تبلیغات
وبكده آریانا - مطالب طنز (لطیفه)
وبكده آریانا
چه دعایی كنمت بهتر از این كه خدا پنجره باز اتاقت باشد
گفتم به اروپا بفرستم پسرم را ....


Image result for ‫کاریکاتور موسیقی‬‎


گفتم به اروپا بفرستم پسرم را

تا آید و تامین کند آخر نظرم را

هی بابت آموزش خود پول ز من خواست

تا کرد تلف مخزن در و گهرم را

در مدرسه هم بس که لش و سر به هوا بود

کردند برون توله سگِ کره خرم را

برگشت به ایران و کنم سعی که بخشند

یک پست حسابی پسر بی هنرم را

در خانه ز بس سر دهد آواز فرنگی

با وق وق خود منگ کند پاک سرم را

شش سال زمن پول گرفته است اروپا

تا اینکه مبدل به سگی کرده خرم را

گوئی که در آنجا بجز آواز و بجز رقص

کس یاد نداده پسر بی بصرم را

عین خود مخلص شده چون یاد گرفته است

قرتی گری و هرزگی و فیس و ورم را

اکنون شده لایق که پس از من برد از پیش

دون بازی و اجحاف و امور دگرم را

دارد پسر بنده نشان از پدر خویش

چون من که شدم نسخه ی ثانی پدرم را

او نیز به مانند من از آب در آید

آن گاه که در خاک برم بنده سرم را


       << ابوالقاسم حالت >>




نوع مطلب : عمومی، ادبی، طنز (لطیفه)، شعر، 
برچسب ها : طنز، ابوالقاسم حالت،
لینک های مرتبط :

شنبه 29 فروردین 1394 :: نویسنده : کوروش هویدا
گزیده طنز عبید زاكانی

بر در عفو تو، ما بی سر و پایان چو عبید

تا تهی دست نباشیم، گناه آوردیم

عبید زاكانی

اگر چه گرایش به شوخ طبعی و انواع آن در ادب فارسی، تقریباً به اندازه تاریخ ادبیات فارسی قدمت دارد، اما تا قرن هشتم و ظهور عبید زاكانی، طنزپرداز حرفه‌ای به معنای امروزی و متعارف آن نداشته‌ایم و با قدری تسامح عبید زاكانی را می‌توان پدر طنز فارسی دانست.

در نوشته‌های شوخ‌طبعانه عبید، خواننده با معجونی از طنز و هزل و هجو و فكاهه روبه‌رو است. عبید زاكانی در سروده‌ها و نوشته‌های طنزآمیز خود كوشیده است با برشمردن واقعیت‌های تلخ روزگار خود به زبانی شیرین، آیینه‌ای شفاف در برابر فساد اخلاقی، حماقت‌ها، بی‌تدبیری‌ها و مظالم رجال و مردم عصر خود كه دوره استیلای مغول بر ایران بوده، قرار دهد.

در این گزیده نمونه‌هایی طنزآمیز از كلیات عبید زاكانی به تصحیح و مقدمه استاد زنده یاد عباس اقبال آشتیانی استخراج شده است. به مصداق فرمایش مولانا كه:


آب دریا را اگر نتوان كشید

هم به قدر تشنگی باید چشید


اطلاق الاشراف


عاقبت ظلم و عدل: در تواریخ مغول آمده است كه هلاكوخان چون بغداد را تسخیر كرد، جمعی را كه از شمشیر بازمانده بودند، بفرمود تا حاضر كردند. چون بر احوال مجموع واقف گشت، گفت كه باید صاحبان حرفه را حفظ كرد. رخصت داد تا بر سر كار خود رفتند. تجار را مایه فرمود دادند،‌ تا از بهر او بازرگانی كنند. جهودان را بفرمود كه قوی مظلومند، به جزیه از ایشان قانع شد. قضات و مشایخ و صوفیان و حاجیان و واعظان و معرفان و گدایان و قلندران و كشتی‌گیران و شاعران و قصه‌خوانان را جدا كرد و فرمود: اینان در آفرینش زیادی هستند و نعمت خدای را حرام می‌كنند! حكم فرمود تا همه را در شط غرق كردند و روی زمین را از وجود ایشان پاك كرد.لاجرم نزدیك نود سال پادشاهی در خاندان او باقی ماند و هر روز دولت ایشان در افزایش بود.

ابوسعید بیچاره را چون دغدغه عدالت در خاطر افتاد و خود را به شعار عدل موسوم گردانید؛ در اندك مدتی دولتش سپری شد و خاندان هلاكوخان و كوشش‌های او در سر نیت ابوسعید رفت.

رحمت بر این بزرگان صاحب توفیق باد كه خلق را از تاریكی گمراهی عدالت به نور هدایت ارشاد فرمودند.


«بله» نگو


 یكی از بزرگان فرزند خود را فرموده باشد كه ای پسر، زبان از لفظ «نعم» حفظ كن و پیوسته لفظ «لا» بر زبان ران و یقین بدان كه تا كار نفر با «لا» باشد كار تو بالا باشد و تا لفظ تو «نعم» باشد‌، دل تو به غم باشد.


نهایت خساست


بزرگی كه در ثروت، قارون زمان خود بود، اجل فرا رسید و امید زندگانی قطع كرد. جگر‌گوشگان خود را حاضر كرد. گفت: ای فرزندان، روزگاری دراز در كسب مال، زحمت‌های سفر و حضر كشیده‌ام و حلق خود را به سرپنجه گرسنگی فشرده‌ام، هرگز از محافظت آن غافل مباشید و به هیچ وجه دست خرج بدان نزنید.

اگر كسی با شما سخن گوید كه پدر شما را در خواب دیدم قلیه حلوا می‌خواهد، هرگز به مكر آن فریب نخورید كه آن من نگفته باشم و مرده چیزی نخورد.

اگر من خود نیز به خواب شما بیایم و همین التماس كنم، بدان توجه نباید كرد كه آن را خواب و خیال و رویا خوانند. چه بسا كه آن را شیطا به شما نشان داده باشد، من آنچه در زندگی نخورده باشم در مردگی تمنا نكنم. این بگفت و جان به خزانه مالك دوزخ سپرد.


چانه‌زنی


 بزرگی در معامله‌ای كه با دیگری داشت، برای مبلغی كم، چانه‌زنی از حد درگذرانید. او را منع كردند كه این مقدار ناچیز بدین چانه‌زنی نمی‌ارزد. گفت: چرا من مقداری از مال خود ترك كنم كه مرا یك روز و یك هفته و یك ماه و یك سال و همه عمر بس باشد؟ گفتند: چگونه؟ گفت: اگر به نمك دهم، یك روز بس باشد، اگر به حمام روم، یك هفته، اگر به حجامت دهم، یك ماه، اگر به جاروب دهم‌، یك سال، اگر به میخی دهم و در دیوار زنم، همه عمر بس باشد. پس نعمتی كه چندین مصلحت من بدان منوط باشد، چرا بگذارم با كوتاهی از دست من برود؟!


گوشت را آزاد كن


 از بزرگان عصر، یكی با غلام خود گفت كه از مال خود، پاره‌ای گوشت بستان و از آن طعامی بساز تا بخورم و تو را آزاد كنم. غلام شاد شد. بریانی ساخت و پیش او آورد. خواجه خورد و گوشت به غلام سپرد. دیگر روز گفت: بدان گوشت، آبگوشتی زعفرانی بساز تا بخورم و تو را آزاد كنم. غلام فرمان برد.

خواجه زهر مار كرد و گوشت به غلام سپرد. روز دیگر گوشت مضمحل بود و از كار افتاده، گفت: این گوشت بفروش و مقداری روغن بستان و از آن طعامی بساز تا بخورم و تو را آزاد كنم.

گفت: ای خواجه، تو را به‌خدا بگذار من همچنان غلام تو باشم، اگر خیری در خاطر مبارك می‌گذرد، به نیت خدا این گوشت پاره را آزاد كن!


رساله دلگشا


ادعای چهارم


 مهدی خلیفه در شكار لشكر جدا ماند. شب به خانه عربی بیابانی رسید. غذایی كه در خانه موجود بود و كوزه‌ای شراب پیش آورد. چون كاسه‌ای بخوردند، مهدی گفت: من یكی از خواص مهدی‌ام، كاسه دوم بخوردند، گفت: یكی از امرای مهدی‌ام. كاسه سیم بخوردند، گفت: من مهدی‌ام.

اعرابی كوزه را برداشت و گفت: كاسه اول خوردی، دعوی خدمتكار كردی. دوم دعوی امارت كردی. سیم دعوی خلافت كردی، اگر كاسه دیگر بخوری، بی شك دعوی خدایی كنی!

روز دیگر چون لشكر او جمع شدند، اعرابی از ترس می‌گریخت. مهدی فرمود كه حاضرش كردند، زری چندش بدادند. اعرابی گفت: اشهد انك الصادق و لو دعیت الرابعه (گواهی می‌دهم كه تو راستگویی حتی اگر ادعای چهارم را هم داشته باشی.)


آرمان دزدی


 ابوبكر ربابی اكثر شب‌ها به دزدی می‌رفت. شبی چندان كه سعی كرد چیزی نیافت. دستار خود بدزدید و در بغل نهاد. چون به خانه رفت، زنش گفت: چه آورده‌ای؟ گفت: این دستار آورده‌ام. زن گفت: این كه دستار خود توست. گفت: خاموش‌، تو ندانی. از بهر آن دزدیده‌ام تا آرمان دزدی‌ام باطل نشود.


خودكشی شیرین


 حجی در كودكی شاگرد خیاطی بود. روزی استادش كاسه عسل به دكان برد، خواست كه به كاری رود. حجی را گفت: درین كاسه زهر است، نخوردی كه هلاك شوی. گفت: من با آن چه كار دارم؟ چون استاد برفت، حجی وصله جامه به صراف داد و تكه نانی گرفت و با آن تمام عسل بخورد.

استاد بازآمد، وصله طلبید، حجی گفت: مرا مزن تا راست بگویم. حالی كه غافل شدم، دزد وصله بربود. من ترسیدم كه بیایی و مرا بزنی. گفتم زهر بخورم تا تو بیایی من مرده باشم. آن زهر كه در كاسه بود، تمام بخوردم و هنوز زنده‌ام، باقی تو دانی.


دیر رسیدم


 جمعی به جنگ ملاحده  رفته بودند. در بازگشتن هر یك سر ملاحده‌ای بر چوب كرده می‌آوردند. یكی پایی بر چوب می‌آورد. پرسیدند: این را كه كشت؟ گفت: من، گفتند: چرا سرش نیاوردی؟ گفت: تا من برسیدم، سرش را برده بودند.


یاد خدا و پیامبر


 شخصی از مولانا عضدالدین پرسید چطور است كه در زمان خلفا مردم دعوی خدایی و پیغمبری بسیار می‌كردند و اكنون نمی‌كنند. گفت: مردم این روزگار را چندان ظلم و گرسنگی پیش آمده است كه نه از خدایشان به یاد می‌آید و نه از پیغامبر.


حكایت حضرت یونس علیه‌السلام


پدر حجی سه ماهی بریان به خانه برد. حجی در خانه نبود. مادرش گفت: این را بخوریم پیش از آن كه حجی بیاید. سفره بنهادند. حجی بیامد دست به در زد. مادرش دو ماهی بزرگ در زیر تخت پنهان كرد و یكی كوچك در میان آورد. حجی از شكاف در دیده بود. چون بنشستند پدرش از حجی پرسید كه حكایت یونس پیغمبر شنیده‌ای؟ حجی گفت: از این ماهی پرسیدم تا بگوید. سر پیش ماهی برده و گوش بر دهان ماهی نهاد. گفت: این ماهی می‌گوید كه من آن زمان كوچك بودم. اینك دو ماهی دیگر از من بزرگتر در زیر تختند. از ایشان بپرس تا بگویند.


عاقبت كسب علم


 معركه‌گیری با پسر خود ماجرا می‌كرد كه تو هیچ كاری نمی‌كنی و عمر در بطالت به سر می‌بری. چند با تو بگویم كه معلق زدن بیاموز، سگ ز چنبر جهانیدن و رسن بازی تعلم كن تا از عمر خود برخوردار شوی. اگر از من نمی‌شنوی، به خدا تو را در مدرسه اندازم تا آن علم مرده ریگ (به ارث مانده) ایشان بیاموزی و دانشمند شوی و تا زنده باشی در مذلت و فلاكت و ادربار بمانی و یك جو از هیچ جا حاصل نتوانی كرد.


رخوت شراب


كسی را پدر در چاه افتاد و بمرد. او با جمعی شراب می‌خورد. یكی آنجا رفت، گفت: پدرت در چاه افتاده است. او را دل نمی‌داد كه ترك مجلس كند. گفت: باكی نیست مردان هرجا افتند. گفت: مرده است. گفت: والله شیر نر هم بمیرد. گفتند: بیا تا بركشیمش‌. گفت: ناكشیده پنجاه من باشد. گفتند: بیا تا برخاكش كنیم. گفت: احتیاج به من نیست. اگز زر طلاست من بر شما اعتماد كلی دارم. بروید و در خاكش كنید.


دلیل شكر


 مردی خر گم كرده بود. گرد شهر می‌گشت و شكر می‌گفت: گفتند : چرا شكر می‌كنی. گفت: از بهر آن كه من بر خر ننشسته بودم و گر نه من نیز امروز چهار روز بودی كه گم شده بودمی.


خانه مصیبت‌زده


 درویشی به در خانه‌ای رسید. پاره نانی بخواست. دختركی در خانه بود. گفت: نیست. گفت: مادرت كجاست؟ گفت برای تسلیت خویشاوندان رفته است. گفت: چنین كه من حال خانه شما را می‌بینم، خویشاوندان دیگر می‌باید كه برای تسلیت شما آیند.


گربه تبردزد


 مردی تبری داشت و هر شب در مخزن می‌نهاد و در را محكم می‌بست. زنش پرسید چرا تبر در مخزن می‌نهی؟ گفت: تا گربه نبرد. گفت: گربه تبر چه می‌كند؟ گفت: ابله زنی بوده ای! تكه‌ای گوشت كه به یك جو نمی‌ارزد می‌برد، تبری كه به ده دینار خریده‌ام، رها خواهد كرد؟


در فكر بودم


 یكی در باغ خود رفت، دزدی را پشتواره پیاز در بسته دید. گفت: در این باغ چه كار داری؟ گفت: بر راه می‌گذشتم ناگاه باد مرا در باغ انداخت. گفت: چرا پیاز بركندی؟ گفت: باد مرا می‌ربود، دست در بند پیاز می‌زدم، از زمین برمی‌آمد. گفت: این هم قبول، ولی چه كسی جمع كرد و پشتواره بست؟ گفت: والله من نیز در این فكر بودم كه آمدی.


تازه‌آمده‌ام


شخصی در خانه مردی خواست نماز بخواند. پرسید كه قبله كدام طرف است، گفت: من هنوز دو سال است كه در این خانه ام. كجا دانم كه قبله چون است.


خواندن فكر


 شخصی دعوی نبوت می‌كرد. پیش خلیفه بردند. از او پرسید كه معجزه‌ات چیست؟ گفت: معجزه‌ام این است كه هرچه در دل شما می‌گذرد، مرا معلوم است. چنان كه اكنون در دل همه می‌گذرد كه من دروغ می‌گویم.


پلنگ


 بازرگانی را زنی خوش صورت بود كه زهره نام داشت. عزم سفر كرد. از بهر او جامه‌ای سفید بساخت و كاسه‌ای نیل به خادم داد كه هرگاه از این زن حركتی ناشایست پدید آید، یك انگشت نیل بر جامه او بزن تا چون بازآیم، مرا حال معلوم شود. پس از مدتی خواجه به خادم نبشت كه:


چیزی نكند زهره كه ننگی باشد


بر جامه او ز نیل رنگی باشد.


خادم باز نبشت كه:


گر آمدن خواجه درنگی باشد


چون بازآید، زهره پلنگی باشد


مسلمانی


خطیبی را گفتند: مسلمانی چیست: گفت: من مردی خطیبم، مرا با مسلمانی چكار؟


عرق


 كسی تا‌بستان از بغداد می‌آمد، گفتند: آنجا چه می‌كردی؟ گفت: عرق.


اهمیت گیوه


 درویشی گیوه در پا نماز خواند. دزدی طمع در گیوه او بست. گفت: با گیوه نماز درست نباشد. درویش دریافت و گفت: اگر نماز نباشد، گیوه باشد.


عمر بعد از مرگ


 ظریفی مرغ بریان در سفره بخیلی دید كه سه روز پی در پی بود و نمی‌خورد. گفت: عمر این مرغ بریان، بعد از مرگ،‌ درازتر از عمر اوست پیش از مرگ.


فرزند بزرگان


 زن طلحك فرزندی زایید. سلطان محمود او را پرسید كه چه زاده است؟ گفت: از درویشان چه زاید؟ پسری یا دختری. گفت: مگر از بزرگان چه زاید؟ گفت: چیزی زاید بی هنجار گوی و خانه برانداز.


تلقین مغرضانه


 میان رئیس و خطیب ده دشمنی بود. رئیس بمرد، چون به خاكش سپردند، خطیب را گفتند: تلقین او گوی. گفت: از بهر این كار دیگری را بخواهید كه او سخن من به غرض می شنود.


دزد بی تقصیر


 استر طلحك بدزدیدند. یكی می‌گفت: گناه توست كه از پاس آن اهمال ورزیدی، دیگری گفت: گناه مهمتر آن است كه در طویله بازگذاشته است... گفت: پس در این صورت، دزد را گناه نباشد.


به همین می‌خندم: شخصی مهمانی را در زیر خانه خوابانیده نیمه شب صدای خنده وی را در بالاخانه شنید. پرسید كه در آنجا چه می‌كنی؟ گفت: در خواب غلتیده‌ام، گفت: مردم از بالا به پایین می‌غلتند تواز پایین به بالا می‌غلتی؟ گفت: من هم به همین می‌خندم.


همه را بپوش


 سلطان محمود در زمستان سخت، به طلحك گفت كه با این جامه یك لا در این سرما چه می‌كنی كه من با این همه جامه می‌لرزم. گفت: ای پادشاه، تو نیز مانند من كن تا نلرزی. گفت: مگر تو چه كرده‌ای؟ گفت: هرچه جامه داشتم همه را در بر كرده‌ام.


با اینكه نمی‌خوانم


 شمس‌الدین مظفر روزی با شاگردان خود می‌گفت: تحصیل در كودكی می‌باید كرد. هرچه در كودكی به یاد گیرند، هرگز فراموش نشود. من این زمان‌، پنجاه سال باشد كه سوره فاتحه را یاد گرفته‌ام و با وجود اینكه هرگز نخوانده‌ام هنوز به یاد دارم.


سجده سقف


 شخصی خانه به كرایه گرفته بود. چوب‌های سقفش بسیار صدا می‌كرد. به صاحبخانه برای تعمیر آن سخن به میان آورد. پاسخ داد كه چوب‌های سقف ذكر خداوند می‌كنند. گفت: نیك است اما می‌ترسم این ذكر منجر به سجود شود.


دوستی نسیه


 هارون به بهلول گفت: دوست‌ترین مردمان نزد تو كیست؟ گفت: آن كه شكمم را سیر سازد. گفت: من سیر می‌سازم، پس مرا دوست خواهی داشت یا نه، گفت: دوستی نسیه نمی‌شود.


شوهر چهارم


 زنی كه سر دو شوهر را خورده بود، شوهر سیمش رو به مرگ بود. برای او گریه می‌كرد و می‌گفت: ای خواجه، به كجا می‌روی و مرا به كی می‌سپاری؟ گفت : به چهارمین.


خواص نام آدم و حوا


 واعظی بر منبر می‌گفت: هر كه نام آدم و حوا نوشته در خانه آویزد، شیطان بدان خانه درنیاید. طلحك از پای منبر برخاست و گفت: مولانا شیطان در بهشت در جوار خانه به نزد ایشان رفت و بفریفت، چگونه می‌شود كه در خانه ما از اسم ایشان پرهیز كند؟


قسم دروغ


شیطان را پرسیدند كه كدام طایفه را دوست داری؟ گفت: دلالان را. گفتند:‌ چرا؟ گفت: از بهر آن كه من به سخن دروغ از ایشان خرسند بودم، ایشان سوگند دروغ نیز بدان افزودند.

اگر می‌توانستم: عسسان (پاسبانان) شب به مردی مست رسیدند، بگرفتند كه برخیز تا به زندانت بریم. گفت: اگر من به راه توانستمی رفت، به خانه خود رفتمی.

بیا پایین: اعرابی را پیش خلیفه بردند. او را دید بر تخت نشسته، دیگران در زیرایستاده، گفت: السلام‌علیك یا الله. گفت: من الله نیستم. گفت‌: یا جبرئیل. گفت: من جبرئیل نیستم. گفت: الله نیستی، جبرئیل نیستی، پس چرا بر آن بالا رفته تنها نشسته‌ای؟ تو نیز به زیرآی و در میان مردمان بنشین.

تهدید: درویشی به دهی رسید. جمعی كدخدایان را دید آنجا نشسته، گفت: مرا چیزی بدهید و گرنه با این ده همان كنم كه با آن ده دیگر كردم. ایشان بترسیدند، گفتند مبادا كه ساحری یا ولی‌ای باشد كه از او خرابی به ده ما رسد. آنچه خواست بدادند. بعد از آن پرسیدند كه با آن ده چه كردی؟ گفت: آنجا سوالی كردم، چیزی ندادند، به اینجا آمدم، اگر شما نیز چیزی نمی‌دادید به دهی دیگر می رفتم.


سركه هفت ساله


 رنجوری را سركه هفت ساله تجویز كردند. از دوستی بخواست. گفت: من دارم اما نمی‌دهم. گفت: چرا؟ گفت: اگر من سركه به كسی دادمی، سال اول تمام شدی و به هفت سالگی نرسیدی.


جزای گاز گرفتن


 وقتی مزید را سگ گزید (گاز گرفت). گفتند: اگر می‌خواهی درد ساكت شود، آن سگ را ترید بخوران. گفت: آن گاه هیچ سگی در جهان نماند، مگر آن كه بیاید و مرا بگزد.


نیم عمر و كل عمر


 نحوی در كشتی بود. ملاح را گفت: تو علم نحو خوانده‌ای؟ گفت: نه. گفت: نیم عمرت برفناست. روز دیگر تندبادی پدید آمد، كشتی می‌خواست غرق شود. ملاح او را گفت: تو علم شنا آموخته‌ای؟ گفت: نه. گفت: كل عمرت برفناست!





نوع مطلب : عمومی، ادبی، طنز (لطیفه)، 
برچسب ها : گفتار، بزرگان،
لینک های مرتبط : سازمان تبلیغات اسلامی،

دوشنبه 11 شهریور 1392 :: نویسنده : کوروش هویدا
لطیفه های ملا نصرالدین

مجموعه: مطالب طنز و خنده دار




هرکس از زن خود ناراضی

ملا در بالای منبر گفت : هرکس از زن خود ناراضی است بلند شود.
همه ی مردم بلند شدند جز یک نفر.
ملا به آن مرد گفت : تو از زن خود راضی هستی؟
آن مرد گفت : نه ...
ولی زنم دست و پامو شکسته نمی تونم بلند شم!
 
 
گم شدن خر

یک روز ملانصرالدین خرش را در جنگل گم می کند.
موقع گشتن به دنبال آن یک گورخر پیدا می کند.
به آن می گوید: ای کلک لباس ورزشی پوشیدی تا نشناسمت
 
 
وظیفه و تکلیف

روزی ملانصرالدین بدون دعوت رفت به مجلس جشنی.
یکی گفت: "جناب ملا! شما که دعوت نداشتی چرا آمدی؟"
ملانصرالدین جواب داد: "اگر صاحب خانه تکلیف خودش را نمی‌داند.
من وظیفه‌ی خودم را می‌دانم و هیچ‌وقت از آن غافل نمی‌شوم."
 
علت نا معلوم

ملانصرالدین به یکی از دوستانش گفت: خبر داری فلانی مرده؟
دوستش گفت: "نه! علت مرگش چه بود؟"
ملا گفت: "علت زنده بودن آن بیچاره معلوم نبود چه رسد به علت مرگش!"
 
 
دیرباور

روزی یکی از همسایه‌ها خواست خر ملانصرالدین را امانت بگیرد.
به همین خاطر به در خانه ملا رفت.
ملانصرالدین گفت: "خیلی معذرت می‌خواهم خر ما در خانه نیست".
از بخت بد همان موقع خر بنا کرد به عرعر کردن.
همسایه گفت: "شما که فرمودید خرتان خانه نیست؛
اما صدای عرعرش دارد گوش فلک را کر می‌کند."
ملا عصبانی شد و گفت: "عجب آدم کج خیال و دیرباوری هستی.
حرف من ریش سفید را قبول نداری ولی عرعر خر را قبول داری."
 
 
گریه بر مرده

روزی ملانصرالدین به دنبال جنازه‌ی یکی از ثروتمندان می‌رفت و با صدای بلند گریه می‌کرد. یکی به او دلداری داد و گفت: "این مرحوم چه نسبتی با شما داشت؟"
ملا جواب داد: "هیچ! علت گریه‌ی من هم همین است."
 

کرامت ملا

روزی ملانصرالدین ادعای کرامت کرد.
گفتند "دلیلت چیست؟"
گفت: "می‌توانم بگویم الساعه در ضمیر شما چه می‌گذرد؟"
گفتند: "اگر راست می‌گویی بگو."
گفت: "همه‌ی شما در این فکر هستید که آیا من می‌توانم ادعایم را ثابت کنم یا نه!"


مهمان شدن ملانصرالدین

روزی ملانصرالدین به عده‌ای رسید که مشغول غذا خوردن بودند. رفت جلو و گفت "السلام یا طایفه‌ی بخیلان!"
یکی از آن‌ها گفت: "این چه نسبتی است که به ما می‌دهی؟ خدا گواه است که هیچ‌ یک از ما بخیل نیست."
ملانصرالدین گفت: "اگر خداوند این طور گواهی می‌دهد، از حرفی که زدم توبه می‌کنم، و نشست سر سفره‌ی آن‌ها و شروع کرد به غذا خوردن."
 
 
ما نوح را فرستادیم

روزی ملانصرالدین بالای منبر رفت و یک آیه خواند : " و ما نوح را فرستادیم... " بعد هرچه کرد ادامه آیه را یادش نیامد تا اینکه یکی از حضار گفت : ملا معطلمون نکن.اگه نوح نمی یاد یکی دیگه رو بفرست!!!
 
 
شکایت الاغ

الاغ ملانصرالدین روزی به چراگاه حاکم رفت. حاکم از ملا نزد قاضی شکایت کرد. قاضی ملا را احضار کرد و گفت : ملا ماجرا را توضیح بده. ملا هم گفت : جناب قاضی. فرض کنید شما خر من هستید. من شما را زین می کنم و افسار به شما می بندم و شما حرکت می کنید. بین راه سگها به طرفتان پارس می کنند و شما رَم می کنید و به طرف چراگاه حاکم می روید. حالا انصاف بدید من مقصرم یا شما؟!!!
 
 
خویشاوندی

یک روز ملانصرالدین خرش را به سختی می زد و رهگذری از آنجا می گذشت و پرسید که چرا می زنی گفت ببخشید اگر می دانستم که با شما خویشاوندی دارد این کارو نمیکردم!
 
 
دو تا خر

یه روز ملانصرالدین و دوستش دوتا خر میخرن.
دوست ملا میگه: چه طوری بفهمیم کدوم ماله منه کدوم ماله تو؟
ملا میگه خوب من یه گوش خرم رو میبرم اونی که یه گوش داره مال من اونی هم که دو گوش داره مال تو.!
فرداش میبینن خر ملا گوش اون یکی خره رو از سر حسادت خورده!!!
دوست ملا میگه :حالا چیکار کنیم ملا میگه: من جفت گوش خرمو میبرم!!!
فرداش میبینن بازم قضیه دیروزیه...
دوست ملا میگه :حالا چیکار کنیم ملا میگه: من دم خرمو میبرم!
فرداش بازم قضیه دیروزی میشه..
دوست ملا با عصبانیت میگه: حالا چیکار کنیم ملانصرالدین هم میگه:عیبی نداره خب حالا خر سفیده مال تو خر سیاه مال من
 
 
تجربیات اثبات شده

ملا در اتاقش نشسته بود که مگسی مزاحم استراحتش می شود، مگس را می گیرد و یک بالش را می کند. مگس کمی می پرد دوباره مگس را می گیرد و بال دیگرش را هم می کند. او می گوید: بپر ولی مگس نمی پرد. به خود می گوید: به تجربه ثابت شده است اگر دو بال مگس را بکنید گوش او کر می شود
 
 
 
خواب خوش

شبی ملانصرالدین خواب دید که کسی ? دینار به او می دهد، اما او اصرار می کند که ?? دینار بدهد که عدد تمام باشد. در این وقت، از خواب بیدار شد و چیزی در دستش ندید. پشیمان شد و چشم هایش را بست و گفت: «باشد، همان ? دینار را بده، قبول دارم.»
 

لامپ اضافی خاموش

ملانصرالدین داشت سخنرانی می کرد که : هرکس چند زن داشته باشد به همان تعداد چراغ در بهشت برایش روشن می شود. ناگهان در میان جمعیت ، زن خود را دید. هول کرد و گفت : البته هرگز نشه فراموش لامپ اضافی خاموش.






نوع مطلب : عمومی، طنز (لطیفه)، 
برچسب ها : لطیفه، ملانصرالدین،
لینک های مرتبط : بیتوته،

سه شنبه 29 مرداد 1392 :: نویسنده : کوروش هویدا
ماجرای زن گرفتن یک شاعر طنز پرداز




صبح هر روز مادرم غُر زد
خواهرم هِی به من تلنگر زد
 
که بیا زن بگیر آدم شو
فارغ از غصّه‌های عالم شو
 
که بیا زن بگیر پیر شدی
بی‌نهایت بهانه‌گیر شدی
 
زن نداری، عبوس و غمگینی
زندگی را سیاه می‌بینی
 
زن بگیری همیشه کیفوری
از غم و غصّه تا ابد دوری
 
آسمان رنگ تازه می‌گیرد
از تو دنیا اجازه می‌گیرد
 
شاه داماد می‌شوی پسرم
پادشاهی کن، ای تو تاج سرم
 
هر چه تلخیست می‌شود شیرین
یک نباتیست که... بیا و ببین...
 
زندگانیت می‌شود روشن
ناگهان از شرار ِ تابش ِزن
 
می‌کند روشن از خودش، شب تار
جان تو مثل نور لامپِ هزار!
 
کاملاً روبراه خواهی شد
مثل خورشید و ماه خواهی شد
 
سر و وضعت ردیف... جنتلمن
صاف و صوف و اتو کشیده... خَفَن
 
جمع خواهی شد از خیابان‌ها
از سر کوچه‌ها و میدان‌ها
 
خانه‌ات توی «کوچه‌ی خوشبخت»
مثل خانی نشسته‌ای بر تخت!
 
           *****

الغرض گفت و گفت... خامم کرد
عاقبت خر شدم... حرامم کرد
 
خانواده نشست و شورا کرد
هر که از ره رسید غوغا کرد
 
عمه می‌گفت دختر فامیل
خاله می‌گفت با کدام دلیل؟!
 
مادرم فکر دختری زیبا
خواهرم کرده بود فتنه به پا
 
بر سر ما بگو مگو شده بود
الغرض، خانه بَل‌بَشو شده بود
 
تا سر انجام شد قرار چنان
که دهند این جدال را پایان
 
جمع دنبال دختری باشد
که سری بر تر از پری باشد
 
دختری باحیا و شوهر دوست
که جهان مات حُسن خلقت اوست
 
از هر انگشت او هنر ریزان
پیش قدّش چنار آویزان!!!
 
خاندانش اصیل و صاحب حال
«حال» یعنی که پول و مال و منال
 
- خاندانی که نیست صاحب حال
وصلتش نیست جز عذاب و وبال
 
- هرچه باشد برادرش کمتر
مشکلاتش کم و شَرش کمتر
 
- دختران یکیّ و یکدانه
بهترین همسرند و همخانه

          *****

بحثشان سوژه خنده بود فقط
باب اشعار بنده بود فقط
 
چه بگویم چگونه و چون بود
مثل فیلم «کتاب قانون» بود




نوع مطلب : شعر، طنز (لطیفه)، 
برچسب ها : قطعات شعر، طنز،
لینک های مرتبط : Bestpoetry،

دوشنبه 14 مرداد 1392 :: نویسنده : کوروش هویدا
شعر طنز ایمیل مجنون به لیلی Funny poem



داد مجنون بهر لیلی یک ایمیل

گفت ای از هجر تو اشکم چو سیل

ای به قربان قد و بالای تو

من فدای قامت رعنای تو

ناز کم کن ای نگار ناز دار

قهر با من نیست انصاف ای نگار

خواسته ای میرزا قلمدونت شوم

واله و شیدا و حیرونت شوم

شعر طنز ایمیل مجنون به لیلی Funny poem

گفته ای نامه ز ایمیل بهتر است

دستخط یار دیدن خوشتر است

لیک دور نامه لیلی جان گذشت

دوره ی ایمیل یا ایکارد گشت

نامه جانم مال عهد بوق بود

راز دار عاشق و معشوق بود

شعر طنز ایمیل مجنون به لیلی Funny poem

ناخن تو چون که گشته مانیکور

خط چشمت چشم ها را کرده کور

نامه بهر تست دیگر املی

ای نگار دلربای سوگلی

گشته چت دیگر به جایش جانشین

دوره ی ایمیل گشت ای نازنین

فیبر نوری گشته دیگر این زمان

جانشین کفتر نامه رسان

شعر طنز ایمیل مجنون به لیلی Funny poem

بهر تو ایمیل خیلی بهتر است

لایق عاشق کشان دلبر است

اسب همت را تو اینک هی بکن

بهر مجنون یک ایمیل ریپلی بکن

جوف آن بفرست اتچ های قشنگ

فایل های جور واجور و رنگ وارنگ

عشق من آنلاین تست ای مهربان

صبح و ظهر و عصر و شب در هر زمان

شعر طنز ایمیل مجنون به لیلی Funny poem

آف مسیجت می فرستم دمبدم

تا که مهر افزون کنی و ناز کم

این ایمیل را کپی پیست در هارد کن

از برای عاشقان فوروارد کن

با خیال راحت ای یار ملوس

چون که دارد این ایمیل آنتی ویروس

شعر طنز ایمیل مجنون به لیلی Funny poem





نوع مطلب : شعر، طنز (لطیفه)، 
برچسب ها : قطعات شعر، طنز،
لینک های مرتبط : نمكستان،

شنبه 12 مرداد 1392 :: نویسنده : کوروش هویدا
شعر طنز عشق دروغی Funny love poem



عشق یعنی اینکه تو باور کنی

می توانی یک نفر را خر کنی

کذب را هنگام فعل مخ زنی

آنچنان گویی که خود باور کنی

با دروغی جور شد گر امر خیر

راست را هرگز مبادا شرکنی

عشق همچون طایری توخالی است

راست گر در آن رود پنچر کنی

می شود چون موم در دستت اگر

از خودت حرف قلمبه در کنی

می توانی گر چه هستی بی سواد

شعرهای خوشگلی از برکنی

خیز و جهدی کن چو حافظ تا مگر

وصف جام و باده و ساغر کنی

بعد یک مقدار تمرین، کذب محض

می شود جاری چو لب را تر کنی

می شود او عا شق تعریف هات

اندکی لب را اگر ترتر کنی!

نزد اختر چون که بنشینی مباد

وصف چشم و ابرو ی زیور کنی

پیش زیور نیز چون هستی مباد

نقل رنگ گیسوی آذر کنی

روی هم رفته نباید پیش زن

صحبت از معشوقه ای دیگر کنی

از دروغت خار گل میگردد و

می شود تقدیم یک بهتر کنی

گر پسر هستی بیابی دختری

یا اگر هم دختری، شوهر کنی

اینچنین عشقی است عشق پرفروغ

زندگی روی ستون ها ی دروغ





نوع مطلب : شعر، طنز (لطیفه)، 
برچسب ها : قطعات شعر، طنز،
لینک های مرتبط : نمكستان،

شنبه 12 مرداد 1392 :: نویسنده : کوروش هویدا
شعر طنز منت کشی Poetry Humor



چه حاجتى به قاصد و پست و پیک؟

عیال نازنین، سلام علیک

با خط و نامه هم اگه بتونم

به خدمتت سلام مى رسونم

رفتى و دوریتو بهونه کردم

سلام گرم و عاشقونه کردم

دلت که سرد و خسته بود و غم داشت

سلام گرم و عاشقونه کم داشت

هم آشیون من تو این لونه اى

کفتر جَلد بوم این خونه اى

پرهاتو چیدم که یه وَخ با پرت

پر نکشى پیش پدر مادرت

تو بى خبر رفتى و پر خریدى

تا چشم به هم زدم، یهو پریدى

پرزدى و توخونه کاشتى منو

دلت اومد تنها گذاشتى منو؟

با اینکه تو همین دهات و شهرى

با من دو ماه آزگاره قهرى

نیومد از تو نامه اى، کلامى

نه تو پیام گیرمون، پیامى

بهم ندادى از موارد ذیل

نه آى دى و نه پى ام و نه اى میل

هیچ نمى گى شوهرم الان کجاست؟

تاج سرم، سرورم الان کجاست؟

هیچ نمى گى موهاشو کى مى جوره؟

هیچ نمى گى رخت هاشو کى مى شوره؟

هیچ نمى گى خورد و خوراکش چیه؟

وصله رخت چاک چاکش چیه؟

دورى تو، پاک خل و دیوونم کرد

بیا و پر بزن به خونه برگرد




نوع مطلب : شعر، طنز (لطیفه)، 
برچسب ها : قطعات شعر، طنز،
لینک های مرتبط : نمكستان،

شنبه 12 مرداد 1392 :: نویسنده : کوروش هویدا
سرشماری



خبر آمــد که قــــــرار است ســری بشمارند

                                                هر ســــــــری را بـــه حساب نفری بشمارند

سر مـــا گــــــــر نشمردند فدای ســــــر تو

                                                 نه قرار است که بی پــــا و ســری بشمارند .....




نوع مطلب : شعر، طنز (لطیفه)، 
برچسب ها : قطعات شعر، طنز،
لینک های مرتبط : بوالفضول،

پنجشنبه 10 مرداد 1392 :: نویسنده : کوروش هویدا
طعم شوهر



دختری کرد سوال از مادر

که چه طعم و مزه دارد شوهر

این سوال تا بشنید از دختر

اندکی کرد تامل مادر

گفت با خود که بدین لعبت مست

گر بگویم مزه اش شیرین است

یا غم شوی روانش کاهد

یا بلا فاصله شوهر خواهد

گر بگویم مزه ی آن تلخ است

تا ابد می کشد از شوهر دست

لاجرم گفت به او ای زیبا

ترش باشد مزه ی شوهر ها

دخترک در تب و تابی افتاد

گفت مادر دهنم آب افتاد




نوع مطلب : شعر، طنز (لطیفه)، 
برچسب ها : قطعات شعر، طنز،
لینک های مرتبط : طنزینه،

چهارشنبه 9 مرداد 1392 :: نویسنده : کوروش هویدا
مدرك دیپلم در ایران.....



ای نسیم سحر آرامگه یار كجاست؟ 
مدرك دیپلمم اینجاست ولی كار كجاست؟ 
هر كجایی كه من مدرك خود را بردم 
پاسخ این بود كه یك پارتی پولدار كجاست؟ 
روز و شب هر چه دویدم پی همسر گفتند 
از برای چو تویی همسر و غمخوار كجاست؟ 
پدر دختره تا دید مرا با فریاد 
گفت اوٌل تو بگو درهم و دینار كجاست؟ 
خانه در جردن و شمران چه داری بچه؟ 
پست و عنوان و یا حجره و انبار كجاست؟ 
ست الماس و گلوبند زمرد كه به آن 
بكند دختر من فخر در انظار كجاست؟ 
یك عدد بنز مدل سال دو در 
تا كند فیس در آن در بر اغیار كجاست؟ 
اعتیاد ار كه نداری و سلامت هستی 
برگی پاكی ژن ار دكتر و بهیار كجاست؟ 
هر چه فریاد زدم حرف مرا كس نشنید 
كه به دادم برسد؟ گوش بدهكار كجاست؟ 
نیست چون بهر جوان عیب اكنون حمٌالم 
توی میدان بكنم باربری، بار كجاست؟ 
مدرك دیپلم خود را بفروشم به دو پول 
ایهالناس بگویید خریدار كجاست؟




نوع مطلب : شعر، طنز (لطیفه)، 
برچسب ها : قطعات شعر، طنز،
لینک های مرتبط : تبیان،

چهارشنبه 9 مرداد 1392 :: نویسنده : کوروش هویدا

پشه و ازدواج مجدد




شعر از حضرت گل آقا    



آن شنیدم پشه ء زن مرده ای! 

پشه زن مرده و افسرده ای! 

چون عیالش مرد در مرگش گریست 

مدتی بی همسر و بی زن بزیست! 

عاقبت گفتند اورا دوستان! 

هست فیلی ( ماده) در ( هندوستان)!! 

شوهر او زد از این دنیا به چاک!! 

زیر ماشین رفت ناگه شد هلاک!! 

خواستگاری کن که آید در برت! 

چون که تنهایی. شود او همسرت! 

این نصیحت پشه را خوشحال کرد!! 

زود از این گفتار استقبال کرد 

بال پر بگشود در روی هوا 

رفت سوی فیل . با شورو نوا 

پشه او را خوشگل و زیبا بدید 

عشقی از وی آمدش در دل پدید 

گفت ای فیل ملوس و عشوه گر!! 

از همه خوبان عالم خوبتر! 

آن شنیدم شوهرت رفته ز دست 

مانده ای تنها که این خیلی بد است 

من هم از روزی که بی زن مانده ام 

پشه ای آواره و در مانده ام! 

حرف مردم را نباید کم گرفت 

بایدت این آبرو محکم گرفت 

چاره این درد و هم راه علاج!! 

ازدواج است ازدواج است ازدواج!! 

تو زن من باش من نان آورت!!!! 

فخر کن بر شوهر نام آورت !!! 

فیل ماده چون شنید این حرف گفت: 

ازدواج ما بود یک حرف مفت! 

در نظر آور کنون آینده را 

کی توانی داد خرج بنده را؟؟! 

کودکی آید اگر از ما پدید ؟! 

از عجایب باشد و نوع جدید!! 

مانع دیگر که اصل مطلب است!؟ 

باعث تشویش در روز و شب است!! 

این که تو در آسمان پر میزنی! 

کی دگر روی هوا فکر (( زنی)) ؟؟ 

شب نیایی گر به منزل . من کجا؟ 

دسترس دارم به تو ای نا قلا؟؟؟ 

من چه می دانم کجا خوابیده ای ؟؟ 

یا برای من چه خوابی دیده ای؟؟ 

روز و شب من در زمین تو در هوا 

وصلتی اینسان نمی باشد روا !! 

بی تناسب چونکه باشد ازدواج 

جز طلاق آنرا نباشد خود علاج! 

این طلاق و این جدایی ها همه 

بین آدمها بود بی واهمه!! 

پند من بشنو تو در ختم سخن!! 

بی تناسب زن مگیر ای هم وطن!!  




نوع مطلب : جانوران، شعر، طنز (لطیفه)، 
برچسب ها : قطعات شعر، طنز،
لینک های مرتبط : تبیان،

سه شنبه 8 مرداد 1392 :: نویسنده : کوروش هویدا
مناظره باجناب خر



روزی به رهی مرا گذر بود

خوابیده به ره جناب خر بود

 

 از خر تو نگو که چون گهر بود

چون صاحب دانش و هنر بود

 

 گفتم که جناب در چه حالی

فرمود که وضع باشد عالی

 

 گفتم که بیا خری رها کن

آدم شو و بعد از این صفاکن

 

 گفتا که برو مرا رها کن

زخم تن خویش را دوا کن 



خر صاحب عقل و هوش باشد

دور از عمل وحوش باشد

 

 نه ظلم به دیگری نمودیم

نه اهل ریا و مکر بودیم

 

 راضی چو به رزق خویش بودیم

از سفرۀ کس نان نه ربودیم

 

 دیدی تو خری کشد خری را؟

یا آنکه برد ز تن سری را؟

 

 دیدی تو خری که کم فروشد ؟

یا بهر فریب خلق کوشد ؟

 

 دیدی تو خری که رشوه خوار است؟

یا بر خر دیگری سوار است؟

 

 دیدی تو خری شکسته پیمان؟

یا آنکه ز دیگری برد نان؟

 

 دیدی تو خری حریف جوید؟

یا مرده و زنده باد گوید؟

 

 دیدی تو خری که در زمانه؟

خرهای دیگر پیش روانه

 

 یا آنکه خری ز روی تزویر

خرهای دیگر کشد به زنجیر؟

 

 هرگز تو شنیده ای که یک خر؟

با زور و فریب گشته سرور

 

 خر دور ز قیل و قال باشد

نارو زدنش محال باشد

 

 خر معدن معرفت کمال است

غیر از خریت ز خر محال است

 

 تزویر و ریا و مکر و حیله

منسوخ شدست در طویله

 

 دیدم سخنش همه متین است

فرمایش او همه یقین است

 

 گفتم که ز آدمی سری تو

هرچند به دید ما خری تو

 

 بنشستم و آرزو نمودم

بر خالق خویش رو نمودم

 

 ای کاش که قانون خریت

جاری بشود به آدمیت

 

 طنزپرداز:  فیروز بشیری






نوع مطلب : جانوران، شعر، طنز (لطیفه)، 
برچسب ها : قطعات شعری، طنز،
لینک های مرتبط : وب من وب تو،

سه شنبه 8 مرداد 1392 :: نویسنده : کوروش هویدا
عاقبت داشتن رفیق بد




                                     




نوع مطلب : طنز (لطیفه)، 
برچسب ها : سرگرمی، رفیق بد،
لینک های مرتبط :

شنبه 18 خرداد 1392 :: نویسنده : کوروش هویدا
خرمدرن درحال مكالمه باگوشی موبایل



                                               




نوع مطلب : طنز (لطیفه)، 
برچسب ها : سرگرمی، خرمدرن،
لینک های مرتبط :

شنبه 18 خرداد 1392 :: نویسنده : کوروش هویدا

« راننده لوچ ( چشمش چب می بیند ) »

دو مرد حقه باز سوار اتوبوس واحد شدند . وقتی دیدند كه راننده لوچ است با خود گفتند : موقع پیاده شدن یك بلیط به راننده می دهیم و او كه لوچ است حتماً دو تا می بیند .

با این تصور هنگام پیاده شدن یك بلیط به راننده دادند . راننده با خونسردی گفت : ببخشید آقایون اینها كه دو تا بلیط است و شما چهار نفر هستید !

« رُُب »

دو گوجه فرنگی از خیابان عبور می كردند . ماشین یكی از آنها را زیر گرفته و له كرد .

دوستش برای اینكه او را دلداری دهد گفت : چیزی نشد رب جان بلند شو بریم !

« ده درصد سوختگی »

كشاورزان مزرعه ای كه مشاهده كردند مردی آتش گرفته و كمك می طلبد ، برای كمك او به طرفش دویدند و چون وسیله ای برای خاموش كردن او پیدا نكردند ، با بیل های خود بر بدن او می زدند تا آتش را خاموش كنند . مرد سوخته مرد . هنگامی كه پزشك او را بررسی كرد گفت : علت مرگ این شخص ده درصد سوختگی و نود درصد كوفتگی است .

« بچّه اره »

مردان روستای ملانصرالدین چاقویی پیدا كردند و هر چه فكر كردند نتوانستند اسم آن را پیدا كنند . به نزد ملا رفتند و اسم آن را از ملا پرسیدند ملا گفت : این بچه اره است كه هنوز دندان هایش در نیامده است !

« مادر غلامعلی »

رئیس سرباز خانه ای همیشه برای سربازانش تاكید می كرد كه اسلحه مانند ناموس انسان است .

یك روز كه برای سركشی به میان سربازانش رفت به یكی از آنها گفت :

آهای غلامعلی این كه روی شانه ات انداخته ای چیست ؟

غلامعلی گفت : اسلحه ژ3 قربان .

رئیس گفت : احمق ، این ناموسته ، مثل مادرت .

بعد رو به یكی دیگر از سربازان كرد و سؤالش را تكرار كرد .

سرباز با ترس و لرز در حالیكه هول كرده بود گفت : قربان این مادر غلامعلیه !

« پیاده رو »

دیوانه ای از این طرف خیابان به آن طرف می رفت و از مردی پرسید : آقا پیاده روی روبرویی اینجاست ؟

مرد جواب داد : خب جانم ، این كه معلومه ، پیاده روی روبرو ، اون طرف خیابونه .

دیوانه گفت : آخه من الان اون طرف بودم یكی گفت : این طرفه !!!

« یازده قدیم »

بیمار : آقای دكتر فشار خون من چنده ؟!

دكتر : دوازده جانم !

بیمار : ببخشید ، منظور همان یازده قدیم است ؟!!

« زور مگس »

شخص ابلهی در حال پختن كباب بود ، مگسی مدام او را اذیت می كرد تا اینكه شخص ابله عصبانی شد و با سیخ كباب مگس را دنبال می كرد .مگس وارد سوراخ پریز برق شد . ابله سیخ را داخل سوراخ كرد تا اینكه برق او را گرفت و با شدت به گوشه ای پرتابش كرد .كمی نفس نفس زد و بعد گفت : بی مروّت عجب مگس پر زور و قدرتی است !

« دزدی از روضه »

دزدی نیمه شب به خانه ای كه معمولاً در آن روضه برقرار بود رفت .

تمام وسایل و اثاثیه را جمع كرد و داخل چادری بست .

وقتی كه می خواست چادر را بلند كند ، بر حسب عادت گفت : « یا علی »

صاحبخانه از راه رسید و گفت : من یك عمر است « یا حسین یا حسین » گفته ام و اینها را جمع كرده ام تو با یك یا علی می خواهی یك شبه همه را ببری ؟!!

« قبله »

شخصی به منزل یكی از دوستانش رفت ، به هنگام نماز از او پرسید : دوست عزیز قبله از كدام طرف است ؟ دوستش جواب داد : آخر ما 3 ماه است به اینجا آمده ایم از كجا باید بدانیم قبله كدام طرف است ؟!!

« جا قحطی »

دیوانه ای از كنار چاهی عبور می كرد ، صدایی از ته چاه شنید .... كمك كنید ... به من بیچاره كمك كنید ... دیوانه سكه ای از جیبش درآورد و داخل چاه انداخت و گفت : آخر ، مرد ناحسابی جا قحطی بود كه رفته ای ته چاه گدایی می كنی ؟

« ارزش تیمور لنگ »

روزی امیر تیمور به حمام رفت . از دلاك پرسید : ارزش من چقدر است ؟ دلاك گفت : ده ریال قربان !

تیمور گفت : ده ریال فقط لنگی كه بسته ام می ارزد .

دلاك گفت : من هم با لنگ حساب كردم قربان !

« مدل كفش »

ابلهی یك جفت كفش لنگه به لنگه و متفاوت پوشیده بود و راه می رفت . شخصی از او پرسید : آقا ببخشید این چه نوع كفش پوشیدن است ؟

ابله جواب داد : مدل كفش ها همین طور است ، اتفاقاً یك جفت دیگرش را هم در خانه دارم !!!

« راننده آسانسور »

مرد ساده لوحی برای اولین بار سوار آسانسور شد ، آسانسور كمی توقف كرد و همین كه به حركت در آمد ، مرد فریاد زد : برای سلامتی آقای راننده صلوات !!!

« كمك ناقابل »

دكتری از مریض فقیر خود نه تنها پول ویزیت نگرفت بلكه هزار تومان هم به او كمك كرد .

چند روز بعد او را دیدُ گفت : انشاء ا.. اون كمك ناقابل موثر واقع شد ؟

مرد فقیر جواب داد : بله آقای دكتر ... خدا عمرتون بده ، با اون پول به یك دكتر حسابی رفتم.

كوپن مرغ

شغالی، مرغی را به دهان گرفته و فرار می كرد. شخصی با موتورسیكلت، شغال را دنبال می كرد، شغال خسته شد و تصمیم گرفت بایستد و مرغ را به او بدهد.

در حالیكه نفس زنان می ایستاد، مرغ را از دهانش انداخت.

آن شخص ایستاد و گفت: با تو كاری نداشتم فقط می خواستم شماره كوپن را بپرسم!

پرحرفی

دو كارشناس كه استخوان سر یك انسان را پیدا كرده بودند بحث می كردند.

اولی گفت: این استخوان سر یك مرد است.

دومی گفت: من مطمئنم كه استخوان سر یك زن است.

اولی گفت: چه دلیل محكمی داری؟

دومی گفت: فكهای این سر خیلی ساییده شده و نشان می دهد كه بر اثر حرف زدن زیاد، اینطور شده باشد!!!

مرده را كشتم

شخصی كه از هوش رفته بود را به خیال این كه مرده، داخل تابوت گذاشتند و تشییع كردند.

ناگهان شخص به هوش آمد و از جا بلند شد. مردم تابوت را زمین گذارده و پا به فرار گذاشتند.

در این هنگام مردی با بیلی كه در دست داشت محكم بر سر آن مرد بیچاره كوبید و او را كشت.

سپس فریاد زد: بیایید مردم، نترسید، مرده را كشتم.

زنان پرچانه

از چارلی چاپلین پرسیدند: آیا از زنان پرچانه خوشت می آید؟

چاپلین گفت: مگر نمونه دیگری هم سراغ دارید؟

نمی توانم شما را برسانم

مردی با اوقاتی تلخ و قیافه گرفته و متفكر ، یك تاكسی را متوقف كرد و سوار شد و گفت: برو!

راننده تاكسی پرسید: كجا تشریف می برید؟

مسافر گفت: از همین خیابان برو.

راننده گفت: خب، ولی تا كجا می خواهید بروید؟

مسافر كه در فكر شیطانی خود غرق شده بود و حوصله زیاد حرف زدن نداشت گفت: چقدر حرف می زنی ، می روم تا جهنم.

راننده گفت: بی زحمت پیاده شوید، چون من مسیرم به آنجا نمی خورد!

حرفی ندارم ...

روزی مردی 2 تا مرغ چاق و چله را كشت، سرخ كرد و زیر سبد گذاشت و رفت میهمانهایش را به خانه بیاورد.

از قضا، دزدی آمد خانه و تا چشمش به مرغها افتاد آنها را خورد و 2 كبوتری را كه از خانه همسایه دزدیده بود به جای آنها گذاشت.

نزدیك ظهر مرد میهمانها را آورد، وقتی به سراغ مرغها رفت دید 2 كبوتر یك دفعه پریدند و پرواز كردند.

بعد با نگاهش كبوترها را در آسمان دنبال كرد و گفت: خدایا من حرفی ندارم كه به این مرغها جان بدهی، ولی خوب بود فكری هم به حال روغن و نمكی كه من برای پختن آنها صرف كرده بودم می كردی.

شما چقدر كم حوصله اید

دكتری دندان مردی را می كشید.

مرد بیمار به صدا درآمد: آقای دكتر دندانی كه درد می كرد این نبود. شما عوضی كشیده اید.

دندانپزشك گفت: آقا صبر كنید! شما چقدر كم حوصله اید! كم كم به آن دندان هم می رسیم!





نوع مطلب : طنز (لطیفه)، عمومی، 
برچسب ها : جوكستان،
لینک های مرتبط :

پنجشنبه 19 بهمن 1391 :: نویسنده : کوروش هویدا


( کل صفحات : 2 )    1   2   
درباره وبلاگ


زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست
هر کسی نغمه خود خواند و از صحنه رود
صــحـنـه پــیــوســتـه بـه جــاســـت
خـرم آن نغـمه کـه مردم بـسـپـارند بـه یـاد

مدیر وبلاگ : کوروش هویدا
نویسندگان
نظرسنجی
نظرشمادرمورداین وبلاگ چیست؟






آمار وبلاگ



  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :