگلیس هرگز نتوانست  تنگستانیها را یکسره از میدان دور کند و بر جنوب ایران تسلط پیدا کند .

منابع:

کتاب جنگ های جهانی اول و دوم / نوشته کامران فانی / تهران 1377

سایت مرکز اسناد تاریخی ایران  iich.net  

 

واسموس كه بود ؟
واسموس را آنهایی كه سریال دلیران تنگستان را دیده اند حتما بیاد دارند. مرد آلمانی موبور و چشم آبی كه به همراه رییس علی دلواری وسایر دلیران تنگستان بر علیه حضور نیروهای انگلیسی در جنوب كشور – در گرماگرم نخستین جنگ جهانی- جنگید. كشور ما در آن روزگار صحنه مبارزه رقبای اصلی جنگ بود. قرار گیری ایران در منطقه استراتژیك خاور میانه و همسایگی با یكی از قدرت های اصلی درگیر یعنی عثمانی باعث شد كه علی رغم اعلام بی طرفی، كشور ما از آتش جنگ مصون نماند. یادداشت زیر در روزنامه شرق باعنوان لارنس آلمانی در جنوب ایران، حاوی نكات جالبی در این باب است. 

ترجمه سهراب برازش:او بین قبایل ایرانى منطقه شیراز _ بوشهر تبدیل به شخصیتى افسانه اى شد. حتى انگلیسى ها نیز كه سرسختانه با آنها جنگیده بود، با احترام از او یاد مى كردند. نخست وزیر انگلیس در دستگیرى او را بدین شكل اعلام مى كند: «ارتش آلمان كه تاكنون در جنوب ایران دست به عملیاتى زده از دیروز در بازداشت نیروهاى انگلیسى قرار دارد! این ارتش از یك نفر تشكیل شده كه ویلهلم واسموس نام دارد.»• ویلهلم واسموس كه بود او به جاى اینكه مزرعه پدرى اش را در نزدیكى گسلار (Goslar) آلمان بر عهده بگیرد، در رشته زبان و فرهنگ فارسى تحصیل كرد و تصمیم گرفت در مشاغل دیپلماتیك مشغول به كار شود. در سن 32 سالگى بود كه به سمت رئیس كنسولگرى تازه تاسیس بوشهر نایل شد. از همین جا بود كه مرد اهل نیدرزاكسن آلمان با قد بلند، موهاى بور و چشم هاى آبى زبانزد شد: او از سبك زندگى خارجى هاى دیگر كناره گرفت و به جاى آن به حشر و نشر با روساى قبایل، معدنچیان و ماهیگیران منطقه پرداخت. به واسطه علاقه مندى و تسلط اش به زبان فارسى به زودى دوستان زیادى در كل منطقه پیدا كرد. مبارزه واسموس در جنوب ایران با شروع جنگ جهانى اول آغاز شد. اگر چه ایران در جنگ اعلام بى طرفى كرده بود اما آن ناحیه از ایران به طور فرعى تبدیل به محل وقوع جنگ میان بریتانیاى كبیر و آلمان (و نیز متحد آلمان یعنى امپراتورى عثمانى) شد. پیش از آن  انگلیسى ها جنوب ایران را به چشم ناحیه نفوذى خودشان مى نگریستند. در جنگ جهانى اول آلمان سعى داشت از نارضایتى ایران و افغانستان از سلطه انگلیس استفاده كرده، فصل سیاسى تازه اى را بگشاید و این كشورها را به «جهاد» علیه بریتانیا تحریك كند. به این دلیل انگلیسى ها در خلیج فارس به مقابله با آلمانى ها پرداختند. كشتى هاى آنها را ضبط و مصادره كرده، تجار آلمانى و اعضاى كنسولگرى را دستگیر كردند. اما كنسول واسموس موفق شد با پول و تعدادى اسلحه به روساى قبایل پناه ببرد و قبایل و طایفه هایى كه بین خودشان اختلاف و منازعه داشتند را در جنگ علیه انگلیس متحد كند. براى جنگ از اسلحه مازر (Mauser) آلمانى استفاده مى كردند كه از آلمان براى واسموس فرستاده مى شد.این اسلحه ها به زودى در منطقه به نام واسموسى شهرت یافت. كریستوفر سیكس (Christopher Sykes) ایران شناس و زندگینامه نویس واسموس از «عشق به ایران» به عنوان «منبع قدرت» واسموس نام برده است. همین عشق بود كه سبب شد در میان مردم منطقه اهمیتى اسرارآمیز پیدا كند.واسموس بیش از ? سال تقریباً سه هزار مبارز از قبایل بومى را علیه مواضع انگلیسى ها رهبرى مى كرد. آنها به محموله هاى انگلیسى ها شبیخون مى زدند و با گزارش هاى غلطى كه پخش مى كردند ارتش انگلیسى ها را دچار اختلال مى كردند. بدین طریق واسموس و جنگجویان ایرانى اش موفق شدند راه هاى مهم استراتژیك را براى انگلیسى ها از بوشهر به شیراز و تهران مرتباً مسدود كرده و در كار آنها اختلال به وجود بیاورند. براى مقابله با به اصطلاح «ارتش آلمان در جنوب ایران» انگلیسى ها مجبور شدند كشتى هاى جنگى و یگان هاى سربازان انگلیسى و هندى را كه در قسمت هاى دیگر فوق العاده وجودشان لازم بود، به خلیج فارس گسیل دارند.اگرچه انگلیسى ها در نهایت براى سر واسموس سه هزار سكه طلا جایزه گذاشتند اما تا مدتى نتوانستند او را دستگیر كنند. تازه هنگامى كه واسموس  خودش را به تهران رساند انگلیسى ها توانستند به كمك خیانت یك افسر ژاندارمرى او را دستگیر كنند.با وجود ضربه هایى كه واسموس به كمك ایرانى ها به انگلیسى ها زد، در مجموع تلاش آلمان براى كشاندن ایران و افغانستان بى طرف به جنگ و تقویت نیروهاى عثمانى با شكست مواجه شد. موفقیت انگلیسى ها در این زمینه بیشتر بود:  انگلیسى ها موفق شدند امیر مكه و سربازانش را به «جهاد» با حكومت عثمانى متقاعد كنند. به كمك انگلیسى ها ارتش اعراب به حكومت عثمانى ضربه مهلكى وارد كرد. این جریان تحت رهبرى مامور انگلیسى توماس ادوارد لارنس معروف به «لارنس عربستان» صورت گرفت.ویلهلم واسموس موفق شد چند هفته بعد از دستگیرى اش از چنگ انگلیسى ها فرار كند و به آلمان بازگردد. اما دوباره عزم سفر به ایران كرد، كشورى كه به گفته خودش «با جان و دل شیفته اش بود.»

نقل از كتاب «ایران» نوشته كلودیا اشتوته 




نوع مطلب : تاریخی، سیاسی، 
برچسب ها : تاریخ ایران، دلیران تنگستان،
لینک های مرتبط : یادیار،

یکشنبه 6 مرداد 1392 :: نویسنده : کوروش هویدا
زندگینامه پهلوان پوریای ولی


                                                     

پوریای ولی پهلوان نامداری بوده که درماندگان را همواره یاری میکرده است. بهمین جهت ورزشکاران ایران نام او را همیشه بر زبان می رانند و اشعارش را در زورخانها می خوانند و کشتی گیران وی را هنوز از پیشروان خود میدانند

پهلوان محمود قتالی خوارزمی


پهلوان محمود قتالی خوارزمی مشهور به پوربای ولی یا پوریای ولی، از عارفان و جوانمردان اواخر قرن هفتم و اوایل قرن هشتم هجری است. در ریاض العارفین درباره پهلوان محمود قتالی خوارزمی چنین آمده است:

«اسم شریفش پهلوان محمود مشهور به پوریا ولی (پوریای ولی) بین الخواص و العوام مشهور و معروف و بفضائل صوری و معنوی موصوف، احوال فرخنده مثالش در کتب تواریخ و تذکره شعرا و عرفا مذکور. گویند کسی در قوت و قدرت با وی برابری نکرده، بعضی او را پسر پوریای ولی دانسته و برخی این لقب را بر خود آنجناب بسته (بهر حال) عارفی کامل و کاملی واصل بوده، حقایق و معارفی بسیار از وی بروز و ظهور نموده، مثنوی کنزالحقایق از منظومات آن جناب است.

بعضی از اشعار آن کتاب و گلشن (راز) بهم آمیخته، غالباً از کنزالحقایق بوده باشد، زیرا که کتاب کنزالحقایق در سال ۷۰۳ صورت اتمام یافته و شیخ شبستری هفده سال بعد از آن گلشن را منظوم نموده. وفاتش در سنه ۷۲۲ هجری در خیوق خوارزم است.

گویند در شبی که وفات یافت، این رباعی را گفت و علی الصباح مرده بر سجاده اش یافتند.»

امشب ز سر صدق و صفای دل من در میکده آن هوش ربای دل من

جامی بکفم داد که بستان و بنوش گفتم نخورم گفت: برای دل مـن

پوریای ولی پهلوان نامداری بوده که درماندگان را همواره یاری میکرده است. بهمین جهت ورزشکاران ایران نام او را همیشه بر زبان می رانند و اشعارش را در زورخانها می خوانند و کشتی گیران وی را هنوز از پیشروان خود میدانند. اشعار زیر از مثنوی کنزالحقایق او نقل میشود:

بهشت و دوزخت با تست در پوست چرا بیرون ز خود میجوئی ای دوست

اگر تو خوی خوش داری بهر کــــــار از آن خـویـت بهشت آید پـــدیــــــدار

وگــر خــوی بــدت انــدر ربـــایــــــد از آن جــز دوزخـــت چــیــزی نـیـایـد

دهـان تـو کـلیـدانی است هــموار زبــان تــو کــلــیــد آنـــرا نـــگــه دار

بهشت و دوزخت را یک کلید است کلیدی این چنین هرگز که دیده است

کزو گه گل دمد در باغ و گـه خار گـهی جـنـت گشاید زو گهی نــار

زبانت را کلیدی هـمـچــنــان دار بدان کت آرزو باشـد بــــگـــــردان

در این عالم نزن از نیک و بد دم که هم ابلیس میباید هم آدم




نوع مطلب : تاریخی، ادبی، 
برچسب ها : زندگینامه، پوریای ولی،
لینک های مرتبط : تبیان،

سه شنبه 4 تیر 1392 :: نویسنده : کوروش هویدا
زندگینامه ابوالوفای بوزجانی،دانشمند ایرانی



ابوالوفا محمد بوزجانی (۳۲۸-۳۸۸ هجری قمری) از ریاضیدانان بزرگ ایرانی است که حدود هزار سال پیش در روستای بوژگان در خراسان امروزی زاده شد. او در سال ۳۴۸ به عراق سفر کرد و تا پایان عمرش در آنجا زندگی کرد.
وی مسائل لاینحل هندسه کلاسیک را حل کرد و تحقیقاتی در اصول ترسیمات هندسی نمود که تا امروز هنوز کسی موفق به ارائه راه حل دیگری نشده‌است و از این حیث مسئله ابوالوفا در جهان مشهور است و اولین کسی است که مطالعات دقیقی درباره کره ماه انجام داد. 
کارهای وی در زمینه هندسه کروی با کاربرد در نجوم کروی شگرف بوده‌است.
به پاس خدمات وی به جامعه علمی، نام وی بر روی گودالی بر کره ماه نهاده شده‌است.
در سال ۱۳۷۸ همایشی بین المللی به منظور شناخت بیشتر وی و خدمات و آثارش در محل تولدش، تربت جام برگزار گردید.

ابوالوفای بوزجانی واضع اتحاد مثلثاتی بود:

sin(a + b) = sin(a)cos(b) + cos(a)sin(b)

cos(2a) = 1 − 2sin2(a)

sin(2a) = 2sin(a)cos(a)

وی همچنین قانون سینوس‌ها را برای مثلثات کروی کشف کرد.




نوع مطلب : تاریخی، علمی، 
برچسب ها : زندگینامه، ابوالوفای بوزجانی،
لینک های مرتبط : تبیان،

سه شنبه 4 تیر 1392 :: نویسنده : کوروش هویدا
خلیج همیشه فارس



 دهم اردیبهشت ماه در تقویم تاریخی و سیاسی ایرانیان به نام پاینده خلیج نیلگون فارس، مزین شده است نامی به جای مانده از کهن ترین منابع تاریخی و ثبت شده در دیرینه ترین جغرافیای جهان.
البته تلاش های بسیاری از سوی استعمارگران برای خدشه به این حقیقت تاریخی انجام شده و در سالهای اخیر نیز نام خلیج فارس هدف قرار گرفته است، اما پایداری ایرانیان برای حفظ میراث کهن تاریخی ایران و جهان خلیج فارس همیشگی فارس را پاینده نگه داشته است.
جغرافیای آب های خلیج فارس و نام این خلیج آنقدر با اهمیت است که ایجاب می کرد روزی به این نام داشته باشیم. زیرا در جهان عرب از زمان جمال عبدالناصر، انگلیس ها بانی تبلیغات منفی برای مبارزه با واژه تاریخی و چند هزار ساله خلیج فارس بودند اما با توجه به اینکه این نام در جغرافیای جهان نامی ثبت شده است، پایدار مانده است و حساسیت موضوع ایجاب می نماید که جمهوری اسلامی ایران از طریق وزارت امور خارجه، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، صدا و سیما و سایر رسانه های گروهی اجتماعی و سایر مراجع رسمی با جدیت هرگونه جعل نام تاریخی خلیج فارس را پیگیری نمایند. زیرا صیانت از حفظ نام پاینده خلیج فارس سبب اقتدار ملی کشور می شود و از سویی نامگذاری و تمدنی کشور را ارتقاء می بخشد چون خلیج فارس میراثی است که ایرانیان آزاداندیش روزگار کهن برای فرزندان خود به یادگار گذارده اند تا مایه فخر و مباهات نسل های بعدی باشد.


جغرافیای تاریخی خلیج فارس نماد هویت ملی ایران

خلیج  فارس از ازمنه قدیم یکی از مهم ترین راه های دریایی جهان به لحاظ اقتصادی و چه از نظر انتقال فرهنگ های سرزمین های گوناگون تا عصر حاضر بوده است. به احتمال قریب به یقین هیچ دریای دیگری در عالم بیش از خلیج فارس توجه علمای علم جغرافیا، باستانشناسی، اقتصاد، سیاست و نظامیان و استعمارگران را به خود معطوف نداشته و دورنمای پرفراز و نشیب را به خود ندیده باشد که در تاریخ این منطقه مکتوب است.
خلیج فارس از قدیم الایام زمانی که تمدن بشری در روی کره زمین شکل گرفت، بر اساس سابقه تاریخی و به لحاظ قومی، نژادی، زبانی و جغرافیایی به همین نام معروف و مشهور بوده است.
زمانی که پارسیان به ساحل دریای جنوب رسیدند یعنی از هزاره دوم پیش از میلاد می بایستی این دریا را پارسی یا خلیج فارس نامگذاری می کردند زیرا نخستین روزی که نام این دریا در اسناد و مدارک معتبر تاریخی دیده شده تا امروز آن را به همین نام خوانده اند و در سرتاسر جهان متمدن همیشه و به هر زبانی این نام رواج داشته است.
قدیمی ترین اسناد در مورد خلیج فارس کتیبه ای است از داریوش هخامنشی در ترعه سوئز در کشور مصر در دو هزار و چهارصد سال پیش که جزو قلمرو پادشاهی ایران بوده است.
کتاب جغرافیای حدودالعالم من المشرق و المغرب به زبان فارسی، کتاب بطلمیوس و در نقشه های جهان از اراتوستن، هیپارک و بالاخره استرابون و ... مکررا نام خلیج فارس و دریای پارس مورد استفاده قرار گرفته است. بنابراین تغییر نام خلیج فارس به خلیج ع رب ی که در این اواخر از طرف بعضی کشورهای عربی عنوان می شو جزء دسیسه استعمار، به منظور ایجاد اختلاف و تفرقه بین کشورهای اسلامی و به ویژه کشورهای حوزه خلیج فارس چیز دیگری نمی تواند باشد.
در حال حاضر از نگاه غربی در مهندسی تهدیدات و در معماری امنیت، جایگاه ایران به پشتوانه اسلامی در بین کشورهای مسلمان حوزه خلیج فارس و خاورمیانه بسیار محوری است. زیرا ما ایرانیان با بیشترین کرانه در جایی از خلیج فارس زندگی می کنیم که بیشترین تاثیر را بر کشورهای منطقه و فرامنطقه ای داشته است. نقش جمهوری اسلامی ایران به عنوان بازیگری خردمند در منطقه خلیج فارس نمود پیدا کرده و هرگونه نظم و سامانه اعم از امنیتی، سیاسی و اقتصادی آن را نباید نادیده گرفت زیرا جمهوری اسلامی ایران می تواند در هر لحظه که اراده کند بر 60 درصد از منابع انرژی جهان اثرگذار باشد.
از آنجایی که موضوع امنیت در خلیج فارس اهمیت زیادی را در ادبیات و محافل سیاسی و علمی به خود اختصاص داده است. اهمیت منطقه خلیج فارس از نظر ژئواکونومیک قابل بحث است و این منطقه محل برخورد راهبردی میان قدرت های بزرگ فرامنطقه ای است.
با نگرش به تئوری دانشمند معروف سرهارد فورد مکیندر انگلیسی نظریه "هارتلند" یا قلب جزیره جهانی که در تصرف هر حکومتی باشد حاکمیت بر جهان خواهد داشت. در همین رابطه امروز این تئوری و تفکر در خصوص هارتلند انرژی یعنی خاورمیانه صدق می کند و قلب سرزمین خاورمیانه منطقه خلیج فارس و کشورهای حوزه خلیج فارس می باشد یعنی بخشی از عراق، عربستان و ایران است که ابرقدرت های غربی برای احصاء آن بطور مستقیم و غیرمستقیم درصدد تصرف (قلب) هارتلند انرژی جهان می باشند و در همین رابطه ایران از منظومه و سیاره استعماری ابرقدرت آمریکا خارج شده است و آمریکا درصدد است به هر نحو ممکن این بخش هارتلند را در تصرف خود درآورد.






نوع مطلب : عمومی، تاریخی، 
برچسب ها : خلیج فارس،
لینک های مرتبط : عصرایران،

چهارشنبه 22 خرداد 1392 :: نویسنده : کوروش هویدا
زندگینامه طاهر ذوالیمینین



طاهربن حسین معروف به "طاهر طاهر ذوالیمینین" از سرداران بزرگ بنی عباس در زمان مامون عباسی و موسس سلسله طاهریان. سال 159 هـ ق به دنیا آمد. طاهر بن حسین فرمانده سپاه مأمون عباسی است. او نه فقط در امور نظامی، بلکه از حیث سیاسی، توانایی زیادی در دستگاه مأمون داشت. از این رو، زمانی که مأمون برادرش "امین" را از خلافت خلع کرد، طاهربن حسین را با "هرثمه بن اعین" به جهت دفع امین، به طرف بغداد فرستاد. طاهر به بغداد رفت و قصر امین را محاصره کرد و توانست او را شکست دهد و جنگهای زیادی بین لشگر آنها و امین واقع شد، بسیاری از خانه ها سوخته و خراب شد واموال بسیاری از مردم بغداد، از بین رفت و این واقعه که سال 196 ق بود چهارده ماه طول کشید، مردم را خسته کرد و بناچار بسیاری از مردم به عنوان مسافرت به حج، از بغداد فرار کردند و عده ای هم جزو لشکریان مامون شدند، لذا امین به ستوه آمد و متوجه شد که بیشتر لشکرش دست از او برداشتند و او را تنها گذاشتند. در این موقع، طاهر برای بزرگان و اعیان بغداد نامه نوشت و به آنها وعده سیم و زر زیادی داد تا "امین" را به قتل برسانند. آنها هم در جواب نوشتند که ما امین را از خلافت خلع کردیم و دست از یاری او برداشتیم و بعد قتل امین اتفاق افتاد. بعد از این واقعه طاهر به خراسان که در آن زمان مهم ترین منطقه ایران بود، رفت و سال 205 هـ ق امیر خراسان شد. او که آرزو داشت حکومت مستقلی تشکیل دهد، به محض یافتن این فرصت اعلام کرد که دیگر از مامون اطاعت نمی کند و با اقدام جسارت آمیزش سال 206 هـ ق نام مامون را از خطبه ها حذف کرد و این آغاز تشکیل اولین حکومت ایرانی (اسلامی) بعد از اسلام بود و شاید بتوان مبدأ استقلال ایران و به منزله قدم اول در راه کسب استقلال دانست.


ذوالیمینین

شهرت او به ذوالیمینین، به قولی آن بوده که وقتی از طرف مامون نزد امام رضا علیه السلام رفت تا با حضرت بیعت کند، دست چپ را برای بیعت دراز کرد و دست راستش را به این بهانه که این دست، به بیعت خلیفه است، جلو نیاورد، لذا مامون هم او را به این لقب خواند. ولی وجه دیگر نقل شده که او در شمشیر زنی و شجاعت مشهور بود و چون در جنگ ها با دو دست شمشیر می زد، او را به این لقب می گویند. مدت حاکمیت او در خراسان بسیار و کوتاه بود، گویند که در سال 206 یا 207 هـ ق، قبل از سن 50 سالگی، در خراسان در گذشت. نقلی در تاریخ آمده که او را مسموم کردند.
یادش به خیر و نامش گرامی باد.




نوع مطلب : عمومی، تاریخی، 
برچسب ها : زندگینامه، طاهر ذوالیمینین،
لینک های مرتبط : دایرة المعارف طهور،

چهارشنبه 22 خرداد 1392 :: نویسنده : کوروش هویدا
زندگینامه یعقوب لیث صفاری



یعقوب بن لیث مردی بود از قریه قرنین در سیستان.
لیث پدر یعقوب در سیستان شغل رویگری داشت. او سه پسر داشت بنام‌های یعقوب و عمرو و علی. هر سه پسران لیث حکومت کردند اما دوره حکومت آنان چندان نپایید. یعقوب نیز در اوایل مانند پدر رویگری می‌کرد و هرآنچه بدست می‌آورد به دوستانش ضیافت می‌کرد. چون به سن رشد رسید عده‌ای از عیّاران او را به سرداری خود برگزیدند.
در سال ۲۳۷ که طاهر بن عبدالله در خراسان حکومت می‌کرد مردی از اهل بُست به‌نام صالح بن نصر کنانی بر سیستان چیره شد و یعقوب به خدمت وی در آمد. طاهر که مردی با تدبیر بود صالح بن نصر را از سیستان براند و پس از وی درهم بن نصر (یا نضر) خروج کرد و سیستان را تصرف نمود و سپاهیان طاهر را از سیستان براند. درهم که نتوانست از عهده‌ای سپاهیان برآید یعقوب را سردار سپاه خویش تعین کرد. سپاهیان چون ضعف فرماندهی درهم را دیدند از فرماندهی یعقوب اسقبال نمودند.
پس از چندی والی خراسان با تدبیر درهم را اسیر کرد و به بغداد فرستاد، او مدتی در بغداد زندانی بود بعد آزاد گردید و به خدمت خلیفه در آمد. درین زمان است که کار یعقوب نیز بالا می‌گیرد او به دفع خوارج می‌رود. یعقوب چون مردی با تدبیر و عیار بود تمام یارانش از وی چنان فرمانبرداری می‌کردند که برون از تصور بود. یعقوب بعد ار ضبط سیستان رو به خراسان نهاد ولی چیزی نصیبش نشد. باز بار دیگر در سال ۲۵۳ رو به خراسان نهاد. این بار شهرهای هرات و پوشنگ را بگرفت و از آنجا رو به کرمان نهاد و گماشته حاکم شیراز در کرمان را بگرفت. پس از آن رو به شیراز نهاد با حاکم فارس جنگیده و آن را نیز بدست آورد. یعقوب بعد از واقعه چند نفر از طرفداران خود را با پیشکش‌های گرانبها نزد خلیفه بغداد فرستاد و خود را مطیع خلیفه اعلان کرد.
یعقوب در سال ۲۵۷ باز به فارس لشکر کشید و خلیفه المعتمد به وی پیغام داد که ما ملک فارس را به تو نداده‌ایم که تو به آنجا لشکر کشی کنی. المؤفق برادر خلیفه که صاحب اختیار مملکت بود پیامی نزد یعقوب فرستاد مبنی بر اینکه ولایت بلخ و تخارستان و سیستان مربوط به یعقوب است. یعقوب نیز بلخ را تصرف نموده متوجه کابل شد والی کابل را اسیر و شهر را تصرف نمود. پس از آن به هرات رفت و از آنجا به نیشاپور و محمد بن طاهر حاکم خراسان را با اتباعش اسیر و به سیستان فرستاد و از آنجا روانه طبرستان شد تا در آنجا با حسن بن زید علوی بجنگد. حسن درین جنگ شکست خورد فرار نمود و به سرزمین دیلمان رفت. یعقوب از ساری به آمل رفت و خراج یکساله را جمع کرد و روانه دیلمان شد، در راه در اثر بارش باران عده زیادی از سپاهیانش کشته شده و خود مدت چهل روز سرگردان می‌گشت. یعقوب پیامی نزد خلیفه فرستاد مبنی بر اینکه طبرستان را فتح کرده حسن را منزوی ساخته‌است به امید اینکه مورد نظر خلیفه واقع گردد. اما خلیفه حکمی را توسط حاجیان به خراسان فرستاد که چون وی از حکم ما تمرد کرد و به حکومت سیستان بسنده نکرد او را در همه جا لعن کنند.


 کشمکش میان صفاریان و خلافت بغداد

محمد بن واصل تمیمی بر فارس چیره شده بود. المتعمد عباسی فارس را به موسی بن بغا داد، موسی نیز عبدالرحمان بن مفلح را به جنگ محمد بن واصل فرستاد، عبدالرحمان شکست خورد و اسیر شد. چون یعقوب در سیستان خبر بالا گرفتن کار ابن واصل را شنید طمع در ولایت فارس بست، در حالیکه محمد بن واصل در اهواز بود وی رو به فارس نهاد و فارس را تصرف کرد. در سال ۲۶۲ یعقوب از فارس رو به خوزستان نهاد. چون خبر به خلیفه المعتمد رسید فرمان حکومت خراسان، گرگان، طبرستان و ری و فارس را در حضور حاجیان به شمول شرطگی بغداد به وی داد. اما یعقوب راضی نشد و به خلیفه پیغام داد که به چیزی راضی نیست جز رسیدن به بغداد. خلیفه برادرش الموفق را به جنگ با یعقوب فرستاد، یعقوب درین جنگ شکست خورد و فرار کرد. بسیاری از اموال یعقوب بدست سپاهیان بغداد افتاد، و به نام غنیمت به بغداد برده شدند. المؤفق به علت بیماری به بغداد بازگشت و یعقوب نیز در گندی‌شاپور به قولنج مبتلا گشت. خلیفه رسولی را با منشور ولایت فارس و استمالت نزد یعقوب فرستاد. یعقوب قدری نان خشک و پیاز و شمشیر را پیش روی خود نهاد و به رسول گفت:

«به خلیفه بگو که من مردی رویگر زاده‌ام و اکنون بیمارم و اگر بمیرم تو از من رها می‌شوی و من از تو، اگر ماندم این شمشیر میان ما داوری خواهد کرد، اگر من غالب شوم که به کام خود رسیده باشم و اگر مغلوب شوم این نان خشک و پیاز مرا بس است.»

 یعقوب در سال ۲۶۵ در گندی شاپور در اثر قولنج در گذشت. یعقوب را مردی باخرد و استوار توصیف کرده‌اند. حسن بن زید علوی که یکی از دشمنانش بود او را نسبت استقامت و پایداریش سندان لقب داده بود.


آرامگاه یعقوب لیث صفاری

آرامگاه یعقوب لیث اکنون در ۱۲ کیلومتری جنوب شرقی دزفول در روستایی به نام اسلام‌آباد دزفول یا شاه‌آباد دزفول قرار دارد. قدمت آرامگاه یعقوب لیث صفاری، به دوره سلجوقی تا قاجار می‌رسد و در روستایی در ۱۰ کیلومتری دزفول (سمت راست جاده دزفول شوشتر) واقع شده‌است. بنا احتمالا آرامگاه شاه ابوالقاسم، سردار نامی ایران، یعقوب لیث صفاری، است که در شهر جندی شاپور وفات یافته‌است. آرامگاه با گنبد مضرس ساخته شده و با توجه به مرمت‌های مختلف، قدیمی‌ترین قسمت آن مربوط به دوره سلجوقی است.


پدر زبان پارسی بعد از اسلام در ایران

تا عهد یعقوب لیث، زبان رسمی ایران یا حکومت‌های ایران، زبان عربی بود. یعقوب لیث صفار نخستین کسی بود که زبان پارسی را ۲۰۰ سال پس از ورود اسلام به ایران، به عنوان زبان رسمی ایران اعلام کرد و پس از آن دیگر کسی حق نداشت در دربار او به زبانی غیر از پارسی سخن بگوید. دکتر محسن ابوالقاسمی در کتاب «تاریخ زبان فارسی» آورده‌است:

«.... در سال ۲۵۴ هجری، یعقوب لیث صفار، دولت مستقل ایران را در شهر زرنج سیستان تاسیس کرد و زبان فارسی دری را زبان رسمی کرد که این رسمیت تا کنون ادامه دارد.»

در منابع کهن نیز از این رویداد نام برده شده‌است. نویسنده «تاریخ سیستان» چنین روایت کرده‌است:

یعقوب فرا رسید و بعضی از خوارج که مانده بودند ایشان را بکشت و مال‌های ایشان برگرفت. پس شعرا او را شعر گفتندی به تازی: قد اکرم الله اهل المصر و البلد بملک یعقوب ذی الافضال و العدد.

چون این شعر برخواندند او عالم نبود، در نیافت، محمدبن و صیف حاضر بود و دبیر رسایل او بود و بدان روزگار نامه پارسی نبود، پس یعقوب گفت: «چیزی که من اندر نیابم چرا باید گفت؟»

محمد وصیف پس شعر پارسی گفتن گرفت و اول شعر پارسی اندر عجم او گفت.»

به امید روزی که به این بزرگان اهمیت بیشتری داده شود و هر ایرانی با تک تک آنها آشنا شود.




نوع مطلب : عمومی، تاریخی، 
برچسب ها : زندگینامه، یعقوب لیث،
لینک های مرتبط : هم اندیشی راه خرد،

چهارشنبه 22 خرداد 1392 :: نویسنده : کوروش هویدا
زندگینامه ابومسلم خراسانی



چنانكه در تاریخ نهضت های ملی ایرانیان دیده ایم ملت ایران برای رهایی از قید اسارت تازیان از راههای مختلف استفاده كرد كه یكی از آنها طریق جنگ و عصیان و دیگری ادبیات و دیگر دین بود. ابو مسلم از جمله كسانی است كه در عین توجه به ملیت، درحالیكه قیام او برای تحكیم مبانی ملیت و استقلال ایران مفید و موثر بود از طریق مذهب استفاده بردو با تقویت یكی از مذاهب اسلامی یعنی تشیع بر ضد خلفای اموی كه از مخالفین جدی شیعه بوده اند، قیام كرد و آنان را از میان برد تا سرانجام مخالفین جدی ایران و ایرانیان و طرفداران سیادت نژادی عرب یعنی بنی امیه را برانداخت و حكومت را بدست ایرانیان داد.
نام و نسب او را در مآخذ مختلف به وجوه گوناگون آورده اند چنانكه بعضی او را ابو مسلم عبدالرحمان بن مسلم و برخی ابو مسلم عبدالرحمن بن عثمان بن سیار و بعضی دیگر ابو اسحاق ابراهیم بن عثمان بن بشار بن شیدوش پسر گودرز دانسته اند و در كتاب محاسن اصفهان( تالیف مفضل بن سعد ما فروخی اصفهانی) وی از نوادگان رهام پسر گودرز از پهلوانان بزرگ شاهنامه شمرده شده است. در مورد محل تولد ابومسلم نیز اختلاف است، چنانكه گروهی وی را از اهل «فریدن» اصفهان دانسته اند و دسته ای وی را از ناحیه «فاتق» اصفهان می دانند كه بعدها به خراسان رفته است و عده ای وی را اهل روستای «سنجرد» یا« ماخوان» مرو دانسته اند. ضمناً باید دانست كه درایرانی بودن ابو مسلم تردیدی نیست زیرا پدر او اصلاً ونداد هرمز ( بنداد هرمز) نام داشت و پس از آنكه قبول اسلام كرد به عثمان و یا مسلم موسوم گردید.
ابو مسلم در كودكی نزد عیسی بن معقل در اصفهان زندگی می كرد، دراین زمان چند تن از مبلغین ابراهیم بن محمد، امام بنی عباس ، نزد عیسی رفتند و چون استعداد و هوش ابو مسلم را مشاهده كردند او را پیش ابراهیم امام در مكه بردند و ابو مسلم در نزد امام به خدمت پرداخت تا سر انجام در سال 128 هجری هنگامی كه جوانی نوزده ساله بود از جانب ابراهیم امام مامور خراسان گشت تا در آنجا كه در آن زمان از مراكز مهم تشیع بود به تبلیغ شیعه عباس بپردازد. از جمله سفارشهای ابراهیم به ابو مسلم آن بود كه: « اگر بتوانی در خراسان هیچكس را كه به عربی تكلم كند باقی مگذار.» و ازاین فرمان به خوبی معلوم  می شود كه بنی عباس پیشرفت خود را تنها در جانبداری از ایرانیان می دانسته اند و ابو مسلم نیز در عین تظاهر به تشیع خالی از تعصب ملی نبود.
در این مدت دعوت شیعه بنی عباس مخفیانه انجام می شد اما در سال 129 هجری هنگامیكه ابو مسلم همراه با هفتاد تن از روسای شیعه عازم مكه بود در كومش ( نام قدیم ناحیه سمنا و دامغان) نامه ای از ابراهیم دریافت كرد كه فرمان ان نامه چنین بود:« از هر كجا كه نامه را یافتی بازگرد و به دعوت آشكار شیعه آل عباس بپرداز.»از این رو ابومسلم به یكی از روستاهای مرو به نام فنین بازگشت و روسای آل عباس را نیز به مرو رود و طالقان و خوارزم و تخارستان و اطراف بلخ فرستاد تا دعوت خود را آشكار سازند.
دراین زمان ابو مسلم نامه ای به نصر بن سیار  عامل بنی امیه در خراسان نوشت و او را به كتاب خدا و سنت پیامبر دعوت كرد اما نصر هجده ماه پس از قیام ابو مسلم سپاهی به سرداری یكی از اطرافیان خود به نام «یزید» برای جنگ با ابو مسلم فرستاد و این سردار در جنگ با سپاه ابو مسلم اسیر شد و سپاهیان نصر گریختند.
ابومسلم خلاف معمول نسبت به این اسیر نیكی كرد و در مداوای جراحات وی كوشید. هنگامی كه یزید از نزد ابو مسلم می رفت، سردار خراسان گفت: بازگشت این مرد باعث خواهد شد كه مردان پرهیزكار نزد ما آیند، زیرا دشمنان ما، ما را بت پرست و خون ریز و معترض به مال و جان مردم معرفی كرده اند و بیان مشاهدات این مرد ما را از این تهمتها بر كنار خواهد داشت. و به این ترتیب نخستین جنگ ابو مسلم با عمال بنی امیه علاوه بر فتح ظاهری منجر به پیروزی بزرگی از لحاظ معنوی برای وی گشت.
موضوع مهمی كه در آن هنگام در خراسان جلب نظر می كرد اختلافات شدید میان قبایل عرب بخصوص مخالفت‌های سخت میان نصر بن سیار و سردسته فرقه یماینین معروف به «كرمانی» بود. ابو مسلم چون دشمنی و سرگرمی شدید این دو فرقه را دید به فكر افتاد كه از طرفی بر شدت دشمنی این دو دسته نسبت به یكدیگر بیفزاید و از طرفی از یك دسته بر ضد دسته دیگر استفاده كند و چون یكی را از میان برد دیگری را نیز از پای در آورد. به همین منظور شروع به نوشتن نامه هایی به هر دو طرف كرد. مثلاً نامه ای به كرمانی نوشت و در ان از نصر بن سیار به نیكی یاد می كرد و به پیك خود دستور می داد كه از راه سكونت قبایل طرفدار نصر بگذرد و طوری رفتار كند كه آنها او را  دستگیر كنند و نامه را بخوانند و همین كار را نسبت به طرف دیگر انجام می داد. نتیجه این كار این شد كه هر دو طرف دوستار وی گردیدند.
از طرف دیگر ابو مسلم در حالیكه مردمان شهرهای مختلف خراسان مانند نسا و ابیورد و مرو رود را با خود همراه كرده بود تصمیم گرفت كه در جنگ نصربن سیار و كرمانی شركت نماید و از یكی برای ضعیف ساختن دیگری استفاده كند. كرمانی در این جنگ به حیله نصر از بین رفت و ابو مسلم بر آن شد تا با پسر كرمانی یعنی علی برای خونخواهی پدرش هم دست شود تا بیش از پیش باعث ضعیف ساختن حاكم دولت اموی در خراسان گردد. مبارزه شدید حاكم اموی خراسان با ابو مسلم از همین هنگام آغاز شد و نصر بن سیار برای مبارزه با سردار جوان ایرانی از دستگاه خلافت در دمشق تقاضای كمك كرد اما مروان خلیفه اموی به علت گرفتاری انقلابات در شام نصر را از فرستادن نیروی كمكی مایوس كرد.
این حوادث و مشكلات امویان. فرصت نیكی برای ابو مسلم در تحكیم مبانی نیات خویش و تشدید اشكالات بنی امیه در خراسان به وجود آورد و او را چنان مقتدر ساخت كه بسیاری از مردم خراسان گروه گروه به بیعت او در می آمدند. نصر چون از این امر آگاهی یافت پیكی به نزد مخالفین خود مانند پسر كرمانی و شیبان خارجی فرستاد . آنها را به اتحاد در مقابل دشمن مشترك یعنی ابو مسلم فرا خواند.
اگر این اتحاد صورت می گرفت فتح ابو مسلم و غلبه ایرانیان غیر ممكن بود اما سردار جوان ایرانی به سرعت در صدد جبران این حوادث بر آمد و علی بن كرمانی و شیبان را با تحریك انان به خونخواهی كرمانی از قبول پیشنهاد نصر بن سیار باز داشت. از این هنگام تا آغاز سال 130 هجری ابو مسلم همواره مشغول ایجاد تفرقه بین قبایل عرب بود به طوریكه با این سیاست ابو مسلم قبایل عرب به دو دسته تقسیم شدند: گروهی طرفدار علی بن كرمانی و دسته ای دیگر به نام مضریین جانب نصر بن سیار را گرفتند و كار اختلاف این دو گروه به جایی كشید كه هریك به فكر استمداد از ابو مسلم بر ضد طرف دیگر افتادند و به این منظور منتخبینی نزد ابو مسلم فرستادند. ابو مسلم پیش از دادن پاسخ صریح به منتخبین. با سران سپاه خود صحبت كرد و به آنان تعلیم داد كه هنگامی كه من بعنوان مشورت از شما سوال كردم همگی جانب علی بن كرمانی را بگیرید زیر اگر به به نصر یاری كنیم حكومت اموی را تقویت كرده ایم. پس از این امر ابو مسلم علی بن كرمانی را به جنگ با نصر تحریك كرد و هنگامی كه علی و نصر در مرو سرگرم مبارزه بودند او با سپاهیان خویش به شهر هجوم آورد و بر انجا چیره شد و به طرفین جنگ فرمان داد تا به لشگرگاههای خود باز گردند و علاوه بر این پیكی به نزد نصر فرستاد تا او را به اطاعت از خویش فرا خواند و نصر چون چاره ای ندید شبانه با زن و فرزند و یكی از نزدیكان به حیله از دست ابو مسلم گریخت.
پس از فرار نصر ابومسلم عده ای را مامور تعقیب او كرد و سپس به تحكیم وضع خود در مرو و از بین بردن سران قبایل عرب همچون شیبان خارجی و علی بن كرمانی پرداخت. «قحطبه» یكی از سران بزرگ شیعه بنی عباس به همراه خالد بن برمك از خاندان برامكه از كسانی بودند كه از طرف ابوسلم مامور تعقیب نصر شدند. آنها در طوس و حوالی نیشابور به پیشرفتهای شگرفی نایل شدند و تمیم پسر نصر را به قتل رساندند و نصر چون از اوضاع اطلاع یافت از نیشابور به كومش و از آنجا به گرگان گریخت. قحطبه نیز در تعقیب وی به گرگان رفت و در جنگ خونینی كه در همان سال روی داد باز هم غلبه با خراسانیان بود و گرگان نیز بر قلمرو حكومت ابو مسلم افزوده شد.نصر بن سیار در حال گریز به نواحی مركزی ایران و با انجام جنگهایی به كمك «ابن هبیره» عامل معروف بنی امیه بر ضد خراسانیان كه منجر به شكست او شد نهایتاً به ساوه رفت و در آنجا درگذشت.
هنگامیكه خبر فتوحات سریع ابومسلم به ابن هبیره رسید سپاه بزرگی را كه در كرمان به فرماندهی ابن ضیاره داشت مامور جنگ با ابو مسلم كرد و در این نبرد كه در نزدیكی اصفهان روی داد در مدت كوتاهی سپاه بزرگ ابن هبیره از بیست هزار تن از سپاهیان ابو مسلم شكست خورد و غنائم زیادی نصیب همراهان ابو مسلم گردید.پس از این فتح به سرعت زور و حلوان و مداین و جلولاء و انبار و خانقین و بسیاری از نواحی دیگر به دست سپاهیان خراسان افتاد. سپاه ابومسلم پس از گذشتن از فرات و شركت در جنگ شدیدی كه منجر به كشته شدن قحطبه شد توانست كوفه را نیز فتح كند.
در همین اوقات در كوفه ابوالعباس سفاح به جانشینی امام انتخاب شد و به این طریق حكومتی كه قسمت اعظم اولیای امور آن ایرانی و یا از معاشرین ایرانیان بودند به وجود آمد و حكومت متعصب و عربی اموی بر لبه پرتگاه فنا رسید. هنگامی كه مروان بن محمد خلیفه اموی از كیفیت كار بنی عباس و پیشرفت خراسانیان اطلاع یافت خود با سپاهی عظیم به جنگ آنان شتافت و سفاح نیز سپاه بزرگی از خراسانیان به مقابله مروان فرستاد.دو لشكر در «زاب» به هم رسیدند كه نهایتاً با پیروزی خراسانیان پایان یافت و مروان در حالیكه به مصر گریخته بود توسط سپاهیان خراسان كه او را رها نكرده بودند كشته شد. پس از كشته شدن مروان و قتل عام بنی امیه دولت عباسیان به قدرت رسید كه از همان ابتدای كار در عین همكاری با ایرانیان در فكر بر انداختن سران ایرانی همچون ابومسلم و ابو سلمه بود.آنان ابتدا ابو سلمه را با دسیسه در نزدیكی كوفه كشتند و سپس برای از بین بردن ابو مسلم به تكاپو افتادند.
پس از قتل ابو سلمه، سفاح برادر خود ابو جعفر منصور را نزد ابو مسلم به خراسان فرستاد و هنگامی كه منصور قدرت و عظمت ابو مسلم را مشاهده كرد هنگام بازگشت برادر خود سفاح را به قتل ابو مسلم ترغیب كرد. اولین خیانت خلیفه: سفاح برای عملی كردن نقشه قتل ابومسلم. یكی از رجال عرب نژاد به نام سباع بن نعمان الازدی را به خراسان فرستاد. در همان هنگام مردی به نام زیاد بن صالح در ماوراء النهر بر ابومسلم طغیان كرده بود. ابو مسلم به سرعت برای فرونشاندن این شورش به همراه سباع بن نعمان به شهر «آمل» عزیمت كرد و در آنجا دریافت كه علت قیام زیاد بن صالح تحریكات سباع بن نعمان بوده است. پس چون از قصد خائنانه سفاح خلیفه عباسی آگاهی یافت دستور داد فرستاده  او را در آمل به قتل برسانند. ابومسلم پس از آن تا سال 136 هجری هیچگاه از خراسان بیرون نرفت و همواره ترجیح می داد تا از مركز حكومت عباسیان دور باشد. اما سفاح كه نتوانسته بود به وسیله «سباع بن نعمان» دشمن قدرتمند خود را از پای در آورد به فكر افتاد تا ابومسلم را به پایتخت بكشاند از این روی به وسیله وزیر خود « ابوالجهم بن عطیه» ابو مسلم را بر آن داشت تا برای ملاقات خلیفه و انجام حج به سمت پایتخت حركت كند. هنگام عزیمت ابومسلم، سفاح به او فرمان داده بود كه بیش از پانصد تن از سپاهیان را با خود نیاورد اما ابو مسلم به بهانه عدم اطمینان به مردم از قبول این فرمان عذر خواست و سرانجام با هشت هزار تن سپاهی به سمت پایتخت حركت كرد. هنگامیكه ابو مسلم به پایتخت رسید، منصور كه دشمنی سختی با ابومسلم داشت، خلیفه را برای قتل ابو مسلم تحریم كرد و از وی خواست زمانیكه ابومسلم برای گفتگو به خدمت خلیفه رسید چند تن را مامور كند تا او را از پشت مورد حمله قرار دهند و از پای در آوردند. سفاح ابتدا این رای را پذیرفت و منصور را مامور انجام این كار كرد اما بعد پشیمان شد و برادر را از این كار بازداشت. منصور اگر چه موفق به عملی ساختن نقشه شوم خود نشد اما بعدها در دوره خلافت خویش آنرا با قساوت و نامردی عجیبی به انجام رساند.    آخرین توطئه در سال 136 هجری صورت گرفت و در همین سال ابوالعباس خلیفه عباسی بدرود حیات گفت و ابو جعفر منصور به جانشینی وی قرار گرفت.
در ان زمان ابو مسلم پس از زیارت حج آهنگ بازگشت به سمت خراسان كرد و چون این خبر به منصور رسید بسیار بیمناك شد، زیرا می دانست كه اگر ابو مسلم به خراسان برسد دست یافتن به او كاری بسیار دشوار خواهد بود. پس نامه ای به او نوشت و گفت كه ولایت مصر و شام را به وی واگذار كرده است تا او را از رفتن به سمت خراسان منصرف سازد، اما ابومسلم به نامه منصور توجهی نكرد و راه خراسان را ادامه داد. منصور بار دیگر نامه ای نوشت و به او فرمان داد كه به خدمت خلیفه برگردد اما ابومسلم باز هم از قبول فرمان او سر باز زد.
منصور باز دست از اصرار نكشید و نامه ای دیگر مشتمل بر وعده های بسیار به ابو مسلم فرستاد اما این نامه نیز در ابومسلم موثر نیفتاد. سپس منصور به عموی خود عیسی بن علی و برخی از بزرگان بنی هاشم گفت تا نامه ای از جانب خود به ابومسلم بنویسند و او را به اطاعت از امر خلیفه دعوت كنند. منصور آن نامه را به دست یكی از معتمدان خویش به نام «ابو حمید مرورودی» نزد ابو مسلم فرستاد و به او سفارش كرد تا در ابتدا با ابومسلم به نرمی و ملاطفت صحبت كند و اگر ابو مسلم نا فرمانی كرد به او بگوید كه منصور خود به جنگ با وی خواهد آمد، تا یا كشته شود و یا ابو مسلم را از میان بردارد.ابو حمید نیز چنین كرد و در حلوان به خدمت ابومسلم رسید. ابو مسلم پس از مشاوره كامل با یاران خود از جمله «ابو نثر مالك بن حیثم» و «نیزك» به ابو حمید مرو رودی پاسخ داد كه به نزد صاحب خود برگرد و بگو كه من به خدمت او نخواهم آمد. هنگامی كه ابو حمید از بازگشت وی مایوس شد پیام منصور را به وی داد وقتی ابو مسلم سخنان تهدید آمیز منصور را شنید بیمناك شد و در تصمیم خود تردید كرد.  در همین زمان «ابو داوود» نایب ابومسلم در خراسان به تحریك و به دستور منصور نامه ای به ابومسلم نوشت مبنی بر اینكه اگر تو با ابو مسلم آغاز جنگ كنی ما حاضر نخواهیم بود در عصیان به خلیفه خدا با تو همدست شویم.
پس ار دریافت این نامه ابومسلم از یاری خراسان مایوس شد ودومین اشتباه بزرگ در زندگی خویش را مرتكب شد كه باعث عقب افتادن استقلال ایران تا یك قرن گردید. بدین معنی كه از یك طرف بر اثر فشار و تهدید خلیفه  و از طرف دیگر با مشاهده آثار خیانت از جانب نایب خود در خراسان، مجبور شد كه علی رغم نصایح مشاورین خود كه پیوسته او را از توجه به خدمت خلیفه منع می كردند، از راه خراسان بازگردد و به سمت مداین حركت كند. هنگامی كه به نزدیك مداین رسید گروهی از بنی هاشم با شكوهی فراوان از او استقبال كردند و او را با حرمت بسیار به پیشگاه خلیفه بردند.
فردای آنروز منصور به یكی از خادمان خود به نام عثمان بن نهیك دستور داد كه با چهار نفر از سربازان كه همگی عرب بودند با شمشیرهای آماده در پشت اطاق وی حاضر باشند و وقتی منصور سه بار دست بر دست زد به داخل اتاق آمده و در حضور خلیفه ابو مسلم را از پای درآورند. سپس شخصی را نزد ابومسلم فرستاد تا او را به خدمت منصور آورد و هنگامی كه ابومسلم حاضر شد به او گفت می خواهم شمشیری را كه در جنگ با عبدالله داشتی ببینم. ابو مسلم شمشیر را به او داد آنرا زیر تشكی گذاشت و آنگاه شروع به تندی و عقاب با ابو مسلم كرد و آتش خشم و كدورت دیرینه خود با ابومسلم را شعله ور ساخت و چون پاسخهای قاطع ابو مسلم را شنید بسیار خشمگین شد و دست بر دست زد.گماشتگان منصور هنگامی كه صدای دست وی را شنیدند با شمشیرهای آخته بر سر ابو مسلم ریختند و او را از پای در آوردند. كه این واقعه در بیست و پنجم ماه شعبان سال 137 هجری اتفاق افتاد. به این ترتیب یكی از بزرگترین سرداران ایران، در حالیكه همه وسایل استقلال و تجزیه ایران از حكومت عرب را در دست داشت، در نتیجه یك خبط و اشتباه نابخشودنی (از نظر ملت و ملیت ایرانی) خود را به قتلگاه كشانید و در آنجا به دست دشمن ضعیف. اما حیله گر و ناجوانمرد خود كشته شد.






نوع مطلب : عمومی، تاریخی، 
برچسب ها : زندگینامه، ابومسلم خراسانی،
لینک های مرتبط : گذر گاهی در تاریخ ایران،

چهارشنبه 22 خرداد 1392 :: نویسنده : کوروش هویدا
تاریخ ایران


                                                    

هنگامی که سخن از تاریخ ایران می‌رود،باید به این نکته توجه داشت که آیا منظور تاریخ اقوام و مردمانی است که از آغاز تاریخ تا کنون در مرزهای سیاسی ایران امروزی زیسته‌اند یا تاریخ اقوام و مردمانی است که خود را به نحوی از انحاء ایرانی می‌خوانده‌اند و در جغرافیایی که دربرگیرندهٔ ایران امروز و سرزمین‌هایی که از دیدگاه تاریخی بخشی از ایران بزرگ (ایرانشهر) بوده‌است زیسته‌اند. گاه تاریخ ایران را از ورود آریایی‌ها (که نام ایران نیز از ایشان گرفته شده‌است) به فلات ایران آغاز می‌کنند. ولی این به این معنی نیست که فلات ایران تا پیش از ورود ایشان خالی از سکنه یا تمدن بوده‌است. پیش از ورود آرییایان به فلات ایران تمدنهای بسیار کهنی در این محل شکفته و پژمرده شده بودند و تعدادی نیز هنوز شکوفا بودند. برای نمونه تمدن شهر سوخته (در سیستان)، تمدن عیلام (در شمال خوزستان)، تمدن جیرفت (در کرمان)، تمدن ساکنان تپه سیلک (در کاشان)، تمدن اورارتو (در آذربایجان)، تپه گیان (در نهاوند) و تمدن مانناییان در کردستان و آذربایجان.کاسی‌ها در (لرستان امروز) ذکر می‌شود.
آجر مونومنت ایزیرتو در موزه شرق توکیو مربوط به تمدن مانناییان،Glazed brick from Bukan depicting a winged goat from the Ancient Orient Museum Tokyo, Japan Tanabe 1983.
نکتهٔ مهم دیگر شناخت وضع مناطق داخلی ایران در زمان شکل‌گیری و رواج تمدن‌های کهن است. یعنی فهم اینکه در زمان تمدن‌ها و دولت‌های باستانی چون سومر، کلده، اور، بابل، آشور، اورارتو و نظائر آن، وضع این مناطق داخلی فلات ایران، که مجزا از منطقه مستقیم تحت حاکمیت این تمدن‌ها و دولت‌ها بوده‌است، به چه نحوی جریان داشته‌است؟


ایران پیش از آریاییان 

پیش از آریاییان تمدن‌های شهر سوخته (در سیستان)، تمدن ایلام (در شمال خوزستان)، تمدن جیرفت (در کرمان)، تمدن ساکنان تپه سیلک (در کاشان)، تمدن اورارتو (در آذربایجان)، تپه گیان (در نهاوند) و تمدن کاسی‌ها (در کرمانشاه و لرستان) و تپورها در تبرستان (مازندران)در سرزمین ایران بودند.
ایلامیان یا عیلامی‌ها از هزاره چهارم پ. م. تا هزاره نخست پ. م. ، بر بخش بزرگی از مناطق جنوب غربی پشتهٔ ایران فرمانروایی کردند. به قدرت رسیدن حکومت ایلامیان و قدرت یافتن سلسلهٔ عیلامی پادشاهی اوان در شمال دشت خوزستان مهم‌ترین رویداد سیاسی ایران در هزاره سوم پ. م. است. تا پیش از ورود مادها و پارسها، تاریخ سرزمین ایران منحصر به تاریخ عیلام است.
دانش پژوهشی‌های نوین نشان می‌دهد که عنصر ایرانی زبان همواره در میان تیره‌های به اصطلاح آسیانیک دخیل بوده‌اند.


ایران و آریاییان

نظریه‌ای که امروز بیش از هر نظریهٔ دیگری در میان صاحب‌نظران مقبول است اینست که قبایلی که خود را آریایی (آریایی در زبان ایشان به معنی شریف یا نجیب بود) می‌خوانندند در اواخر هزارهٔ دوم پیش از میلاد (در این تاریخ اختلاف بسیار است) به فلات ایران سرازیر شدند. از بررسی اساطیر و زبان ایشان برمی‌ی]] می‌خواندند.


بخشبندی تاریخ ایران

نکتهٔ دیگر آنکه معمولاً تاریخ ایران را به دو دورهٔ کلی تاریخ ایران پیش از اسلام و تاریخ ایران پس از اسلام تقسیم می‌کنند.
دو روایت مختلف از تاریخ ایران پیش از اسلام وجود دارد: یکی روایت سنتی که مبتنی بر تواریخ سنتی است (شامل شاهنامه) و از نخستین پادشاه کیومرث (که پادشاه جهان و نه فقط ایران است) آغاز می‌شود و شامل سلسله‌های پادشاهی پیشدادیان، کیانیان، ملوک‌الطوایفی (اشکانیان) و ساسانیان است. این روایت سنتی به یک معنی روایتی اسطوره‌ای از تاریخ ایران است و شامل اطلاعات ذی‌قیمت مردم‌شناسانه و اسطوره‌شناسانه‌است.
روایت دیگر روایت مبتنی بر تواریخ خارجی (شامل تواریخ یونانی، ارمنی، رومی) و مدارک و یافته‌های باستانشناسی (شامل کتیبه‌ها و سکه‌ها) و به طور کلی روایتی مدرن و علمی‌است. در این روایت خاندان‌های پادشاهی در ایران پیش از اسلام از قرار زیرند: مادها، هخامنشیان، سلوکیان، اشکانیان و ساسانیان.
شاید بسیاری باور ننمایند که از سال سی‌ام هجری که سال مرگ یزدگرد آخرین پادشاه ساسانی است تا سال ۱۳۴۴ه‍. ق(=۱۳۰۴ه‍. خ) که تاریخ برافتادن قاجاریان می‌باشد در درون حدود طبیعی ایران بیش از یکصد و پنجاه خاندان به استقلال یا نیمه استقلال پادشاهی کرده‌اند و از میان ایشان تنها چهار خاندان سلجوقیان و مغولان و صفویان و نادر شاه را می‌توان گفت که بر سراسر ایران حکمروا بودند. از دیگران طاهریان، سامانیان، صفاریان، غزنویان، بویهـیان، خوارزمشـاهیان، قره‌قویونلویان، آق‌قویونلویان، زندیان، قاجاریان اگر چه پادشاهان بزرگ و بنام بودند هیچ کدام سراسر ایران را زیر فرمان نداشتند. آن دیگران هم جز خاندان‌های کوچکی نبودند که هر کدام بر یک یا دو ولایت فرمانروا بودند.
در زمینه دودمان‌ها باید این را به اشاره یادآوری کرد که در یک دوره که آل جلایر نیز بر بخش‌هایی از ایرانزمین فرمان می‌راندند، حدود بیست دودمان بر ایران فرمانروا بودند.


دودمان‌های دوران پیش از اسلام 

ماد (آغاز قرن هشتم ق. م.۵۵۰ ق. م.) بنیان‌گذار (دیاکو) (هووخشتره)
هخامنشی (۵۵۹ ق. م. - ۳۳۰ ق. م.) بنیان‌گذار کوروش بزرگ شهریار معروف داریوش بزرگ
سلوکیان (۳۳۰ ق. م. - ۱۲۹ ق. م.) بنیان‌گذار سلوکوس یکم
اشکانیان (۲۵۶ ق. م. - ۲۲۴ م.) بنیان‌گذار اشک یکم شهریاران بزرگ مهرداد یکم ارد یا اشک سیزدهم
ساسانیان (۲۲۴ م.۶۵۲ م.) بنیان‌گذار (اردشیر بابکان) شهریاران بزرگ شاپور یکم، شاپور دوم و انوشیروان دادگر.
دودمان‌های پس از اسلام [ویرایش]
طاهریان ( ۸۲۰ - ۸۷۳ م. / ۲۰۵ - ۲۵۹ ه. ق. / ۱۹۹ -۲۵۲ خ. ) بنیان‌گذار طاهر ذوالیمینین
صفاریان ( ۸۷۵-۹۰۰ م. / ۲۶۱ - ۲۸۷ ه. ق. / ۲۵۴ - ۲۷۹ خ. ) بنیان‌گذار یعقوب لیث
سامانیان ( ۸۷۵-۹۹۹ م. / ۲۶۱ - ۳۸۹ ه. ق. / ۲۵۴ - ۳۷۸ خ. ) بنیان‌گذار نصر اول شهریاران بزرگ اسماعیل بن احمد و نصر بن احمد
زیاریان ( ۹۲۸ - ۱۰۷۰ م. / ۳۱۵ - ۴۶۲ ه. ق. / ۳۰۶ - ۴۴۹ خ. ) بنیان‌گذار مرداویج پسر زیار شهریار معروف قابوس بن وشمگیر
بوییان ( ۹۳۲ - ۱۰۴۹ م. / ۳۲۰ - ۴۴۰ ه. ق. / ۳۱۱ - ۴۲۸ خ. ) بنیان‌گذار عمادالدوله علی شهریار بزرگ عضدالدوله
غزنویان ( ۹۹۸ - ۱۱۶۰ م. / ۳۸۸ - ۵۵۵ ه. ق. / ۳۷۷ - ۵۳۹ خ. ) بنیان‌گذار سلطان محمود غزنوی
سلجوقیان ( ۱۰۳۸ - ۱۱۹۴ م. / ۴۲۹ - ۵۹۰ ه. ق. / ۴۱۷ - ۵۷۳ خ. ) بنیان‌گذار طغرل بیک شهریاران بزرگ ملکشاه و سلطان سنجر
خوارزمشاهیان ( ۱۰۷۸ - ۱۲۲۰ م. / ۴۷۰ - ۶۱۷ ه. ق. / ۴۵۶ - ۵۹۹ خ. ) بنیان‌گذار (انوشتکین غرجه) شهریاران معروف: محمد خوارزمشاه
ایلخانان مغول ( ۱۲۵۶ - ۱۳۳۶ م. / ۶۵۴ - ۷۳۶ ه. ق. / ۶۳۵ - ۷۱۴ خ. ) بنیان‌گذار هولاکو خان
تیموریان ( ۱۳۷۰ - ۱۴۹۸ م. / ۷۷۱ - ۹۰۳ ه. ق / ۷۴۸ - ۸۷۷ خ. ) بنیان‌گذار تیمور گورکانی
صفویان ( ۱۵۰۱ - ۱۷۲۳ م. / ۹۰۶ - ۱۱۳۵ ه. ق. / ۸۷۹ - ۱۱۰۲ خ. ) بنیان‌گذار شاه اسماعیل اول شهریار بزرگ شاه عباس
افشار ( ۱۷۳۵ - ۱۷۴۸ م. / ۱۱۴۸ - ۱۱۶۱ ه. ق. / ۱۱۱۴ - ۱۱۲۷ خ. ): بنیان‌گذار نادرشاه
زند ( ۱۷۵۰ - ۱۷۹۵ م. / ۱۱۶۳ - ۱۲۰۹ ه. ق. / ۱۱۲۹ - ۱۱۷۳ خ. ) بنیان‌گذار کریم خان زند
قاجار (۱۷۹۵ - ۱۹۲۷ م. / ۱۲۰۹ - ۱۳۴۵ ه. ق. / ۱۱۷۳ - ۱۳۰۵ خ. ) بنیان‌گذار آغا محمد خان شهریار بزرگ ناصرالدین شاه
سلسله پهلوی ( ۱۹۲۶ - ۱۹۷۹ م. / ۱۳۴۴ - ۱۳۹۹ ه. ق. / ۱۳۰۴ - ۱۳۵۷ خ. ) بنیان‌گذار رضا شاه
جمهوری اسلامی ( آغاز ۱۹۷۹ م. / ۱۳۹۹ ه. ق. / ۱۳۵۷ خ. ) بنیان‌گذار روح‌الله خمینی






نوع مطلب : تاریخی، 
برچسب ها : تاریخ ایران،
لینک های مرتبط :

پنجشنبه 16 خرداد 1392 :: نویسنده : کوروش هویدا


( کل صفحات : 3 )    1   2   3   
درباره وبلاگ


زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست
هر کسی نغمه خود خواند و از صحنه رود
صــحـنـه پــیــوســتـه بـه جــاســـت
خـرم آن نغـمه کـه مردم بـسـپـارند بـه یـاد

مدیر وبلاگ : کوروش هویدا
نویسندگان
نظرسنجی
نظرشمادرمورداین وبلاگ چیست؟






آمار وبلاگ



  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :